خانه / تحلیل و رمزگشایی / تحلیل و رمزگشایی فیلم Midsommar (میانه‌‌ی تابستان)

تحلیل و رمزگشایی فیلم Midsommar (میانه‌‌ی تابستان)

Midsommar – میانه‌ی تابستان، روایتی از تراژدی در بستر شرایط منحصر بفرد و خلاقانه‌ای میباشد که «آری آستر» با هنرمندی خاص و جذابی، آن را به تصویر کشیده است، داستان هولناک و ترسناکی در روزهای آفتابی و دور شدن از فضاهای بسته و تاریک سینمای ترس این روزهای سینما. با دنیای سینما و موشکافی و رمزگشایی فیلم «میانه‌ی تابستان» همراه باشید.

در میانه‌ی تابستان، عناصر داستانی آری آستر از فیلم «موروثی» همچنان زنده هستند و اثر قبلی او، تنها یک موفقیت یکباره نبوده و آستر با درک از موفقیت و عناصر زنده عنوان قبلی خود، این بار با داستانی متفاوت، همان فرمول را استفاده کرده است. میانه‌ی تابستان با نگرانی کارکتر زن اصلی‌اش آغاز میشود. از ایمیل نگران کننده خواهر دنی (فلورنس پیو) و جواب ندادن ایمیل و تماس‌های او و البته این نگرانی توسط دنی به نامزدش، کریستین (جک رینور) نیز منتقل میشود. در کشمکش مکالمات و نمایش دور شدن تدریجی این دو کارکتر از یکدیگر و اینکه دنی وابستگی مشخصی به نامزدش، کریستین دارد، اما در سوی دیگر داستان، کریستین هیچ وابستگی به دنی ندارد و حتی دوستانش، همانند مارک (ویل پولتر)، کریستین را ترغیب میکنند تا دختر نگران داستان، دنی را رها کند، چرا که او (کریستین) لیاقت زوج و نامزدی بهتری نسبت به شخصی دارد که تنها نگرانی، مشکلات و خستگی‌های ذهنی‌اش را با او در میان میگذارد.

اما این رابطه رو به مرگ با فرمول درست آری آستر شکل و نقش مهم خود را در تلاطم رقابت رفتاری پیدا میکند. خواهر، مادر و پدر دنی میمیرند. مرگ آن‌ها، اتفاقی نبوده، بلکه ناشی از خفگی با دود ماشین توسط خواهر دو قطبی دنی بوده. اختلالات روانی که دنی در خصوص رفتار خواهرش نگران بود، شکل حقیقی به خود میگیرد و سبب یک تراژدی ترسناک میشود. اکنون دنی تنهای تنها است و به غیر از کریستین شخص دیگری در زندگیش وجود ندارد. این تراژدی که با رابطه رو به مرگ دنی و کریستین همراه است، سبب میشود تا شکل و شمایل‌اش تغییر کند. به گونه‌ای که مرد ضعیف و سنگ‌دل زندگی دنی، تبدیل به حاکم و دنی تبدیل به محکوم مطلق داستان میشود.

سکانس‌های هولناک پرتعدادی در فیلم وجود دارد که مخاطب را شوکه و گاها منزجر میکند

کریستین که در مسیر جدایی از دنی بود، اکنون در نقطه آسیب‌پذیر دنی بار دیگر او را همراهی میکند. جایی که دنی در ابتدای فیلم نیز ترس خود را از تنهایی و جدا شدن از کریستین و حتی بهتر بودن او نسبت به خود واقعی‌اش بیان میکند، حسی که تنها کارکتری همچون کریستین توانایی تزریق و القای آن را به دنی دارد. آری آستر با طرح یک مساله یعنی تراژدی و قرار دادن آن در بستر یک رابطه شکسته و از بین رفته، در ظاهر داستان تنها جدایی دو زوج اصلی را به تاخیر می‌اندازد و حتی بر روی شکل و شمایل آن رنگ میکشد، در حالی که با گذر زمان و سفر به روستایی در کشور سوئد، این بحران شکل جدی و ترسناک‌تری به خود میگیرد.

کریستین و دیگر دوستان دانشجویش قصد دارند تا با سفر به یکی از دهکده‌های کوچک کشور سوئد و به بیانی دیگر، با سفر به دهکده پله (ویهلم بلومگرین) و شرکت در مراسمی سنتی «هارگا»، ایده پایان نامه دکترا خود را در رشته جامعه شناسی بدست آورند. هدف سفر، مشاهده، درک و سپس نگارش است. پیش‌تر گفتیم که دنی برای بازسازی مجدد رابطه‌اش با کریستین مجبور به شکستن خود و قبول کردن حرف‌های بی‌منطق و توجیهات غیرعادی و غیرانسانی کریستین شد. این مساله زمانی شکل جدی به خود میگیرد که دنی از بی‌فکری کریستین در خصوص سفر او به سوئد ابراز احساسات میکند و کریستین نیز همانطور که انتظار میرود در موقعیت ضعف دلایل غیرعقلانی و منطقی را به زبان می‌آورد تا در نهایت با ایجاد حس جدایی در دختری که به تازگی خانواده‌ی خود را از دست داده، بتواند از گفتگو و کشمکشی که بازنده مطلق آن است، زنده و حتی پیروز خارج شود. در سکانس بحث کریستین و دنی در خصوص رفتارهای اخیر او، اوج درماندگی در دنی دیده میشود، چرا که حرف‌های او منطقی و درست است اما در سوی دیگر، کریستین با بی‌رحمی و دور از هر گونه احساس هم‌دردی، نه تنها از کریستین معذرت نمیخواهد، بلکه در زمان مناسب و دقیق، آن را به شکلی به زبان می‌آورد تا دنی از رفتار درست خود پیشمان شود. کریستین در بحثی که طرف بازنده ماجرا بود، از نقطه ضعف دنی یعنی تنهایی استفاده میکند تا او را از نقطه امنیت و برتر بحث به پایین بکشاند و در نهایت او را در دره‌ی «زدگی» پرتاب کند. سوال مهم در این سکانس آنجاست که آیا حق با کارکتر دنی است؟ آیا دنی بعنوان زوج زندگی کریستین، لایق دانستن خبر سفر او به سوئد نیست؟ و اینکه آیا کریستین با چنین رفتارهایی که سعی میکند تا اعمال سنگ‌دلانه و بی‌رحمانه‌ی خود را عادی جلوه دهد، هیچ به کارکتر دنی اهمیت میدهد و احساسات او را میتواند درک کند؟ چرا که آستر نشان میدهد، کریستین در شرایط فعلی، تمام آن چیزی‌ست که دنی دارد و آیا او (کریستین) توانایی ابراز عشق و هم‌دردی به دنی را دارد؟

سفر به دهکده گرم و صمیمی بیش از آنچه که تصور میشد، جذاب و زیباست. با ورود این گروه خارجی، برادر و دوستان پله در ورودی به دهکده «هلسینگلاند» با چای و مواد توهم‌زا جهت لذت بیشتر از شرایط و محیط، از آن‌ها پذیرایی میکنند و از آنجایی که آستر در چند سکانس، نشان داده بود که این گروه علاقه قابل توجهی به مواد توهم‌زا همانند ماریجونا دارند، این پیشنهاد اولیه، بدون شک یک خوش آمدگویی گرم محسوب میشود. در لحظه توهم و شرایط غیرعادی گروه و در فضایی جدای از حقیقت (توهم) داستان آستر در حال شکل گیری است. دنی که چای توهم‌زا نوشیده بود، در فرار از احساس نگرانی و کشنده‌ای که پس از مرگ خانواده‌اش با آن روبرو شده بود، همراه میشود و دست به فرار میزند و اکنون دنی به نقطه آسیب‌پذیری بیشتر میرسد و در ترس خود غرق میشود. البته این احساس اولین ارجاع آستر به شرایط روحی و شوک‌های احساسی دنی نیست، چرا که در چند سکانس پیش از این نیز، شاهد چنین عمق از نگرانی و تحریک نقطه آسیب‌پذیر دنی بوده‌ایم.

طراحی محیط به شکل چشم‌گیری در القای حس امنیت به مخاطب نقش مهمی دارد

گروه با عبور از دوران تاثیرپذیر از ماریجونا، مسیر خود را ادامه میدهند تا به دهکده برسند، جایی که قرار است، مراسم سنتی و یا همان جشنواره (کارونال) هارگا برگذار شود، مراسمی که در طی هر نود سال برگذار میشود و این خود سوژه‌ای بینظیر جهت نگارش یک پایان نامه و مدرک دکترای چند دانشجو تشنه موفقیت است. برخورد افراد دهکده گرم و صمیمی است اما با گذر بیشتر داستان و روایت فیلم، این دهکده یا روستا، ایزوله‌تر نشان داده میشود. جایی که همگی با یکدیگر غذا میخورند و طبقه‌بندی مشخصی در این دهکده یا جامعه کوچک وجود دارد، طبقه بندی که بیان میکند ما شاهد دوره‌های مختلف سنی و گرده‌همایی‌های مخصوص به خودش هستیم. تمامیت این رفتارها و شکل دهی این جامعه، از دهکده گرم، آفتابی و مهربان داستان یک کلونی ترسناک میسازد.

پس از بازگو هویت جامعه مورد بحث داستان فیلم، اکنون نوبت به مراسم چندگانه هارگا میرسد. پیش از این لازم است بدانیم، اعضای گروه شامل، کریستین در قالب کارکتری خودخواه، جاش (ویلیام جکسون هارپر) کارکتری کنجکاو و احتمالا بیش از حد پرسشگر، مارک شخصیتی با نگاه‌های هرزه‌نگارانه و البته دنی که با تراژدی بسیار دردناکی روبرو شده و قرار است تا کریستین را در این سفر علمی و تحقیقاتی همراه کند. اکنون باید به این گروه، که پله شرایط ورودشان را مهیا کرده بود، یک زوج جوان انگلیسی را نیز اضافه کرد. تمامی این کارکترها از خارج به این کلونی وارد شده‌اند و تنها شخصیتی که به این جامعه کوچک تعلق فرهنگی، ذهنی و رشدی دارد، پله است. مراسم هارگا روستا آغاز میشود. در ابتدا بخشی از یک کتاب خوانده میشود و سپس نوبت به لحظات هولناک خودکشی میرسد. جایی که افراد بزرگ این جامعه برای رهایی از بیماری و شرایط دردناک درد در دوران کهن‌سالی، خود را از ارتفاع مشخصی پرتاب میکنند تا با مرگ‌شان، چرخه حیات این جامعه شکل و جانی تازه به خود بگیرد. این خودکشی در حقیقت سنتی است که در این روستا ریشه کرده و بزرگان آن به دید ورود به چرخه‌ای جدید و تازه، به آن نگاه میکنند. اتفاقی که اگر هر یک از افراد جوان و میان‌سال این روستا، خوش شانس باشند، برایشان اتفاق خواهد افتاد.

در «میانه‌ی تابستان» دو سکانس از محوریت به خصوصی به جهت عجیب و سوال برانگیز بودن آن برخوردار هستند. اولین سکانس مربوط به خودکشی زوج کهن‌سالی است که خود را از بالای کوهی بر روی صخره‌ای پرتاب میکنند. مراسمی که در طی آن مهمانان خارجی نیز دعوت هستند. در این سکانس از خودمان میپرسیم؛ چرا کریستین به نامزد خود دنی که به تازگی تجربه خودکشی و مرگ خانواده‌ی خود را داشته و در شوک ناشی از مرگ آن‌ها به سر میبرد، اجازه تماشای چنین مراسمی رو میدهد؟ چرا کریستین که قرار است تا از دنی بعنوان زوجش در برابر اتفاقات آینده محافظت کند و بنابر خواسته‌ی خود در این رابطه نیز باقی مانده است، وجدانش نسبت به مورد آسیب قرار گرفتن روح دنی آسایش و آرامش خاطر دارد؟ اما سکانس دوم مربوط به نسخه کارگردان این فیلم میباشد. جایی که شاهد اجرای مراسم دیگری‌ هستیم، مراسمی که در طی آن دختری داوطلبانه وارد گفتگوی یک مرد و یک زن میشود و خود را برای قربانی کردن مادر دریاچه پیشکش میکند. در این سکانس دختر قربانی توسط دو مرد گرفته میشود و سپس بر روی سینه‌اش سنگی بزرگ قرار میگیرد و در هنگامی که قرار است تا او به دریاچه پرتاب شود، دنی با داد و فریاد مانع میشود و به دستور مادر جامعه، مراسم قربانی کردن متوقف میشود. تمام این رفتار در حالی‌ست که کریستین و دوستانش از دور شاهد آن هستن و هیچ عکس العملی نسبت به آن ندارد. پس از این ماجرا، دنی از کریستین میخواهد تا روستا را ترک کنند، چرا که مراسم و سنت‌های این دهکده، در نهایت موجب مرگ احتمالی خود آن‌ها خواهد شد. اما کریستین این رفتار را رد میکند و عنوان میکند که باید بماند تا پایان‌نامه خود را به اتمام برساند، چرا که جاش نیز در این باب (جامعه شناسی در روستا و مراسم هارگا) در حال تحقیق است و ممکن است با از دست دادن هر قطعه از مراسم، جاش از او در نوشتن پایان‌نامه پیشی بگیرد. بحث بین دو زوج تا جایی میرود که کریستین با پافشار زیاد دنی، او را آزاد میگذارد. اینکه او میتواند برود اما او خواهد ماند. در این سکانس، شاهد برخورد دنی با حقیقت ماجرا و همان جریان تکراری داستان هستیم. دنی این بار لمس میکند که کریستین او را همانند گذشته دوست ندارد و این را با دیالوگ؛ “دیگر عاشقشم نیستی؟” بر زبان می‌آورد.

«میانه‌ی تابستان» و آستر هرگز از بحث‌ها و ایجاد شکاف و اختلاف بیشتر و بیشتر در بین دو کارکتر و زوج اصلی فیلم دور نمیشوند

آری آستر بار دیگر توانسته تا از محیط دیوانه‌وار روستا و سنت‌های غیرعادی و خشن این دهکده برای ایجاد یک تنش و جنگ داخلی استفاده کند. در بحث شکل گرفته، هنگامی که دنی بحث عشق و دوست‌ داشتنش توسط کریستین را پیش میکشد، کریستین عنوان میکند که او از رفتارهای دنی زده شده است. به طور مثال؛ کریستین میگوید؛ “من تولدت را فراموش کردم ولی تو با یک شاخه گل برای تولدم به استقبالم آمدی و با اینکار باعث شدی تا من شرمنده بشم، خب موفق شدی”. کریستین از رفتار اشتباه خود نه تنها پشیمان نیست و از دنی معذرت نمیخواهد، بلکه آن را امری عادی و رفتار دنی را بزرگ و نامحترمانه جلوه میدهد. به طوری که دنی در جواب میگوید؛ ” من قصد بدی نداشتم”. جریان مکالمه دنی و کریستین به شکل عجیبی در این سیکل منزجر کننده در جریان است. اینکه دنی همان رفتارهایی که یک نامزد خوب و عاشق باید داشته باشد را دارد و به همان اندازه نیز از کریستین طلب میکند اما انحطاط رفتاری کریستین سبب میشود تا او هیچگونه عشق و احساسی را به دنی ابراز کند و این جریان در دیالوگ و بحث‌های آن‌ها نیز نفوذ میکند. جایی که دنی عشق طلب و حمایت طلب میکند اما کریستین از جدایی مسیر حرف میزند. این دیالوگ و سکانس، زمانی خود را بیشتر معنی میکند که ما میبینیم، زوج سایمون و کانی پس از مراسم اولیه (سقوط و خودکشی زوج کهن‌سال روستا) با درک از مراسم و سنت‌های خشن روستا، با یکدیگر قصد خروج از روستا را میکنند.

آستر که ریشه‌های سنتی فرهنگ اسکاندیناوی را با عجیب، ترسناک و خشن بودنش، میشناسد، ریشه خلاقانه و منحصر بفردی از یک جامعه بسته یا کلونی را به آن اضافه میکند. اینکه در میان این فرهنگ خشن که ما شاهد قربانی کردن انسان و یا مراسم شکنجه مرگ، «عقاب خونین» هستیم، این روش از مرگ نمیتواند چیز عجیبی برای این مردم و این فرهنگ باشد. آستر بار دیگر به سراغ فرقه، فرهنگ، رفتار و درهم شکستن این فرمول با اتفاقاتی قرار است تا به محتویات روانی کارکترهاش بازگردد، میرود. پس از این اتفاق که گروه خارجی شاهد آن بوده است، جایی که یک زوج کهن‌سال خود را از ارتفاعی بلند پرتاب میکنند و صورتشان له میشود، دو واکنش کلی دیده میشود؛ شوک با سکوت یا بیان احساسات. زوج انگلیسی مسیر دوم را در پیش میگیرند و تصمیم میگیرند تا ادامه این جشنواره خشونت‌بار را مشاهده نکنند. آن‌ها جدا میشوند، اینجاست که باور کردن جدایی ساده آن‌ها توسط مخاطب سخت است. در هر حال گروهی که توسط پله آورده شدند، باقی میمانند و رفتارهای ممنوعه خود را آغاز میکنند. به جاش بخاطر رفتار پرخطرش هشدار داده میشود، اینکه به سراغ کتاب ممنوعه نرود و با عکس گرفتن از آن، به سنت مردم این روستا بی‌حرمتی نکند (در نسخه کارگردان، متوجه میشویم، جاش قصد دارد تا بر سنت مردم روستا و جشن هارگا تحقیق و پایان‌نامه خود را در این خصوص بنویسید اما در طول مراسم، کریستین به او میگوید که او نیز بر روی این عنوان کار خواهد کرد، بنابراین یکی از دلایلی که سبب میشود تا جاش به سراغ کتاب مقدس، عکس‌برداری و به سنت‌های مردم روستا توهین کند، حس رقابت و پیشی گرفتن از کریستین میباشد) و به مارک نیز هشدار داده میشود که به رفتارهای زشت و توهین‌آمیزش نسبت به اجداد و مکان‌های مقدس این روستا ادامه دهد. در این جامعه کلونی، رفتارها و تحمل آن‌ها در مرز باریکی قرار گرفته‌اند و رد شدن از آن‌ها هیچ بخششی را در خود تعریف نمیکند. اتفاق رخ میدهد و با عبور هر یک از شخصیت‌ها از قوانین گوشزد شده، ناپدید شدن آن‌ها رخ میدهد. پس از پایان سه ناپدیدی بزرگ یعنی رفتن زوج انگلیسی و پس از آن، ناپدید شدن جاش در جریان ورود شبانه او به محل نگهداری کتاب مقدس و پیش از او، ناپدیدی مارک که در راستای بی‌حرمتی او به باغ اجدادی اهالی روستا انجام شده بود، ایزوله شدن گروه خارجی به شکل غیرمستقیمی توسط بزرگان دهکده مورد دستور قرار میگیرد. از این گروه تنها کریستین و دنی باقی میمانند. اکنون آستر به آن مقدمه‌ای که در فیلمش پایه‌ریزی کرده بود، باز میگردد اما این بار با ترس از شرایط شکل گرفته در جامعه دهکده و رفتارهای غیرقابل پیش بینی آن‌ها، سعی در بیان آ دارد. در میان ناپدید شدن‌ها، آری آستر از یک خرده فرهنگ یاد میکند، خرده باوری که در نمایشی مینیاتوری و بر روی یک بیرق پهن شده برای بیندگان فیلم نشان داده میشود. در این سنت و باور که به شکل بافتی مینیاتوری قابل مشاهده است، دیده میشود؛ در زمان مناسب جفت یابی و تولید مثل، دختر زوج خود را انتخاب یا مارک میکند و سپس برای جادو کردن او، بخشی از مو آلت تناسلی‌اش را در غذای مرد مورد نظرش میریزد و با خوردن شدن مو در غذا توسط مرد، او جادو میشود و سپس زمان جفت‌گیری فرا میرسد و با تولد، چرخه مرگی که پیش‌تر توسط دو شخص کهن‌سال رخ داده بود، فرمت قابل جبران به خود میگیرد.

در بخشی از فیلمنامه آستر، خرافات و خرده فرهنگ‌های عجیب و غریب در عین بی‌اهمیت بودن به شکل‌دهی مسیر کلی داستان منجر میشوند

این اتفاق رخ میدهد و کریستین توسط مایا که خواهر پله یا همان دوست دانشگاهی‌اش میباشد، مارک میشود. شاید درک اتفاقاتی که قرار است رخ دهد، برای کریستین امکان پذیر نباشد و به همین جهت، او جهت صحبت و توجیح شرایط، نزد مادر جامعه (تصور شهردار این جامعه را داشته باشید) فرا خوانده میشود. کریستین باید با مایا جفت‌گیری کند. احتمالا این ایراد وارد میشود که چرا باید از واژه جفت‌گیری استفاده شود؟ چرا که، آستر دقیقا همین مساله را به نمایش میگذارد. کریستین در میان جمعیت، تماشاگر رقص ملکه باروری یا «مکله ماه می» است، مراسم رقصی که در آن، قرار است در میان تمام دختران روستا انجام شود و هر دختری که توانست با رتیم آهنگ و موسیقی سرپای خود باقی بماند، برنده خواهد بود. این مسابقه که در مسیر تصمیم نهایی مادر جامعه قرار گرفته، روایتی موازی را در پیش میگیرد. از یک سو کریستین باید برای مراسم جفت‌گیری آماده شود و برای آن، داروی آسیب‌پذیر کننده یا کاهش دهنده سیستم دفاعی بدنش را به او میدهند و در سوی دیگر داستان، دنی که پیش از شروع مسابقه دارویی را مصرف کرده بود که در لحظه ورودش به روستا استفاده کرد بود، مسابقه ملکه ماه می را تا آخرین مراحلش ادامه میدهد، جایی که او به درک از زبان مردم روستا میرسد و در نهایت بعنوان ملکه ماه می انتخاب میشود و اکنون در میان تمام غریبه‌های روستا، تنها او توانسته تا به بخشی از آن‌ها تبدیل شود.

پس از صرف غذا به رهبری دنی، او اکنون وظیفه دارد تا زمین‌های کشاورزی روستا را متبرک کند و کریستین نیز به تالاری وارد میشود تا با مایا جفت‌گیری کند، تالاری به نمایی قدیمی که در وسط آن مایا در میان دسته‌ای از گل قرار گرفته و زنان دهکده به شکل حلال، آن‌ها را احاطه کرده‌اند. کریستین در حالی خود را در حال معاشقه با مایا میبیند که زنان اطراف او به شکل عجیب و دیوانه‌واری در حال اجرا سنت و مراسمی هستند که با نگاه به آن از هر بعد و شکلی، عجیب و از شدت غیرعادی بودنش، ترسناک است و البته این سنت عجیب در لحظاتی که کریستین با استفاده دارویی، آسیب‌پذیر شده است رخ میدهد. هنگامی که دیدی جامع‌تر به طرح شکل گرفته داشته باشیم، به نقطه رخداد اجباری یک مساله میرسیم. در سکانس‌های ابتدایی فیلم، گفتگوی بین مارک و کریستین ما را از نبود هرگونه معاشقه بین دنی و کریستین آگاه میکند و یا به آن فاصله زمانی طولانی میدهد، معاشقه‌ای که در نهایت رخ میدهد. نه بین کریستین و دنی و نه در فضایی عاشقانه، بلکه بین کریستین و مایا و در فضایی عجیب و سنتی. کریستین نه تنها برخلاف میل خود وارد رابطه با مایا میشود، بلکه بخواسته‌ی غیرمستقیم خود در بدترین شرایط میرسد، منظور رابطه او با شخصی‌ست که او را چندان نمیشناسد و در فضایی غیرعادی میباشد.

به عبارتی؛ کریستین در حال انجام وظیفه‌ایست که توسط مسئول جامعه کلونی به او داده شده، رفتاری که کریستین انتظار میرفت و اکنون او در شرایطی کاملا غیرعادی و حتی ترسناک به آن رسیده است و البته در سوی دیگر داستان، دنی که از اجرا مراسم تبرک زمین و محصولات بازگشته است. این حس که کریستین به او خیانت خواهد کرد، مرزی‌ست که در طول فیلم توسط دنی تعریف میشود و رفتارهای نامتناقض، سنگ‌دلانه و غیرقابل تحمل کریستین سبب میشود تا دنی را به نقطه بازنگری مجدد از زوجش برساند، اینکه دنی نتوانسته کریستین را به خوبی بشناسد. در زمانی که شک و ابهام از خود حقیقی کریستین برای دنی شکل میگیرد، با ممانعت گروه همراه دنی نسبت به ورود او به تالار برگذاری مراسم در حال جریان بین کریستین و مایا، دنی با شک و تردیدهایش وارد میشود. او در روزنه در تالار شاهد همان رفتار ممنوعه‌ای است که همانند یک شوک به دنی وارد میشود. آیا اکنون همه چیز به نقطه جوش خود رسیده؟ شوک احساسی و نفس‌زدن‌های پرتکرار بار دیگر باز میگردد، اتفاقی که آخرین بار آن را قبل از ورود دنی به روستا دیده بودیم و در سکانس تسلیت گفتن پله به دنی بار دیگر این احساس تحریک شده بود.

در فیلم سکانس‌هایی همانند رابطه کریستین و مایا، نه تنها کار‌کترها، بلکه مخاطب را هم شوکه میکند، سکانس‌هایی که همانند پتکی محکم به صورت ببینده کوبیده میشود

دنی به تالار استراحت رده یا طبقه سنی خود میرود و احساسات خود را همانند کوهی آتشفشانی پرتاب میکند. دنی داد میزند، داد و فریادی که برآمده از تمام اتفاقات اخیر زندگی‌اش میباشد، اما این بار این گروه (زنان همراه او در مراسم تبرک زمین یا همراهان ملکه ماه می) او را همراهی میکنند. دنی که در پی مرگ خواهر، پدر و مادر خود حس همدردی یا عشق را توسط کریستین دریافت یا حس نکرده بود، اکنون آن را لمس میکند. اگرچه دنی در میان این گروه غریبه محسوب میشود اما آن‌ها، دنی و اتفاقی که برایش رخ داده را درک میکنند و حس عشق خود را با او به اشتراک میگذارند. پس از نمایش سکانس تاثیرگذار توضیح داده شده، فیلم به فاز نهایی خود میرسد. جایی که ملکه ماه می باید یک تصمیم نهایی بگیرد. جایی که قرار است در آخرین مرحله از مراسم و جشنواره هارگا، چند قربانی انسانی در خانه مقدس روستا آتش زده شوند، قربانی‌هایی که همان غریبه‌های وارد شده به روستا و رفتارهای ممنوعه آن میباشد که مرگ آن‌ها، سبب شده تا بدنشان با توده‌ای از کاه پوشیده شود و ظاهری همانند مترسک پیدا کنند. در این هنگام دو مرد از روستا خود را داوطلب برای قربانی معرفی میکنند اما آخرین قربانی به انتخاب ملکه ماه می میباشد.

دنی باید بین کریستین بی‌حس و فلج شده (پس از اجرای مراسم جفت‌گیری، کریستین با ترس فراوان تالار را ترک میکند و با جسد یکی از زوج‌های انگلیسی روبرو میشود و در نهایت توسط چند مرد پیدا و با یکی دیگر از داروهای سنتی بیهوش و سپس فلج میشود) و یکی از اعضای روستا را انتخاب کند، اینکه چه کسی قرار است قربانی منتخب او باشند، قربانی که قرار است به انتخاب ملکه در پوستی از کالبد خرس پوشانده شود. دنی چه کسی را انتخاب میکند؟ پس از آموزش نحوه بیرون کشیدن احشای خرسی که تا چند روز پیش زنده و در قفسی نگه داری میشد، فیلم به لحظه پایانی خود میرسد. تمام قربانیان در خانه مقدس زرد رنگ قرار میگیرند و در مرکز آن، انتخاب ملکه باروری قرار دارد. کریستین در کالبد و پوشیده شده با خرس، کریستینی که هیچ یک از احساسش کار نمیکند و به مرده‌ای بینا تبدیل شده است، دقیقا همان چیزی که در طول فیلم او در برابر دنی قرار گرفته بود، منظورمان نامزدی، بی‌احساس و فاقد هرگونه حس همدردی و عشق است و اکنون در لحظه مرگ، کریستین به همان شکلی قربانی میشود که شخصیت خود را به دنی در تمام مسیر نشان داده بود.

خانه مقدس آتش زده میشود و پس از گذر دقایقی، صدای ضجه و ناله دو قربانی زنده شنیده میشود، در آن زمان اهالی روستا با رفتارهایی غیرعادی و عجیب، به شکلی انعکاسی از تلاطم‌های درونی دنی را در تمام طول داستان به نمایش میگذارند، منظورمان همان حس ترس، آشفتگی و ویرانگر احساسات است و درست در لحظه‌ای که افراد روستا در حال فریاد و ناله هستند، دنی که با چهره‌ای آشفته و احیانا پشیمان دیده و تصور میشد، با لبخندی مرموزانه‌ بر سفر و سیر داستانی خود از یک تراژدی دردناک تا مرگ نامزدش پایان میدهد.

بدون شک این سکانس و رفتار پایانی دنی سبب دو پهلو شدن پایان‌بندی Midsommar – میانه‌ی تابستان میشود و دو نظریه را مطرح میکند؛ اینکه دنی پس از تجربه تراژدی خانوادگی و مشاهده اتفاقات مراسم هارگا و سپس خیانت توسط مردی که دوستش داشت و در نهایت انتقام گرفتن از باوری که کریستین را بابت آن در تصور و ذهنش متمایز میدانست، دنی با لبخند آخرش، دیوانگی خود را نشان میدهد یا در نظریه‌ای دیگر، او در نهایت خود را به جایی که تعلق دارد میبیند و اکنون او نیز جزوی از رفتارهای عجیب و ترسناک اهالی روستا شده است.

رفتار پایانی دنی در پایان فیلم، به همان اندازه که میتواند بر رهایی او تاکئید کند، میتواند بیانگر جنونی باشد که روستا، مردمان و فرهنگ آن‌ها به او تزریق کرده‌اند

شاید با قرار دادن معنای عشق و مکانی که در آن، دنی پس از تنها شدن، به دنبال آن بود، نظریه دوم جدی‌تر و واقعی‌تر به نظر برسد. اینکه دنی پس از مرگ خواهر، مادر و پدرش تنها زندگی میکرد و در این تاریکی تنهایی، کریستین را بعنوان تنها شخصی که برایش باقی مانده بود و از ارزش‌های رفتاری و خلاقی‌اش نیز آگاه بود، میشناخت. ورود به روستا، رفتار اهالی روستا، عشق‌شان و در نهایت، مشاهده روایت خیانتکارانه کریستین در قبال دنی، او را به نقطه پایانی رسانده است. اینکه دنی به حرف‌های پله باور آورده است، اینکه خانواده‌ جایی‌ست که هر شخص خود را در آن با آغوشی گرم پذیرفته شده ببیند و در جشن، خوشحالی، غم و اندوه، اشخاصی خود را حول خود داشته باشد تا با آن‌ها، احساس یکسان و یکی بودن داشته باشد. بنابراین هنگامی که دنی به دنبال عشق، احساس تعلق خاطر، اهمیت دادن و ارزش قائل بودن میرسد، این جامعه کلونی عجیب و ترسناک بیشتر از انسان‌های متمدن اطراف دنی برایش حقیقی و صمیمی‌تر به نظر میرسند. جایی که او را با روی گشاده پذیرفته‌اند و با عشق با او برخورد میکنند و هر چند رفتارهای عجیبی دارند اما برخلاف آن چیزی که کریستین در نقطه‌ی تنها شخص باقی مانده پس از مرگ خانواده‌اش، به او قدرت تصمیم‌گیری و مهم بودن میدهند، اینکه قرار نیست او در رابطه‌ای قرار بگیرد تا به هر چیزی برای نگه داشتن شرایط در فرم نرمال خود تن دهد، بلکه قرار است در جامعه‌ای زندگی کند که با وجود غریبه و خارجی بودنش، از ارزشی مساوی، همانند بومیان آن برخوردار است و این رفتار را میتوان در شرکت در مسابقه انتخاب ملکه ماه می و در نهایت انتخاب شدنش بعنوان یک شخص خارجی که هیچ آشنایی با فرهنگ این مردم ندارد، دید.

Midsommar – میانه‌ی تابستان، فیلمی پر از التهاب است، در حقیقت ما با اثری روبرو هستیم که کارگردان و نویسنده آن از نقطه قوت آثار ترسناک بر علیه خودش استفاده کرده، منظور ایجاد ترس با استفاده از محیطی امن و آرامش‌بخش است. در تحلیل و رمزگشایی فیلم «موروثی» گفته بودیم که آستر از خانه که بعنوان محیطی امن و محافظت کننده شناخته میشود، جهت حمله به کارکترهایش استفاده میکند و به عبارتی، آستر دوست دارد تا خلاف کلیشه‌های سینما در نقطه اطمینان و آرامش کارکترها و حتی ببینده‌اش قدم بر دارد و ضربه بزند. تصور مرگ‌های پی در پی در روستایی که مردمان آن مهربان و دوست داشتنی هستند، خود به خود به امری محال تبدیل میشود. جایی که این اطمینان از عادی بودن شرایط آنچنان ادامه پیدا میکند که شخصیت دنی خطاب به کریستین میگوید؛ “تو کور هستی و نمیتونی اتفاقاتی که در اینجا در جریان است را ببینی؟”. میانه‌ی تابستان فیلمی‌ست که به گفته‌ی آستر فیلمنامه‌ی آن را پیش از موروثی نوشته بود اما در ابتدا آن فیلم را ساخت و اکنون به سراغ اثری به مراتب ترسناک‌تر و تهوع‌آورتر رفته است. میانه‌ی تابستان نه تنها از همان فرمول قدیمی آستر یعنی حمله به نقطه اطمینان کارکترها و بینندگان استفاده میکند، بلکه جریان فروپاشی بسیار مناسبی در خصوص کارکترهایش استفاده کرده است.

و شما به مهمانی آری آستر دعوت شده‌اید! از اقامت سه ساعته خود لذت ببرید

هنگامی که به فیلم و دو شخصیت کریستین و دنی میرسیم. سیر سقوط این دو شخصیت از ارزش محصر بفردی قائل است. دنی در پایان فیلم آن لبخند مرموز را میزند و کریستین نیز در پوستی از خرس (بخوانید حیوان بی‌اختیار) در خانه مقدس سوزانده میشود. سفر دنی و لبخند مرموز پایانی او، اگرچه که میتواند خبر از عضویت او در جامعه‌ای دیوانه و خرده‌فکر بدهد، اما در عین حال میتواند مسیر دیگری در پیش بگیرد و آستر بر موضوع دیوانگی دنی و شبیه دانستن او به سرنوشت کارکتر جک تورنس از فیلم «درخشش» به کارگردانی استنلی کوبریک برداشت کرد. اینکه دنی با سفر به روستای مرموز داستان، با ایجاد یک آشوب و شرایط روانی، خودش نیز سقوط میکند و به همان دیوانه‌ی فیلم کوبریک تبدیل میشود، منظورمان سقوط یک کارکتر مهربان و باگذشت است که همانند محیط خود دیوانه و وحشی میشود. در سوی دیگر ماجرا، البته که کریستین در ملاقات با مادر روستا، عنوان میکند که نمیتواند با مایا رابطه داشته باشد، چرا که همراه نامزد خود آمده و مادر روستا نیز بخاطر بسته شدن طالع او و مایا در قلب ستارگان شرایط او را می‌پذیرد و از او نمیخواهد تا با مایا ازدواج کند، اما با اینحال ما شاهد جفت‌گیری مایا با کریستین هستیم. آیا کریستین با آن دیالوگ که رفتارش منتهی به خیانت با دنی میشود، مخالف ایجاد رابطه با مایاست؟ جواب با قاطعیت منفی است، چرا که شخصیت کریستین بعنوان فردی سست عنصر و بدون اختیار طراحی و نوشته شده است، شخصیتی که بنابر شرایط شکل گرفته، اگرچه میداند ایجاد رابطه با مایا به معنای خیانت به دنی محسوب میشود اما با علم از اجرای مراسم او و مایا به شکل مخفیانه، با آن موافقت میکند. کریستین نیز برده‌ی امیال خود میشود، با سنگ‌دلی رفتار میکند و احساسات دنی را نه تنها به بازی میگیرد که به هر شکلی بخواهد به آن مسیر و خط میدهد و در نهایت سرنوشت او با بی‌اختیاری همراه است و مرگ او نیز به گونه‌ای رقم میخورد که ما او را در کالبد یک خرس میبینیم، یک حیوان وحشی و تندخو، دقیقا همان چیزی که کریستین در طول داستان نشان میدهد.

«میانه‌ی تابستان»، اثری ترسناک و حتی دهشتناک است، اثری که در ادامه موج ترس‌های روانشناختی ساخته شده و آری آستر تمام ترس‌های داستانی خود را در نحوه بازگو کردن داستان و سکانس‌های هولناکش در زیر تابش خورشید به نمایش گذاشته است. نمایش میانه‌ی تابستان، تجربه‌ای متفاوت اما مشابه با موروثی میباشد، منظور مشاهده و لمس و تجربه لحظاتی است که در قاب ذهنی مخاطب گیر میکند و بیننده را برای مدت‌های طولانی در خود نگه میدارد، سکانس‌هایی که با یادآوری مجدد عنوان فیلم، فراموش شدنی نیستند، منظور لحظات متفاوتی است که پیش از آن تجربه همانند آن را نداشته‌ایم. اینکه آیا آری آستر در فیلم جدید خود با نمایش آسیب‌پذیری و دل نگرانی کارکتر زنش نسبت به از دست دادن تنها مرد زندگیش در کنار رفتار بی‌تفاوت آن و در نهایت انتقام زن از مرد بخاطر قدر بی‌‎تفاوتی و بی‌احساس بودنش، سبب شده تا بر رگه و جریان مبارزه‌های زنانه یک شخصیت در فیلم از مجموعه آثار زنانه بی‌افزاید، مورد تعریف و بحث است، چرا که آری آستر به این منظور قدم برداشته و موفق به ثبت آن شده است، فیلمی که زن داستان از نقطه آسیب‌پذیر و افسرده خود، به کمال قدرت و لذت میرسد و کریستین که نمادی از خیانت، سواستفاده‌گری، خشونت روانی و سنگ‌دلی‌ست را به سزای عمل خود میرساند، یک انتقام شیرین و دلچسب.

منبع: دنیای سینما

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *