سه‌گانه ارباب حلقه‌ها: «دو برج» و امید آخرین قدرت باقی مانده برای بشر

دو برج، دومین بخش از سه‌گانه ارباب حلقه‌ها و در مسیر تطبیق و بررسی ادبی و سینمائی این مجموعه میباشد. در این بخش که اطلاعات لازم جهت بسط هرچه بیشتر و بهتر مفاهیم از جهان تالکین (تمامی کتاب‌ها) آورده شده است و اکنون به ایستگاه دوم خود رسیده است. در بخش اول به مفاهیم حلقه پرداختیم اما در این قسمت به نیروی «امید» خواهیم پرداخت. با دنیای سینما همراه باشید.

پس از مرگ غم‌انگیز، گندالف خاکستری در پل خادووم که طی آن، دو مایار با یکدیگر ملاقات کردند، گندالف به همراه بالروگ به قعر تاریکی سقوط کرد. کمی بعد در حالی که گروه یاران حلقه دیگر رهبری نداشت، آراگورن، رهبری گروه را بر عهده گرفت. گروه به قلب سرزمین الف‌ها، لوتلورین (لورین) سفر کردند، مکانی که دو الف بلند مرتبه در آنجا زندگی میکنند. کله‌بورن، ارباب لورین و بانو گالادریل، که پیش‌تر جکسون او را برای روایت داستان حلقه انتخاب کرده بود، پس از سپری شدن یک روز در کنار بانوی معرفت و آگاهی، فرودو با سرنوشت شوم انسان‌ها و بیشتر هابیت‌ها و دوستانش آگاه میشود، در این بین، فرودو چالش حلقه را برای بانو گالادریل رقم میزند و او عشق حقیقی خود را به قدرتی که ایلوواتار به او هدیه داده بود را قدر میداند و به این شکل، گالادریل با دادن روشن‌ترین ستاره از سرزمین الف‌ها، فرودو و دوستانش را بدرقه میکند. گروه از الف‌های ساکن لورین جدا میشود، مکانی که به شکلی ملاقات آراگورن با یکی از خویشان آرون محسوب میشود (از ازدواج کله‌بورن و گالادریل، دختری به نام کلبریان متولد میشود. کلبریان سال‌ها بعد با لرد الروند ازدواج میکند و حاصل این ازدواج، تولد آرون میباشد. به عبارتی دیگر؛ آراگورن، مادربزرگ عشق خود را در لورین ملاقات کرده بود). در نهایت گروه توسط قایقی که به آن‌ها داده میشود، مسیر رودخانه را پیش میگیرند و از دو مجسمه‌ی باقی مانده از شکوه پادشاهان گاندرو، آراگوناس میگذرند و در محل توقف، با گروهی از اورک‌های ویژه سارومان (سارومان با استفاده از جادو، جن و اورک‌ها را یکی میکند و «اورک‌-های» را ایجاد میکند که از بهره هوشی نسبت به اورک‌های دیگر، بالاتر هستند) روبرو میشوند. در نبرد، فرودو و سم مسیر نابودی حلقه را پیش میگیرند، پپین و مری توسط اورک‌ها برای سارومان دستگیر میشوند و آراگورن، لگولاس و گیملی به دنبال دو هابیت گرفتار شده، سفر جدید خود را آغاز میکنند و در این برخورد و نبرد، فرمانده گاندرو، برومیر نیز کشته میشود.

«دو برج»: آخرین الزمانی با قهرمان جدید – گندالف سفید

«یاران حلقه» شاید آنچنان که باید، دیدگاهی تاریک از دنیای آخرزمانی که سائرون در حال پایه‌ریزی آن است، تصویرسازی نکرده است. در حقیقت نوشته تالکین در کتاب اول، آنچنان فضای تاریکی را تصویرسازی نمیکند تا جکسون به آن وفادار باشد. اما کتاب به کتاب، فضا سه‌گانه تیره و تیره‌تر میشود. در دومین گام، تالیکن داستان سرنوشت‌هایی را روایت میکند که در آن، قدرت نیروی شر بیشتر شده، آسمان تیره‌تر و سرنوشت بشر به نابودی نزدیک‌تر است. جکسون در داستان «دو برج» فضایی تاریک‌تر ساخته است، نبرد مهم داستانی و از سوی دیگر، ضدقهرمان مهمی از سه‌گانه ارباب حلقه‌ها، نقش بزرگ خود را بازی میکند. داستان دو برج، بیشتر داستان همکاری دو کارکتر از مایارها میباشد. یکی شاگرد و پیرو مورگوت یا ملکور اما دیگری برخلاف آن چیزی که هدف از فرستادنش بود، عمل میکند. در قسمت دوم، سارومان در تلاش برای نابودی بشر است و همچنین جکسون پایه‌ریزی اولیه برای طرح نهایی را با حملات گروه‌های کوچک اورک‌ها و همچنین حضورهای دیوانه کننده، نازگول یادآور میشود. دو برج بدون شک، داستانی تیره‌تری دارد و در مرکز داستان، کارکترهای جدیدی قرار گرفته‌اند. در راس همه‌ی آن‌ها شاهد فرار مری و پپین به جنگل فنگورن هستیم که در آنجا با انت‌ها آشنا میشویم، موجوداتی کهن که بیشتر با شمایل درخت اما سخنگو معرفی میشوند. آن‌هایی که توسط الف‌ها صحبت کردن را آموختن و در نزدیکی آیزنگارد ساکن هستند. در کنار امنیت نسبی که برای مری و پپین شکل میگیرد، گروه سه نفره آراگورن، لگولاس و گیملی که در تعقیب گروه اورک‌-های سارومان بودند، متوجه میشود که گروهی از سواره نظام سرزمین روهان، آن‌ها را تار و مار کرده‌اند اما با قلم تالکین، مری و پپین از این کشتار دسته جمعی جان سالم به در میبرند. در مسیر جستجو، گروه با جادوگر سفید آشنا میشوند، جادوگری که تحت نام سارومان سفید شناخته میشود.

داستان متمرکز میشود به سرنوشت گندالف خاکستری. هنگامی که او به همراه بالروگ به تاریکی مطلق فرو رفت و در خلا مطلق، از پله‌های بی‌پایان عبور کرد و بر قله زیراک‌زیگیل (این قله یکی از سه قله سرزمین‌های دورفی میباشد. اولین دورف خلق شده توسط آئوله، دورین بی‌مرگ میباشد که او پایه‌گذار معدنی به نام موریا است، این قله بر روی این سرزمین دورفی قرار دارد) طی دو روز نبردی بی‌پایان و طاقت‌فرسا شکل گرفت تا اینکه در نهایت، در مه و فضای سرد قله، گندالف توانست آتش درون بالروگ را فرو بنشاند و بالروگ را شکست دهد تا او همانند لکه‌ای سیاه بر روی دامنه‌های کوه دیده شود. پس از پیروزی، روح گندالف از بدنش جدا شد و او در مسیر هدفش که راهنمای انسان‌ها بود، کشته شد. ایلوواتار اما روح گندالف را بار دیگر به زمین و سرزمین‌های میانه در کالبدی جدید بازگرداند. گندالف خاکستری با نیروهای مایای بیشتر، که این بار برای نبرد با شرارت به او اجازه استفاده داده شده بود، در قامت سارومان سفید و به اسم جدید خود توسط دوستانش، «گندالف سفید» نزد دوستان و متحدین حلقه بازگشت. به نظر میرسد که مسیر گندالف پیچیده باشد، اما اینطور نیست. گندالف از جمله مایارهایی‌ست که از سوی خدای یگانه تالکین، برای راهنمایی انسان‌ها فرستاده شده بود. گندالف در کنار سارومان و راداکس قهوه‌ای با توجه به نیاز‌ها و هدفی که برای فرستادنشان به سرزمین میانه معین شده بود، قدرت محدود شده‌ای داشتند. در بین مایارهای فرستاده شده، سارومان داناترین و قدرتمندترین بود. مایارها به شکل پیرمردهایی سال خورده حاضر میشدند و به جهت رشادت گندالف در مسیر یاران حلقه، ایلوواتار او را با قدرتی بیشتر و در همان جسم اما سفید به سرزمین میانه بازگرداند و به این شکل، گندالف تبدیل به قدرتمندترین مایار فرستاده شده به سرزمین میانه شد. بازگشت گندالف سفید همراه با سه کارکتر جستجوگر داستان میباشد. گندالف که از موهبت زندگی مجدد توسط ایلوواتار برخوردار شده، سوار بر پادشاه اسب‌ها، «شدوفکس» شد و به همراه آراگورن، لگولاس و گیملی به سمت سرزمین روهان و جایی که «پادشاه تئودن» زندگی میکرد، راهی شد. علت سفر گندالف به این خاطر بود که شنیده بود، تئودن دیگر خودش نیست و تصمیمات عجیب و غیرعقلانی میگیرد که با توجه به شناخت گندالف از این پادشاه، امکان‌ناپذیر بود. از سوی دیگر، سرزمین روهان نزدیک‌ترین سرزمین از قلمرو انسان‌ها به جایگاه فرامانروایی سارومان میباشد، بنابراین گندالف متوجه شد که تئودن پادشاه روهان، توسط سارومان طلسم شده است و به همین جهت به این سرزمین سفر کرد و در نهایت، با توجه به قدرت بیشتری که توسط ایلوواتار در اختیار او قرار گرفته بود، سارومان را از جلد پادشاه تئودن خارج کرد و به این شکل، پادشاه حقیقی این سرزمین به خانه‌ی خود بازگشت. گندالف، تئودن را از جنایت‌هایی که سارومان نسبت به مردم روهان انجام داده بود، آگاه ساخت و چون میدانست، سارومان به همراه ارتشش که از سوی سائرون دستور حمله به سرزمین‌های انسانی را دارد، سفر چند روزه خود را برای جستجوی ارتش سواره نظام روهان را آغاز کرد و توانست مردمان روهان را در پنجمین روز از جدایی‌اش، در صبح نبرد هلمزدیپ نجات دهد.

همانطور که گندالف در یاران حلقه، کارکتری بسیار مهم تلقی میشد و راهنما و بزرگ گروه بود، نقش او بار دیگر با قدرت بیشتری که توسط ایلوواتار به او اعطا شده بود، در دو برج پررنگ‌تر و مهم شد. اگرچه بخش مهم و بزرگی از داستان به نبرد هلمزدیپ و همچنین سکانس‌های جنگی فیلم مربوط است و گندالف در آن حضور ندارد اما این کارکتر در دو نقطه عطف مهم داستانی حاضر است. گندالف در نوشته تالیکن در نقش منجی ظاهر میشود، شخصیتی که اگر طلسم‌شکنی و توانایی برتر او در قالب گندالف سفید نبود، نمیتوانست تئودن را به خود واقعی‌اش تبدیل کند و همانطور که پادشاه روهان در مدت زمان خاموشی خود، سرزمین‌هایش را از دست داده بود و بسیاری از فرزندان سرزمینش کشته یا آواره شدند، به راحتی سرزمین اجدادی خود را از دست میداد و به همین جهت، گندالف از مهم‌ترین و شاید اصلی‌ترین علل موفقیت جبهه انسان در نبرد دو برج میباشد. اما منجی‌گری گندالف تنها در بازگشت تئودن به زندگی معنا نمیشود، هنگامی که دیگر ارتشی برای پادشاه سرزمین اسب‌ها وجود نداشت، هنگامی که برای آخرین بار شیپور هلمزدیپ به صدا در آمده بود، گندالف توانست ارتش  روهان که تبعید شده بودند را باز گرداند و به این شکل، سرنوشت جنگ به کلی تغییر کرد. اگر به شکل فرعی‌تر به داستان نگاه داشته باشیم، هنگامی که مری و پپین به جنگ فنگورن پناه بردند، درخت نگهبان از هویت هابیت‌های داستان آگاه نبود و برای اطلاع، مری و پپین را نزد گندالف سفیدی برد که در سرزمین میانه و در نواحی روهان و ایزنگارد تحت جادوگر سفید شناخته میشد و با معرفی گندالف این دو کارکتر علاوه بر اینکه به امنیت رسیدند، توانستند از موقعیت بازگشت به هابیت، بهترین استفاده را ببرند و انت‌ها را مجبور به ورود به جنگ و نابودی هر آنچه که سارومان سعی در ساخت آن داشته است، کنند. به این شکل، گندالفی که توسط بالروگ به پله‌های بی‌پایان کشیده شده بود، در قامت جدیدی و با اختیارات بیشتری که توسط ایلوواتار به او داده شد، نقش بزرگی را ایفا کرد و توانست سرنوشت ابتدایی یکی از جنگ‌های بزرگ علیه انسان‌ها را تغییر دهد، سرنوشتی که در آن، حضور کارکترهایی همچون آراگورن و همچنین باور به پیروزی نیز بی‌تاثیر نبودند. اما نبرد هلمزدیپ که بعنوان یکی از بهترین سکانس‌های جنگی مجموعه ارباب حلقه شناخته میشود، نکته مهم داستانی دیگری را نیز دارد و آن حضور مجدد الف‌ها در کنار انسان‌ها میباشد.

عهدی قدیمی؛ اتحاد دو نژاد

هنگامی که ایلوواتار، والارها را آورد و به آن‌ها آهنگی نشان داد، از آن‌ها خواست تا با استفاده از این آهنگ آینوری، آردا را خلق کنند. در مسیر خلقت والارها، ایلوواتار در ابتدا الف‌ها و سپس انسان‌ها را خلق کرد. پس از خلق مستقیم این دو نژاد، ایلوواتار خطاب به والارها عنوان کرد که این دو نژاد، فرزندان او هستند و منتخب او میباشند. او تصویری از سرزمینی را نشان داد که الف‌ها و انسان‌ها در آن زندگی میکنند و در آنجا بود که والارها به کمک ایلوواتار آمدند تا در شکل‌گیری سرزمین یگانه تالکین کمک کنند. در مسیر خلقت، ملکور که از همه والارها قدرتمندتر بود، پیش‌تر ایلوواتار را به جهت آهنگ‌های غمگین و ناهمخوان خود، ناراحت کرده بود؛ طوفان، آتش و بلاهای طبیعی را خلق کرد، ملکور به عشق و علاقه منحصر بفرد ایلوواتار به انسان‌ها و الف‌ها حسادت کرد و به دنبال آن افتاد تا آتش خلقت را از ایلوواتار بگیرد و خود، موجوداتی که میخواهد را خلق کند. در مسیر خلقت، «آئوله»، والار دانش و خرد، به الف‌ها آموخت که چگونه از علم و آهنگری استفاده کنند اما در زمانی که ملکور دیگر آن والار همراه نبود و به نقطه‌ای دور برای خود آهنگ‌های متفاوتی مینواخت، آئوله، موجوداتی خارج از آهنگ آینور خلق کرد و چون میخواست تا خلقت او تحت فشار و حرف‌های ملکور نروند، آن‌ها را سرسخت آفرید. پس از خلقت، دورف‌ها به ایلوواتار معرفی شدند. یگانه تالکین، هفت دورف اولیه و خلق شده توسط آئوله را به فرزندان‌خواندگی خود قبول کرد اما خطاب به آئوله گفت، به جهت خلقت این موجودات در خارج از آ‌هنگ‌های آینور، دورف‌ها با الف‌ها مشکل خواهند داشت و هرگز نمیتوان آن‌ها را دوست و یار یکدیگر دید. الف‌ها پس از خلقت، توسط ایلوواتار بیدار شدند و پس از آن‌ها انسان‌ها حاضر شدند. الف‌ها و انسان‌ها که از خلق مستقیم یگانه تالیکن بودند، در کنار هم حاضر بودند. انسان‌ها در زمان‌های نیاز به کمک الف‌ها می‌آمدند. اوج این همکاری در نبرد با ملکور که دیگر با نام «مورگوت» شناخته میشد، بود. زمانی که جنگ در دوران اول شعله‌ور شد و الف‌ها در کنار والارها به جنگ به مورگوت مشغول شدند. اما الف‌ها تنها نماندند و انسان‌ها به کمک آن‌ها آمدند، سرنوشت نبرد سبب شد تا انسان‌ها به جهت کمک‌شان به خلع قدرت مورگوت، ساکن سرزمینی باشکوه و بزرگ به نام «نومه‌نور» شوند. اما این عشق پایدار نبود و سائرون، قلب انسان‌ها را مسوم کرد و میل به جاودانگی را در ذهن آن‌ها همچون سمی کشنده تزریق کرد و در نهایت، هنگامی که پادشاهان نومه‌نور تصمیم گرفتند تا به سرزمین ممنوعه، والینور وارد شوند، مورد خشم والارها قرار گرفتند و سرزمین‌شان، نومه‌نور در زیر آب فرو رفت، اما در این بین، الندیل که همراه با الف‌ها بود و تفکرات مسوم سائرون بر او تاثیر نگذاشته بود، با کمک الف‌ها از نومه‌نور گریختند و به سرزمین میانه راهی شد. با ورود الندیل به سرزمین میانه، او گاندور و آرنور را پایه‌گذاری کرد و دوران حکومت انسان‌ها آغاز شد. در ابتدا روهان بخشی از گاندور بود که در نهایت اعلام استقلال کرد اما قسم وفاداری خورد، پادشاه روهان نزد پادشاه انسان‌ها و گاندرو، قسم خورد تا در صورت نیاز و کمک، به کمک او بی‌یاید و به این جهت، پل ارتباطی بین روهان و گاندرو شکل گرفت.

در نبرد هلمزدیپ که انسان‌ها تنهاتر از هر زمان دیگری بودند و تا حدی جواب اعتماد آن‌ها را در نبرد با سائرون و نابودی حلقه توسط ایزلدور به شکل نادرست و بدی داده بودند، بار دیگر کمک‌رسان انسان‌ها شدند و به شکلی اتحاد بین انسان‌ها و الف‌ها بار دیگر شکل گرفت. در نبرد هلمزدیپ تداعی و استعاره‌ای بزرگ از قدرت باور به پیروزی، اتحاد و امید است. قدرت باور در حقیقت همان دغدغه و باوری است که آراگورن با لگولاس نسبت به آن به بحث میپردازد و نمیتواند باور کند که تعداد کم انسان‌ها و ارتش بزرگ سارومان پایان کار او و نژادش خواهند بود. اتحاد برآمده از حضور مجدد الف‌ها در کنار انسان‌ها میباشد. اما مهم‌ترین نماد از نبرد هلمزدیپ و عاملی که سبب میشود تا این رخداد در تاریخ نگارش شده توسط تالکین، تا این سطح خواندنی و در دوربین جکسون تاثیرگذار باشد، نیروی «امید» است. امیدی که گندالف، روهان و پادشاهان تئودن را ترک میکند تا در دقایق پایانی نبرد به کمک مردان سرزمین اسب‌ها بیاییند و سرنوشت جنگ را تغییر دهند. در نبرد هلمزدیپ ساختار سینمائی که برداشتی مستقیم از کتاب است، هنر خارق‌العاده ذهنی تالکین در تصویرسازی خیزش خیر و همچنین تصویرسازی‌های اعجاب‌انگیز جکسون برای مخاطب را یادآور میشود. از نکات قابل توجه سینمائی نبرد هلمزدیپ، آغاز آن در شب است که به جهت مقاومت سپاه روهان و ارتش بزرگ سارومان تا صبح ادامه پیدا میکند و جکسون از چنین پتانسیلی استفاده میکند تا تصویرسازی نابودی شر در برابر قدرت خارق‌العاده و برتر خیر را به تصویر بکشد. توانایی تصویرسازی این عناصر اعجاب‌انگیز را میتوان در چند نکته ساختاری دسته‌بندی کرد؛ اولین عنصر طلوع خورشید از سوی ارتش تبعید شده‌ی روهان است که همراه با گندالف در سپیده دم روز پنجم قابل روئیت هستند. دیگر عنصر جکسون، لوکشین برتر ارتش روهان است که فراز کوه و دشت‌های اطراف این موقعیت استراتژیکی، برتری و قدرت بیشتر خیر بر شر را نشان میدهد و قرارگیری تمام این عناصر سبب میشود تا خیر برتری مطلقی بر شر داشته باشد و همچنین جذابیت این پیروزی، عاملی بر قدرت امید نیز باشد.

سارومان، خالق، ستایش کننده و نفرین شده در آتش صنعت

دو برج با پایان جنگ بین انسان‌ها و شرارت در قلمرو روهان و سارومان به پایان میرسد و در حقیقت نقش پیش غذایی برای جنگ بزرگ کتاب سوم و سرنوشت شوم انسان‌ها در زیر آسمان ابری و تیره گاندور میباشد. در پایان دو برج، اورک-های باقی مانده یا فرار کرده از یورش ارتش تبعیده شده روهان، به سمت جنگ فنگورن با سرنوشت نهایی خود و انتقام ظلم و نابودی دوستان انتی روبرو میشوند تا سارومان در کتاب دوم شکست سخت و نهایی خود را متحمل شود.

اگرچه سارومان در ادامه سعی میکند تا با بیان نقشه‌های سائرون جان خود را در برابر خشم پادشاه تئودن‌ نجات دهد اما با سرنوشت نهایی خود، یعنی مرگ روبرو میشود. شاید مرگ اتفاقی قابل پیش بینی در برابر رفتارهای سارومان بود اما نحوه آن به شکل قابل توجه‌ای از ارزش بسیاری برخوردار است. سارومان در حالی بدنش در تیغه‌های صنایع خلق شده توسط خودش فرو میرود که او؛ این ابزار و تکلونوژی را آینده میخواند و انسان‌ها را دست کم گرفته بود، جدای از آنکه همان انسان‌‌های پست و فرو مایه از نظر سارومان سبب مرگ او شدند، سارومان زمانی جان خود را از دست میدهد که قاتلش همان ابزارهای خلق شده توسط خودش بوده‌اند.

دو برج با شکست شرارت در جبهه اول در برابر انسان‌ها به پایان میرسد، جایی که دو نیروی متحد سارومان و سائرون قرار بود تا با حمله به آرنور و گاندور، یک برای همیشه انسان‌ها را از نقشه جغرافیایی سرزمین میانه حذف کنند و انتقام مورگوت توسط شاگردش عملی شود. اما این نقشه در سوی ابتدایی‌اش شکست میخورد. علاوه بر آن، تالکین و سپس جکسون، انت‌ها را برای اننقام وارد جریان داستان‌گویی میکنند. جایی که تالکین با تمام عشق و علاقه‌اش به طبیعت، انتقام سخت طبیعت از عوامل مضر و پلید جهان را به نمایش میگذارد و خشم انت‌ها و بیش از همه نگهبان پیر جنگل فنگورن، خشمی‌ست که در روزگار امروزی شاهد آن هستیم. اینکه با برخورد ناسالم نسبت به محیط زیست و اتمسفر زمین، زمین در حال انتقام گرفتن و نشان دادن قدرت خود در برابر انسان‌ها و بلاهای طبیعی همچون آتش گرفتن جنگل‌ها و سیل و … میباشد.

انسان و وسوسه قدرت

بخش دیگر داستان «ارباب حلقه‌ها: دو برج» مربوط به عشق و باور به خیر میباشد. در یکی از دیالوگ‌های فیلم خطاب به رفتار فارامیر گفته میشود؛ فرمانده جوان گاندور تنها کافی‌ست تا دستانش را دراز کند و حلقه را از فردو بگیرد و سپس سرنوشت خطه میانه و بشر دچار تغییر میشود. این دیالوگ اشاره به ذات شرور انسانی دارد. بخشی که به نیمه تاریک انسان‌ها اشاره داد، بخش جاه طلب و با قدرت وسوسه شدیدا تاثیرگذار. اما سرنوشت شوم انسانی، همیشه مضمونی مهم و اساسی از نوشته‌های تالکین بوده. جایی که داستان دوره سوم با نابود نشدن حلقه یگانه توسط جد آراگورن، ایزلدور شکل میگیرد و به شکلی میتوان تمام گرفتاری‌های دوره سوم سرزمین میانه را به پای اشتباه و پیروی از هوسی نامید که ایزلدور از آن پیروی کرد. اما این زمینه زمانی از ارزش برخوردار است که با مطالعه نوشتار تالکین متوجه میشویم، شخصیت ایزلدور که در همان ابتدای داستان، به کارکتری منفور تبدیل میشود که اشتباهش همانند ابری بزرگ و اسیدی بر شخصیت آراگورن سنگینی میکند، از جمله شخصیت‌های وفادار به والار در شورش انسان‌های نومه‌نور میباشد.

در روایت‌های سرزمین میانه و داستان دوره دوم، جایی که والارها پس از مقاومت و مبارزات بسیار در برابر مورگوت و همراهی الف‌ها، تصمیم میگیرند تا برای قدردانی از آن‌ها، سرزمینی پر از نعمت را به انسان‌ها هدیه دهند، سرزمینی در نزدیکی، سرزمین والارها، والنیور. نومه نور که از سرزمین‌های افسانه‌ای سرزمین میانه میباشد، در طی ورود سائرون و فاسد کردن ذهن پادشاه این سرزمین و حمله به والینور، از بین رفت. اما پیش از نابودی، شخصیت‌های وفادار و دین‌دار نسبت به والار همچنان حاضر بودند و ایزلدور و پدرش از جمله آن‌ها هستند. شخصیت‌هایی که نقش بسیار مهمی در شکل گیری شکل و فرم کنونی سرزمین میانه دارند. زمانی که هوس و قدرت شدید حلقه مورد توجه است، ایزلدور قبل از فرارش از نومه نور به سرزمین میانه و فرار از خشم والارها، او با سختی فراوان و تحمل درد و رنج بسیار، بخشی از میوه درخت پادشاهان که هدیه‌ای از سوی والار به انسان‌ها بود را میدزدد. چرا که ایزلدور به خوبی میدانست، خشم والار نزدیک است و این رفتار سبب خواهد شد تا والار سرزمین نومه نور را در آتش خشم خود از بین ببرند اما هدیه والار برای انسان‌ها نباید از بین برود و به همین سبب، ایزلدور تمام تلاش خود را خرج میکند تا موهبت والارها برای انسان‌ها را سپاس گذار باشد و این خود نهایت قدرت ایمان و پاکدلی ایزلدور را نشان میدهد.

اما ایزلدور با چنین ویژگی‌های شاخص و بینظیری که در اوج فساد اخلاقی و دینی نسبت به والار (فساد و جنایتی که پادشاهان نومه نور، انسان‌ها را برای خشم والار قربانی میکردند) قابل ستایش بود و جدای از رشادت‌های او در خصوص ایمان به والار، او را بعنوان نابودگر سائرون میشناسند، با چنین وسوسه و قدرتی روبرو میشود که توانایی مقابله با آن را ندارد. چنین زمینه چینی سبب میشود تا کار بسیار سخت انسان‌های شاخص و دارای قدرت در لحظات مهم داستانی تالکین و آن چیزی که جکسون نشان میدهد از اهمیت بسیاری برخوردار باشد. برومیر در این مسیر چندین بار شکست میخورد، البته او در نهایت سرمشار میشود و به خود حقیقی‌اش باز میگردد، اگرچه کارکتر برومیر بیش از هر شخصیتی انسانی و وفادار به نژاد خودش میباشد و رفتار او حاصل درد و رنج‌هایی‌ست که انسان در برابر شرارت تحمل کرده است.

زمانی که فردو به همراه سم وایز گنجی و اسمیگل به دستان فارامیر می‌افتند، تنها یک رفتار ساده و گرفتن حلقه از فردو همه چیز را تغییر میداد و این دیالوگ (منولوگ) حقیقتی آشکار برای سرنوشت انسان‌ها بود اما فارامیر در بزنگاه رفتاری، خود واقعی‌اش را نشان میدهد و میل به خوبی و سرشت خیر خودش را با رها کردن وسوسه حلقه و دادن اجازه عبور به فردو نشان میدهد. اگرچه حضور نازگول و سوارش (پادشاه انگمار) از دلایل درک میزان نابودگر بودن حلقه برای فارامیر بود اما در اوج ناامیدی، جنگ، شکست و نیازمند به اثبات خود به پدر، فارامیر قهرمان بخشی از داستان سرنوشت سرزمین میانه میشود. تالکین با نمایش رفتار انسان‌هایی همانند فرامیر یادآور میشود که سرشت خیر و نیک، تنها گم نشده، بلکه در ذات انسان‌هاست و نمیتوان آن را با رفتاری تغییر داد. همانطور که برومیر از سرشت وفاداری و خیر برخوردار بود و در نهایت از رفتار خود سرمشار شده بود و در بالین پادشاه‌اش جان سپرد، فارامیر نیز تصمیم مهم و سرنوشت‌ساز برای کارکتر خودش و انسان‌های سرزمین میانه گرفت، سرنوشتی که با ناامیدی پدر از پسرس و دل شکستگی فارامیر از عشقی که پدرش هرگز به او نشان داد، همراه است.

معنای «عشق» در پیام امید به نابودی شرارت

در دیگر بخش داستانی ما شاهد نیروی عشق و باور به پیروزی خیر بر شرارت هستیم. داستان عاشقانه آراگورن و آرون، مضمونی شدیدا کلاسیک و حتی انعکاسی از داستان‌های قدیمی‌تر تالکین در نوشته‌هایش میباشد. آراگورن فانی و آرون فناناپذیر. سرنوشت آراگورن پادشاهی و پس از عمری طولانی (آخرین بازمانده از نسل دونه داین‌ها) و سپس مرگ است اما آرون، سرنوشتی فناناپذیر دارد و باید به سرزمین الف‌ها جاودان، والینیور، جایی که الف‌ها در کنار والارها زندگی میکنند، حضور داشته باشد. نهایت سرنوشت آرون چیست؟ آن چیزی که لرد آلروند به دخترش نشان میدهد، حقیقت زندگی‌ اوست. اینکه پس از پادشاهی آراگورن، او خواهد مرد و او (آرون) نیز به سرنوشت تلخ جدایی و داغ از دست دادن عشقش دچار خواهد شد. سرنوشت آرون دو گانه است، در صورت موفقیت آراگورن و شکست سائرون او پادشاه خواهد شد و پس از سال‌ها زندگی شاد، پادشاه پادشاهان خواهد مرد و آرون نیز باید داغ از دست دادن او را به جان بخرد، جایی که غم از دست دادن آراگورن به ارزش مرگ او تمام خواهد شد. در سوی دیگر داستان، شکست آراگورن و پیروزی سائرون است، آنجایی که نیروی شرارت بر عمر آرون تاثیر خواهد گذاشت و آرون با قدرت گرفتن بیشتر پلیدی، جانش را از دست خواهد داد. راه نجات آرون تنها سفر به والنیور است، جایی که الروند از دخترش میخواهد تا داغ عشق آراگورن را با خود به آنجا ببرد.

اما ایراد داستان و مساله در لفظ و معنای عشق است. تالکین در بخش داستانی آراگورن و آرون، تا حد امکان، عشق را ستایش میکند. جایی که آراگورن در پی سرنوشتی است که ممکن است سبب خوش‌بختی یا نابودی او منجر شود. اگرچه در دو برج، دیگر شاهد برخورد مستقیم دو کارکتر آراگورن و آرون نیستیم اما عشق وصف‌ناپذیر این دو که معنای حقیقی و قابل ستایش به خود میگیرد، مخاطب را در حاله زیبای عشق این دو شخصیت قرار میدهد.

«امید» از پنجم سپیده‌دم تا وفاداری به عهد عشق

«ارباب حلقه‌ها: دو برج» داستان نیروی باور و ایمان است. از ایمان مقاومت ارتش انسان‌ها در برابر نیروهای عظیم سارومان تا باور و ایمان به بازگشت گندالف در سپیده‌دم روز پنجم. از باور و امید به تغییر سرنوشت انسان و جنگ با رهایی فردو و حلقه توسط فارامیر تا باور به بازگشت آراگورن و به تخت نشستن او به عنوان پادشاه و وصال عاشق و معشوق. در کنار نیروی باور و ایمان، البته روهان پیروز بر نبرد با سارومان است و شرارت از دو قطب، در یک قطب شکست میخورد، اما پیروزی و امید زمانی بیشتر شکل جدی به خود میگیرد که سرنوشت خیر بر شرارت سایه عظیمی می‌اندازد. آنجایی که سم وایز گمجی، فردو را در لحظه تسلیم شدنش در برابر نازگول نجات میدهد یا انت‌ها با حمله به ایزنگارد، خشم خود را نشان میدهند. خشمی که تقابل دقیق صنعت و تکلونوژی ویران‌گر در برابر زیبایی و لطافت طبیعت و بی‌گناهی آن در برابر تمام جنایت‌هایی‌ست که در حقش میشود.

داستان «دو برج» زمانی به پایان میرسد که آراگورن از جستجوگر دو هابیت، اکنون بعنوان یکی از رهبران انسان و شکل دهنده سرنوشت نهایی انسان‌ها نشان داده میشود. در بخش دیگر داستانی نیز فردو به باور وجود سرشت نیکی در اسمیگل میرسد. فردو سعی میکند تا با رفتار درست و خوب نسبت به اسمیگل، بخش بی‌گناه او را نسبت به دیگر شخصیتش یا همان (شرارت و وسوسه درونی‌اش) برتری دهد و اسمیگل را به خود واقعی‌اش در دورانی که با دوستش در حال ماهی‌گیری بود، باز گرداند. در این بخش، حتی فردو نیز باور به بازگشت خود حقیقی موجود مرموز و حیله‌گیری همچون اسمیگل دارد. باور و ایمان به موفقیت در آخرین سکانس دو برج به پایان میرسد. جایی که فردو و سم از آینده‌ی خود و تعریف داستان سفر و ماجراجویی‌شان برای فرزندانش میگویند. باوری که، تمام این اتفاقات پایان خواهد یافت و در نهایت آن‌ها به خانه باز خواهند گشت و تمام آن چیزهایی که دیده‌اند، تنها برخوردهای شدید و بزرگتر در مسیر و ماجراجویی آن‌ها میباشد و در پایان این ماجرا، آن‌ها خواهند بود و داستان‌های بسیاری که برای تعریف کردن، خواهند داشت.

منبع: دنیای سینما

حسین بوذری

حسین بوذری

سردبیر وبسایت دنیای سینما

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *