خانه / نقد فیلم و سریال / نقد فیلم Eraserhead (کله پاک کن)

نقد فیلم Eraserhead (کله پاک کن)

«دیوید لینچ» نامی است که با شنیدن آن قطعا به یاد سینمای فراواقع‌گرا یا سورئال می‌افتیم. او آنقدر در رشد این شاخه از هنر هفتم اثر گذار بوده که خودش و این سینما را باید لازم و ملزوم هم دانست. نمادهای انتزاعی، درون‌مایه‌های عمیق و روایت‌های گاه سرشار با ایهام و خیال، المان‌هایی است که لینچ را با آن می‌شناسیم. آثاری که هر چه بیشتر عمیق شدن در آن‌ها و اصطلاحا هم زدنشان باعث کمتر دانستنش میشود، گویی با منظره‌ای از آثار «سالوادور دالی» طرف هستیم که دست بردن در آن برای فهمیدن بیشتر صرفا به برهم خوردن توازن آن می‌انجامد. «کله پاک کن»، نقطه‌ی صفری برای ورود به جهان فکری لینچ است که در ادامه با شاهکارهایی همانند «مرد فیل‌نما»، «مخمل آبی» و «جاده مالهالند» همراه بود. کارگردان حال هفتاد و چهار ساله در نقل قولی گفته بود که باید کمی لای در را باز گذاشت تا خلاقیت و تخیل جریان یابد، پس برای برچیدن ذره‌ای از خیالات لینچ، با دنیای سینما و نقد فیلم Eraserhead - کله پاک کن همراه باشید.

اولین اثر از کارنامه‌ی ده تایی لینچ، برای تولید موانع بسیاری را پشت سر گذاشت. از مشقت‌های خود لینچ تا فیلمبرداری کار، که هفت سال به طول انجامید. بخش اصلی مشکلات، هزینه فیلمبرداری بود که با اتمام بودجه‌های دوره‌ای قطع و از سر گرفته میشد. فیلم در لوکیشن‌های استودیوهای بنیاد فیلم آمریکا (محل تحصیل لینچ) تصویربرداری شد و این استودیو حمایتگر لینچ نیز بود. سال 2004 کتابخانه کنگره آمریکا، فیلم را برای حفاظت در فهرست ملی ثبت فیلم (NFR)برگزید. بسیاری فیلم را از ارکان سینمای سورئال و آغازگر موج جدید آن میدانند. اثری که تاثیر بسیاری بر سینما داشته و بسیاری از سینماگران بزرگ از آن پیروی کردند و آثاری با الهام از مشخصه‌های آن ساختند از جمله دیوید فینچر.

Eraserhead
1977

کارگردان:

دیوید لینچ

بازیگران:

جک نانس، شارلوت استوارت، جین بیتس، لارل نیر و ...

ژانر:

ترسناک

خلاصه داستان: هنری اسپنسر در تلاش است تا اط محیط صنعتی و سخت اطرافش نجات پیدا کند، و در این محیط سخت و آزار دهنده، اسپنسر همراه با نامزد عصبانی‌اش و کودکی با جیغ‌های آزار دهنده همراه شده ...

7.4 / 10

میانگین امتیاز

90 %

میانگین امتیاز

87 %

میانگین امتیاز

کارگردانی، تهیه کنندگی، نویسندگی، آهنگسازی و تدوین فیلم «کله پاک کن» را خود لینچ بر عهده داشته و فرمت تصویری فیلم سیاه و سفید است که با توجه به مضامین داستان که در تبیین تباهی و گناهکاری است بسیار همخوانی دارد

دیوید لینچ در خصوص سینما و شاخه او در نمایش سورئال و تصاویری فراواقعی میگوید:

تمام فیلم‌های من درباره دنیاهای عجیبی هستند که تا آن‌ها را نسازید و از آن‌ها فیلم نگیرید، نمی‌توانید به آن‌ها راه یابید. این قضیه درباره فیلمسازی برای من بسیار مهم است. من دوست دارم وارد دنیاهای نامأنوس شوم

فیلم هر چند در آغاز اکران محدودش در سال 1977 توجه چندانی جلب نکرد، اما پس از چند پخش طولانی به صورت فیلم نیمه شب توانست خود را بهتر نشان دهد. تصاویر سورئال و غیرواقعی و گرایش‌های جنسی نهفته در فیلم از عناصر کلیدی محسوب میشدند که نظر منتقدان را بدان جلب کرد. کارگردانی، تهیه کنندگی، نویسندگی، آهنگسازی و تدوین را خود لینچ بر عهده داشته و فرمت تصویری فیلم سیاه و سفید است که با توجه به مضامین داستان که در تبیین تباهی و گناهکاری است بسیار همخوانی دارد. به نسبت آثار معمول سینما اثر لینچ بسیار کم دیالوگ است و عمدتا بازی بازیگران موتیفی برای جلو بردن فیلم بوده تا مخاطبان هر چه بیشتر فضایی سرد و تیره را حس کنند. علی رغم زمان 89 دقیقه‌ای، فیلم ریتم کند و نفس‌گیری دارد و اگر نگوییم فریم به فریم، باید هر سکانس به سکانس آن را با دقت مشاهده کرد، زیرا پر از عناصر مختلفی است که لینچ در آن ها قرار داده و هر کدام نمادی از فلسفه‌ی اعتراضی کارگردان است.

لینچ نزدیک به یک سال بر روی صدای فیلم کار کرد. موسیقی متنی که شامل آهنگ «در بهشت» نیز میشود که توسط «پیتر آیورز» برای این فیلم نوشته شده بود. فیلم مشخصه‌های بصری زیادی دارد که با صدای اطرافشان کاملا هماهنگ هستند، از صدای زوزه مانند باد تا فریادهای ممتد که همگی علتی بر فضایی تهدید آمیز و آزار دهنده هستند و مرز بین رویا و واقعیت را از بین میبرند به طوری که بیننده را در تشخیص واقعیت از فانتزی و خیال گمراه میکنند. این نوع موسیقی پردازی که سعی در پیوند دادن واقعیت و خیال دارد در ادامه توسط خود لینچ بیشتر توسعه داده شد و شاهد آن در «توئین پیکس» یا «مخمل آبی» نیز بودیم. در واقع اضافه کردن موسیقی‌های اطراف به موسیقی متن یکی از المان‌هایی است که لینچ بسیار از آن بهره برده و در اشاعه آن در سینما نیز موثر بوده است. علاوه بر آن به تم شهربازی گونه‌ی موسیقی متن نیز باید اشاره کرد که میتوان آن را به مضامین فیلم تعمیم داد.

«کله پاک کن» روایت پساآخرالزمانیِ زمین است، روزگاری که انسانیت در آن گمشده و نمودی از آینده انسان امروزی است، اثری که بعد از سال‌ها هنوز هم کارکردهای خودش را دارد و قابل تفسیر است؛ با جهانی پر از تباهی، گناه و داستانی برای اعتراض به آن

زاویه‌های فیلمبرداری و البته نورپردازی فیلم بر اتمسفر فیلم کاملا موثر بوده به خصوص نورپردازی‌هایی از بالا (سقف) یا از کنار (آباژور) در سکانس‌های حضور چند کاراکتر. فیلم از نگاه دوربین دانای کل روایت میشود تا بیننده هر چه بیشتر جزئیات را دیده و درگیر آن‌ها شود. در طول فیلم بسیاری از سکانس‌ها را دارای نورپردازی دوگانه میبینیم. قسمتی از کادر تماما تاریک و غیرقابل دیدن و سوژه در میانه آن با نوری سفید از پس زمینه جدا میشود به خصوص در سکانس‌های رخت خواب تا ارائه ای تمام و کمال از جهان موهوم ذهنی کارگردان باشد. «کله پاک کن» به هیچ عنوان موافق جریان‌های شناخته شده سینما نبوده و قرار دادنش در حوزه سینمای ژانر، بی‌انصافی است. بسیاری برای توصیف آن از چند ژانر استفاده میکنند از جمله ژانر ترسناک که ابدا برای چنین فیلمی کافی نیست ضمن آن که علی‌رغم داشتن محیطی گاه برای مخاطب ترسناک، لینچ به دنبال ترساندن نبوده و هدف او بسیار والاتر است.

«کله پاک کن» روایت پساآخرالزمانیِ زمین است. روزگاری که انسانیت در آن گمشده و نمودی از آینده انسان امروزی است. اثری که بعد از سال‌ها هنوز هم کارکردهای خودش را دارد و قابل تفسیر است؛ با جهانی پر از تباهی، گناه و داستانی برای اعتراض به آن. در تایید این حرف میتوانیم به تابلوی خانه هنری اشاره کنیم که نمایی از هیروشیمای پس از حادثه اتمی است؛ جهانی پس از ویرانی. فیلم با کلوزآپی از شخصیت اصلی، هنری آغاز میگردد. او با چهره‌ای نگران، پر از تشویش و بهت‌زده به بالا مینگرد؛ با ظاهری عجیب و موهایی پف کرده. نقطه دید او بالا و خالق است و در پس زمینه سر هنری کره‌ای لم یزرع مشاهده شده که در واقع محلی است که آفریدگار باید آن را مهیای زندگی آدمیزاد کند و انسان شروع به آبادی آن کند. انسان‌هایی که نماینده آن هنری است. لینچ با طنزی عجیب خالق را در قالب فردی ناراحت با بدنی زخمی که حاصل بد کرداری‌های انسان و نااهلی او با خالقش است، تصویر کرده است. او از مشکلاتی که بشر برای او به وجود آورده به سطوح آمده و حتی برای خلق نسل بعدی انسان مردد است. با این حال اهرم دوم را میکشد تا نسلی بعد از هنری به وجود آید؛ نسلی که به صورت کرمی از دهانش بیرون می‌آید.

در نمای بعدی این کرم درون چاله‌ای می‌افتد که استعاره‌ای بر به دنیا آمدن است. هنری در جهانی رعب‌آور و تنها زندگی میکند و میتوان فهمید که خود او نیز مقصر است. در مسیر بازگشت به خانه‌اش پایش تصادفی در چاله‌ای فرو میرود؛ این نشانه‌ای از تصادف بودن همه چیز است حتی به دنیا آمدن. هنری در پاکت همراه خود محموله‌ای دارد که مشخص است مانند گنج برایش بسیار عزیز است. پس از چند سکانس در می‌یابیم که درون کیسه همان موجود کرم مانند است و هنگامی که از فضای مخصوصی که هنری برای او به وجود آورده فرار میکند، به خاک می‌افتد و شاهد هر چه بزرگ‌تر شدن او هستیم. نمادی از وابستگی به دنیا که نماینده آن خاک است .مادیات هر چه بگذرد بزرگ و بزرگ‌تر میگردد. هنری با اطلاع رسانی همسایه‌اش که زنی بدکاره است، به سراغ خانواده پدری معشوقه‌اش میرود. در پس در معشوقه را میبیند و به او میگوید:

خیلی وقته به من سر نمیزنی

یکی از المان‌های مهم فیلم زنی خیالی است که درون رادیاتور زندگی میکند، او در تصورات هنری است و تلاشش برای رسیدن به پاکی است، این زن نمادی از معنویت است که در اثر کردار انسانی او نیز زخم خورده و دارای ظاهری عجیب شده است

این زن نماد انسانیت است؛ انسانیتی که از وجود بسیاری رخت بر بسته و انسان در پی آن است. در خانه‌ی پدری دختر سه شخصیت میبینیم: پدرش، مادرش و مادربزرگش. مادر نماینده نسل گذشته است که برای نسل امروز دلسوزی میکند، به مانند پیرمردی که در یک سوم پایانی فیلم میبینیم و از بردن سر هنری به کارخانه پاک کن سازی ناراحت است، اما کاری از دستش ساخته نیست. پدر که ظاهری پریشان و احمق دارد نماینده انسان رو به زوال در اثر تکنولوژی است، اشاره‌ای که «چارلی چاپلین» و «استنلی کوبریک» نیز پیش از این در آثارشان کرده‌اند. مادربزرگ نیز که ساکت و بی‌تحرک است، جایگزین محبت میباشد؛ موجودی که کسی جز مادر به او اهمیتی نمیدهد. جوجه نمادی از زنانگی است. زنانگی که حال تبدیل به کالا شده است. این مورد زمانی ملموس‌تر میشود که هنری میخواهد جوجه بخورد و دست و پای جوجه به حالت مقاربت یک زن تکان میخورد، از میان پاهایش خون تراوش میشود و مادر حرکاتی مانند ارضای جنسی نشان میدهد و در انتها نیز از کرده خود متنفر میگردد. او از موجودیت زن امروزی ناراحت است. مادر، هنری را متوجه میکند که از رابطه جنسی او و دخترش فرزندی نارس به وجود آمده و او باید قبولش کند. فرزندی ناقص الخلقه، بدفرم و بدون هویت مشخص. او نماینده نسل آتی بشر است. نسلی پس از هنری که حتی ظاهری انسانی نیز ندارد. زن هنری با وجود زشت بودن فرزند باز هم به او محبت و مراقبت میکند، زیرا مادر است. میگذرد تا هنگامی که مادر به سطوح آمده و هنری و کودک را تنها میگذارد. معشوقه میرود و زن بدکاره‌ی همسایه می‌آید. خوبی و انسانیت میرود و شهوت و دنیا پرستی جایگزینش میشود؛ آری این روایت روزگار فعلی است. کودک آبله میگیرد و هنری نمیداند برای مداوای او باید چه کند، غافل از این که درد او بی‌هویتی است.

یکی از المان‌های مهم فیلم زنی خیالی است که درون رادیاتور زندگی میکند. او در تصورات هنری است و تلاشش برای رسیدن به پاکی است. این زن نمادی از معنویت است که در اثر کردار انسانی او نیز زخم خورده و دارای ظاهری عجیب شده است. او در فضایی که با نورهای چراغ روشن میگردد میرقصد، آواز میخواند و موجوداتی اسپرم مانند را از بین میبرد. برای رسیدن به معنویت باید به نور رسید، باید مادیات را از بین برد. هنری به علت نور زیاد از به اغوش کشیدن او ناتوان است، زیرا پای در گرو جهان لذت بخش مادی دارد و در نهایت از او دور گشته و سرش قطع میگردد و فرزند بدفرم جای او را میگیرد، زیرا حال نسلی جدید جایگزین هنری است. در ادامه فرزندی از همان نسل، اما با ظاهری عادی سر هنری را به کارخانه سر پاک کن سازی میفروشد و سر هنری که باید مرکز اندیشه باشد تبدیل به پاک کن مداد میگردد. هنری در نهایت فرزند خود را میکشد و به تمام تعلقات دنیا پشت میکند تا به عالم معنا برسد. حال او سعادتمند است و در جایی زندگی میکند که زن درون رادیاتور از آن میگفت، جایی که سختی و فقدانی نیست. لینچ با ناامیدی اذعان میدارد تنها مرگ است که میتواند انسان را به سعادت برساند چون همه چیز غرق در گناه و غرایز شده است.

در سینمای سورئال هدف یکی شدن واقعیت و رویا برای رسیدن به واقعیتی برتر از واقعیت است، آثاری که هر کس به میزان بضاعتش از آن سهم میبرد و تنها با زبان سینما قابل تقسیم است

در واپسین سکانس‌ها پراکنده شدن اضافات پاک کن ساخته شده از سر هنری در فضای اطراف را میبینیم و آن تمثیل فراواقع هنری و پس زمینه‌ای گرد آلود از گرده‌هایی که نشانه‌ای بر فرصت‌های از دست رفته هنری است. این سکانس آنقدر مهم بوده که تبدیل به پوستر فیلم شده؛ انسان‌هایی در حال از دست دادن فرصت‌های زندگی. در جهانی که دهان، عنصر تفکر و تکلم تبدیل به آلتی جنسی شده و خون از ریشه درخت بیرون میزند که نمادی بر زندگی بی‌سر و سامان است، صرفا مرگ چاره بخش است. بشریت آنقدر در روزمرگی‌های جهانی به دور از خوبی‌ها غرق شده که علاج راهی بی‌علاج است؛ مرگ. اکنون بهتر میشود درک کرد چرا به فیلم ژانر ترسناک اطلاق شده بود. روایت پر تشویش لینچ به واقع ترسناک و پرمفهوم است.

Eraserhead - کله پاک کن آنقدر اثری بزرگ و فاخر است که کارگردانی مانند «استنلی کوبریک» آن را از فیلم‌های مورد علاقه‌اش نامیده و لب به تحسین آن گشود. در سینمای سورئال هدف یکی شدن واقعیت و رویا برای رسیدن به واقعیتی برتر از واقعیت است. آثاری که هر کس به میزان بضاعتش از آن سهم میبرد و تنها با زبان سینما قابل تقسیم است. جهان لینچ همیشه رفت و آمدی بین میل و فانتزی بوده، سرزمینی ما بین واقعیت و رویا که در آن میتوان از چیزهایی حرف زد که خارج از آن غیرممکن است. «کله پاک کن» روایت درگیری نسل ها، کشته شدن انسانیت و دغدغه‌ها و نگرانی‌های کارگردان اسطوره‌ای تاریخ سینما در قالب کابوسی سورئال است. دغدغه‌هایی که در بحبوحه سینمای پولساز جایی برای آن‌ها نیست و به همین خاطر دیگر شاهد لنیچ و لینچ‌ها نخواهیم یا کمتر خواهیم بود.

صحبت کردن راجع به چیزها و معانی مرا بسیار معذب میکند. بهتر است زیاد راجع به معانیِ چیزها ندانیم چون مفهوم یک چیز بسیار شخصی است و مفهوم یک چیز برای من با دیگری متفاوت است

این است دیوید لینچ و سینمایش، و این است درخشش سینمای سورئال بر پهنه هنر سینما.

منبع: دنیای سینما

جمع‌بندی و ارزشگذاری

کارگردانی
بازیگری
فیلمنامه
موسیقی متن
جلوه‌های ویژه

نمره منتقد

«کله پاک کن» روایتی است از جهانی نافرجام؛ از پنجره‌هایی که رو به دیوار باز میشوند تا انسان‌هایی که اخته شده‌اند و انسانیت را به باد فراموشی سپرده‌اند. اثری بسیار از شخصی از دغدغه‌های دیوید لینچ که سعی در نشان دادن آن با هنر سینما داشته است. فیلمی که باید آن را دید، تحسین کرد و در پس تمام روایت‌های عجیب و غریبش به فکر فرو رفت که به واقع چه رخ داده و چه در پیش است. شاید کله پاک کن جذابیت آثار اکشن، زیبایی آثار فانتزی و دلربایی‌های آثار تجاری را نداشته باشد، اما باید به آن توجه کرد، زیرا همه چیز در خوش رنگ و لعاب بودن نیست، گاهی باید زیبایی‌های ظاهری را رها کرد و در پی معنا بود.

User Rating: 0.35 ( 1 votes)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *