خانه / نقد فیلم و سریال / نقد فیلم Rebel Without a Cause (شورشی بی‌دلیل)

نقد فیلم Rebel Without a Cause (شورشی بی‌دلیل)

یک ماه پس از مرگ ناگهانی جیمز دین، «شورشی بی دلیل» اکران شد که علاوه بر تاثیرات فوق‌العاده‌ای که بر روی نوجوانان و جوانان آن زمان گذاشت و موجب ظهور ایده‌های جدید برای نوجوانان شد، باعث شد تا دیدگاه مردم آن زمان نسبت به مردها تغییر کند. همچنین جیمز دین و شخصیتی که در فیلم آن را بازی میکند، توانست الهام بخش بسیاری از مردم شود. با دنیای سینما و نقد فیلم Rebel Without a Cause - شورشی بی‌دلیل همراه باشید.

نوجوانی و سنین بلوغ، یکی از حساس‌ترین دوران زندگی هر انسانی است، چه دختر و چه پسر؛ تصمیماتی که هر فرد در این دوران حیاتی میگیرد، زندگی و آینده‌اش را در سنین بالاتر تشکیل میدهد، موقعیتی که 10 سال بعد قرار دارید وابسته به همین تصمیمات در این دوره است. نوجوانان در این زمان گاهی بدون فکر و عجولانه تصمیم میگیرند، آینده نگری نمیکنند و فقط برایشان لحظه و حال مهم است، حتی اگر در آینده‌ای دور، این اقدام برایشان مضر باشد، هنوز هم میخواهند کاری که به نظرشان درست است انجام دهند. پدر و مادر خود را نگاه میکنند و تلاش میکنند مثل آن‌ها شوند، حتی از آن‌ها بهتر شوند یا اصلا شبیه به آن‌ها نشوند. «شورشی بی‌دلیل» نیز داستان زندگی دوران حساس و حیاتی چند نوجوان را روایت میکند که در راس آن‌ها «جیم استارک» با بازی جیمز دین قرار دارد.

Rebel Without a Cause
1955

کارگردان:

نیکلاس ری

بازیگران:

جیمز دین، ناتالی وود، سال مینئو، دنیس هاپر و ...

ژانر:

درام

خلاصه داستان: پسری شورشی با گذشته‌ای تیره و نامفهوم به شهر جدیدی نقل مکان میکند. در زندگی جدید این پسر دشمنان و دوستان جدیدی ظاهر میشوند و او می‌بایست در برابر هر یک از آن‌ها خودش را نشان دهد ...

7.7 / 10

میانگین امتیاز

96 %

میانگین امتیاز

87 %

میانگین امتیاز

جیم (جیمز دین) از زندگی ناراضی است، اما به جای آن که کسی به حرف او گوش بدهد و بخواهد او را راهنمایی کند، حتی دلایل نارضایتی او مورد قبول واقع نمیشود، همچنین رفتارهای مادرش بر علیه پدرش و این که مانند موم او را در دستانش دارد، موجب ضعیف‌تر شدن احساسات جیم میشود

جیم استارک، نوجوانی سر خورده است که با والدینش مشکلاتی دارد، طرز فکرش با آن‌ها متفاوت است و خانه برایش همانند یک باغ وحش می‌باشد. جیم، خسته شده است از این که هر کدام از آن‌ها حرف‌های متفاوتی میزنند، سپس حرف‌های خود را عوض میکنند و دائما در حال نزاع و تصمیم‌گیری برای او هستند. جیم مانند تمام هم سن و سالانش برای خود خط قرمزهایی دارد، خط قرمزهایی که باعث شده است که با او همانند یک بیمار روانی بر خورد شود و در شرایطی که همه خود واقعیشان را تغییر میدهند تا مورد قبول قرار بگیرند و دوستانی بدست آورند، خوده واقعی بودن جیم موجب تنهایی او شده است. جیم از زندگی ناراضی است، اما به جای آن که کسی به حرف او گوش بدهد و بخواهد او را راهنمایی کند، حتی دلایل نارضایتی او مورد قبول واقع نمیشود همچنین رفتارهای مادرش بر علیه پدرش و این که مانند موم او را در دستانش دارد، موجب ضعیف‌تر شدن احساسات جیم میشود. اما این بار متفاوت است، جیم، به جودی، دختری که در همسایگی او قرار دارد و با هم در یک مدرسه هستند، علاقمند شده و یک بار، تنها برای یک بار میخواهد کار درست را انجام بدهد؛ اما نمیداند کار درست چیست، از فرانک (پدرش) درخواست کمک میکند، اما مانند همیشه جوابی که میدهد مناسب جیمز نیست؛ از او میپرسد:

چه کاری حاضری انجام بدی وقتی که مجبوری یک مرد باشی؟

همانطور که خود جیم پیش بینی میکند، فرانک جوابی برای گفتن ندارد و حاشیه میرود، زیرا میداند که احتمالا پدرش تا حالا با ترس‌هایش روبرو نشده و خطر نکرده است. جیم نمیخواهد به نصیحت‌های پدرش گوش کند، چون میداند اگر همانند او عمل کند و از دیدگاه او به موضوعات نگاه کند، همانند پدرش تبدیل به یک مرد شکست خورده و ضعیف میشود که هیچ استقلالی در انجام کارهایش و هیچ جرعتی برای پایبند موندن بر روی حرف‌هایی که میزند را ندارد و تصمیم میگیرد بر خلاف گفته‌های فرانک استارک خطر کند و با ترسش روبرو شود. زمانی که جیم در حال مبارزه با باز است و هنگامی قدرت آن را دارد که بر باز قلبه کند، اما از این کار امتناع میکند، می‌توانیم پختگی جیم را بعد از تصمیمش مشاهده کنیم، جیم که جوان مردانه مبارزه میکند و سعی دارد که کار درست را انجام بدهد. اما حادثه‌ای که برای باز اتفاق می‌افتد، موجب میشود که جیمز دوباره چند پله سقوط کند، گمان میکند که هیچ کاری را نمیتواند درست انجام دهد و تمام مشکل ها از طرف اوست؛ باری دیگر از پدرش درخواست کمک میکند، اما این بار پدرش هیچ جوابی ندارد که به او بدهد و مادرش مانند همیشه میخواهد گند کاری‌های او را با نقل مکان‌های مداوم، بپوشاند اما دیگر کافی است، یک بار برای همیشه اشتباه‌تان را قبول کنید و با عواقب آن روبرو شود. در ادامه و زمانی که جیم موفق نمیشود با پلیس صحبت کند و در حال فرار از دوستان باز است، دوباره با یک جیم پخته و بالغ طرف هستیم. جیم که در قالب یک پدر و حامی با جان صحبت میکند و از او میخواهد که کار درست را انجام بدهد، تفنگ را از او میگیرد و میخواهد او را نجات دهد اما جیم در ماموریتش شکست میخورد؛ مانند تمام پدر مادرهایی که در راه تربیت و رشد فرزندشان شکست میخورند.

پس از مرگ باز و زمانی که جیمز و جودی به یکدیگر نزدیک‌تر میشوند، می‌توانیم خود واقعی جودی را ببینیم که دیگر مجبور به تظاهر کردن نیست و میتواند خود واقعی‌اش باشد

قبل از آنکه فیلم را تماشا کنید، گمان میکنید که قرار است تنها داستان یک نوجوان سرخورده نمایش داده شود، اما اینگونه نیست؛ از یک سمت، نوجوانان مشکل‌دار دیگری در فیلم حضور دارند که به خوبی برای آن‌ها زمان و دیالوگ قرار داده میشود تا بتوانید شخصیت را درک و با او همذاد پنداری کنید و از سمت دیگر این قضیه را از دیدگاه والدین نیز مشاهده میکنید، پدر و مادرانی که گاه نمیدانند کار درست چیست و چه چیزی به نفع فرزندشان است. جودی، یکی از آن نوجوانان مشکل‌دار است. دختر تنهایی که در خانه از طرف پدرش محبتی دریافت نمیکند و همواره در تلاش است تا خود را در معرض دید و توجه قرار بدهد؛ اما پدرش نمیداند که چه کاری درست است و به نوعی با فقر جنسی مواجه شده و ترس دارد کاری را انجام بدهد که اکنون با زیاد شدن سن دخترش و قرار گرفتن در دوران بلوغ، گمان میکند که انجام یک سری از کارها نمی‌تواند درست باشد. جودی که شدیدا احساس تنهایی میکند، در خانه و هنگام صحبت با جیمز یک دختر آروم و مظلوم است، اما در مدرسه و پیش دوستانش دختری متفاوت است که از او در میان دانش آموزان دیگر، به عنوان یک دختر بزن بهادر یاد میشود که سنگدل است؛ این بدین معناست که جودی برای رهایی از تنهایی خود را در جایگاه یک شخصیت دیگر جا میزند تا مورد قبول دوستانش واقع شود و مورد توجه باشد بالعکس در خانه، که نه مورد قبول است و نه مورد توجه./زمانی که جیمز از او میپرسد:

تو اینجا زندگی می کنی؟

جودی در پاسخ میگوید:

کی زندگی میکنه؟

که در این جا قصد دارد به سختی زندگی جودی و پوچی دنیا برای او اشاره کند. پس از مرگ باز و زمانی که جیمز و جودی به یکدیگر نزدیک‌تر میشوند، می‌توانیم خود واقعی جودی را ببینیم که دیگر مجبور به تظاهر کردن نیست و میتواند خود واقعی‌اش باشد. باز، قلدر مدرسه و دوست جودی که در مقام یک رقیب برای جیمز ظاهر میشود، در ابتدا تنها یک زورگو است که هیچ محبتی ندارد، اما رفته رفته شما میتوانید با دنیای باز آشنا شوید و او را درک کنید. پس از تمام شدن کلاس نجوم، دوستانش از او میخواهند که کاری انجام بدهد و آن‌ها کمدین که همان جیم میباشد را پیشنهاد میکنند که حساب او را برسد، باز میخواهد از زیر این کار در برود، اما مجبور است که برای حفظ آبرو و توجه این کار را انجام بدهد؛ زمانی جیم علت مسابقه دادن را از باز میپرسد در پاسخ باز میگوید:

بالاخره یه کاری باید انجام بدهیم

در «شورشی بی‌دلیل» مخاطب میتواند پدر و مادرها را نیز درک کند و با آن‌ها همزاد پنداری کند و برای لحظه‌ای تامل کند و از دیده آن‌ها نیز قضیه را رصد کند

میتوانید موضع باز را نیز درک کنید که مانند جودی و جیم، باز نیز مجبور به انجام کاری است و همچنین نیاز به توجه و دیده شدن دارد. شاید شخصیت‌های به ظاهر منفی که در حق دیگران بدی میکنند نیز دنیای خود را دارند و آن‌ها نیز مجبور هستند که کاری را انجام دهند. جان، پسری تنها که از نبود پدر و مادرش رنج میبرد، شدیدا احساس پوجی و تنهایی میکند، حتی بدتر از جودی. وضعیت جان یک مقدار بدتر از نوجوان‌های دیگر فیلم است، حداقل آن‌ها پدر و مادری از زمان تولد بالای سر آن‌ها بوده، حتی اگر از والدین خود متنفر هستند، حضور آن‌ها می‌تواند برای آن‌ها تسلی بخش و به عنوان یک پشتیبان باشد.

در صحنه سفر به رصدخانه، استاد در حال بیان بزرگی جهان و نابودی دنیا و تمام چیز‌های مادی و دنیوی انسان پس از بزرگ شدن خورشید است و سعی دارد که مشکلات انسان را کوچک و بی‌اهمیت بشمرد، اما برای دانش آموزان هیچ فایده‌ای ندارد و آن‌ها به کار هایشان ادامه میدهند. زمانی که نوجوان هستید، تماما پدر و مادر خود را سرزنش میکنید که آن‌ها شما را درک نمیکنند و اشتباه میکنند؛ شاید زمانی که بزرگ شدید و در جایگاه آن‌ها قرار گرفتید آن‌ها را درک کنید و حتی اشتاباهات آن‌ها را پای جایز الخطا بودنشان بگذارید، میدانید که سکه دو رو دارد و هیچگاه با نگاه کردن به یک روی آن نمی‌توان قضاوت کرد. در این فیلم ما می‌توانیم درد و دل‌های پدران و مادران را از زبان شخصیت‌ها بشنویم، دلیل‌هایی که آن‌ها برای سخت‌گیری هایشان دارند، گاهی کاری را انجام می‌دهند که به نفع فرزندشان است، اما فرزندان آن را درک نمیکند؛ مانند نقل مکان خوانواده استارک برای کمک به جیم. در صحنه‌ای که پدر و مادر جیم به همراه پلیس در ماشین قرار دارند، مادر جیمز میگوید:

حوادثی رو میخونی که برای دیگر بچه‌های خانواده‌های دیگه اتفاق می‌افتد، اما هیچ وقت تصور این که ممکن برای خودت اتفاق بیفته رو نمیکنی

تا اینجا با شخصیت‌های نوجوان فیلم ارتباط برقرار میکردید، اما اکنون مخاطب میتواند پدر و مادرها را نیز درک کند و با آن‌ها همزاد پنداری کند و برای لحظه‌ای تامل کند و از دیده آن‌ها نیز قضیه را رصد کند. یکی از دلایل اشاره متعدد به سکانس‌ها و دیالوگ‌های فیلم این است که شاید قصد کارگردان و نویسنده فیلم از نمایش چنین صحنه‌هایی و به کاربردن این دیالوگ‌ها چیز دیگری باشد و هیچ دلیلی پشت آن‌ها نباشد یا بالعکس آن‌ها حدس زدند که برخی از پیامدهای فیلم توسط مردم آن زمان شناخته نشود. فیلم، به جای آن که کمی بیشتر وقت بگذارد و تک تک شخصیت‌های داخل فیلم را به درستی به چالش بکشد تا آن‌ها در یابند که اشتباه کرده‌اند و باید آن را قبول کنند، زمانش را صرف تعقیب و گریز پلیس و جان میکند. هیچ انسانی کامل نیست، زیرا هیچ موقع نمیتوانیم شخصیتی بدون نقص در داخل فیلم به وجود آوریم، جیم، کارول (مادر جیم) و حتی ری (پلیس) و در کل تک تک شخصیت‌ها هیچگاه دعوت به چالش‌های آن چنانی نمیشوند که به کل طرز فکرشان را پس از چندین سال زندگی عوض کند.

از تاثیرات فیلم «شورشی بی‌دلیل» در دهه 50 میلادی نمیتوان به راحتی گذشت، اما ضعف در بازیگری موجب شده تا در آن زمان همگان این فیلم را دست پایین بگیرند و بر آن ایرادی نگیرند، اما رفته رفته و با گذشت زمان و فاصله گرفتن از زمان اکران، میشود بدون درگیر کردن احساسات به تماشا و بررسی فیلم پرداخت

از مشکلات اصلی فیلم، بازیگران آن هستند که کمی در بیان احساسات کارکترشان مشکل دارند، به عنوان مثال جودی تنها در صحنه ابتدایی فیلم که در حال صحبت با پلیس است، نقش یک دختر صدمه دیده و مظلوم را به خوبی بازی میکند و اشک میریزد، اما هر چه جلوتر میرویم دیالوگ‌های جودی کمتر میشود و زمانی که کشمکش میان باز و جیم را میبیند تنها نظاره‌گر است و لبخند میزند.

پس از مرگ جیمز دین فضایی متفاوت بر سینما و جامعه حاکم میشود که بعد از اکران فیلم Rebel Without a Cause - شورشی بی‌دلیل، دیگر کسی بازی مصنوعی و بی‌روح او را نمیبیند و در سال‌های بعد که نسل تغییر میکند و نسلی که با جیمز دین بزرگ میشوند و از او خاطره دارند به کنار میروند، نسل دیگر می‌آیند و متوجه بازی بی‌روح جیمز دین در نقش جیم استارک میشوند. منشا تمام این اکت‌های بی‌احساس، حوادث و اکت‌های نصفه نیمه‌ای است که نمیگذارد بازیگر کامل کارکتر خودش را نمایش دهد، یعنی در فیلم با نوجوانان، پدر و مادرانی با مشکلات عجیب و غریب مواجه هستیم که فیلم دائما میخواهد آن‌ها را طبیعی و عادی جلوه دهند، انگار که آن‌ها هیچ مشکلی ندارند و همه چی بر وفق مراد است. فرقی نمیکند، نوجوان باشید یا یک پدر مادر، زمانی که به تماشای این فیلم میپردازید به خوبی در فیلم غرق میشوید، خود را جای شخصیت‌ها میگذارید و در دنیای واقعی تامل میکنید که چه کاری را انجام دهید یا ندهید. از تاثیرات فیلم شورشی بی‌دلیل در دهه 50 میلادی نمیتوان به راحتی گذشت، اما این اتفاقات موجب شده تا در آن زمان همگان این فیلم را دست پایین بگیرند و بر آن ایرادی نگیرند، اما رفته رفته و با گذشت زمان و فاصله گرفتن از زمان اکران، میشود بدون درگیر کردن احساسات به تماشا و بررسی فیلم پرداخت.

منبع: دنیای سینما

جمع‌بندی و ارزشگذاری

کارگردانی
بازیگری
فیلمنامه
موسیقی متن
طراحی صحنه

نمره منتقد

«شورشی بی‌دلیل»، فیلمی برای تمام گروه‌های سنی‌ست که به بهترین شکل، شخصیت‌هایش را خلق میکند و به تمام آن‌ها بها میدهد و کاری میکند که مخاطب هر دو روی سکه را ببیند و کمی به فکر فرو رود. فیلم وادارتان میکند، کمی بیشتر در زندگی تامل کنید، فکر کنید کدام یک از تصمیماتی که در گذشته گرفته‌اید، شخصیت و شرایط کنونی شما را به وجود آورده، آیا تا کنون با ترس‌های خویش روبرو شده‌اید؟ تا به حال شخصیت واقعی خودتان بوده‌اید؟ یا مدام تظاهر میکردید؟

User Rating: 2.25 ( 3 votes)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *