خانه / نقد فیلم و سریال / چگونه «بردمن» و الخاندرو اینیاریتو جهان یک بازیگر را به آتش کشیدند؟

چگونه «بردمن» و الخاندرو اینیاریتو جهان یک بازیگر را به آتش کشیدند؟

فیلم بردمن با عنوان فرعی «موهبت غیرمنتظره جهالت» به کارگردانی و نویسندگی «الخاندرو گنسالس اینیاریتو»،کارگردان موفق مکزیکی که با سه گانه‌ی مرگ؛ «عشق سگی»، «۲۱ گرم»، «بابِل» به محبوبیت جهانی دست پیدا کرد. «بردمن» فیلم جسورانه‌ای‌ست که حرفش را بی‌پرده و مستقیم میزند. اهمیت زیادی به چهارچوب‌های ارکان اصلی فیلمسازی نمیدهد و سبک خاص خودش را حفظ میکند و همین ویژگی باعث میشود که از آن بتوان به عنوان یک اثر بسیار متفاوت و به یاد ماندنی یاد کرد. با دنیای سینما همراه باشید.

«بردمن» با نقل قولی از ریموند کارور کلیک میخورد و داستان خود را روایت میکند. ریگن تامسون بازیگر کهنه کار که سال‌هاست از نقطه اوج خود فاصله گرفته است. دیگر تنها او را به نام شخصی که زمانی نقش ابر قهرمان بردمن را بازی کرده است میشناسند. ریگن شخصیتی مغرور و ستاره رو به افول است که با تخیلات ذهن خود دست پنجه نرم میکند. سال‌ها میگذرد تا اینکه تصمیم میگیرد تئاتری با کارگردانی و نویسندگی و بازیگری خود بر پا کند تا شاید بتواند محبوبیت از دست رفته خود را زنده کند.

داستان فیلم بردمن از کتاب «وقتی از عشق حرف میزنیم از چه حرف میزنیم» ریموند کارور اقتباس شده است. به راستی عشق چیست؟ چه بهایی برای رسیدن به آن پرداخت میکنیم؟ تنها چیزی که ریگن را سر پا نگه میدارد، ایمانی است که به خود دارد، حقیقتی که یک زمانی بین مردم محبوب بوده است. تئاتر برادوی تنها شانس ریگن محسوب میشود. و اما شخصیت مایک شاینر (ادوارد نورتون)، بازیگری که به نمایشنامه و دیالوگ متعهد نیست، بیش از هر کاراکتر دیگری به شخصیت ادوارد نورتون در واقعیت مشابه است! زیرا او معمولا به فیلمنامه متکی نمیشود و دیگر بازیگران را نیز مجبور میکند آن طور که میخواهد مقابل او بازی کنند. الخاندرو گنسالس اینیاریتو بی‌هدف او را برای این نقش انتخاب نکرده است. شاینر معتقد است، یک بازیگر باید صحنه نمایش را ببلعد و خود را گرفتار چند خط دیالوگ نکند. شاینر شاید اصلا شباهتی به بازیگری که ریگن برای نمایش خود در نظر داشته، نداشته باشد، اما او چاره‌ای ندارد. شخصیت تابیتا دیکینسان نمادی از منتقد‌های امروزه است. منتقد بیرحم و سختگیری که میتواند با نوشتن یک نقد منفی و کوبنده، همه چیز را از بین ببرد. سکانس رو به رو شدن ریگن و تابیتا بسیار بحث برانگیز و جذاب است. مشخص میشود، تابیتا از پیش از اینکه نمایش ریگن را ببیند تصمیم ندارد نقدی مثبت و چشم‌گیری منتشر کند. ریگان با او درگیر میشود و اظهار میکند که کاری جز برچسب زدن و استفاده از کلمات سطحی انجام نمیدهد، طعنه‌ی دو پهلوی اینیاریتو.

ویژگی بارزی که منتقدان از آن برخوردار هستند این است که آن‌ها خود را به دور از هر عیب و نقصی میبینند، و این اجازه را به خود میدهند تا درون هر چیزی کاوش کنند. شاید ریگن خیلی هم بیراه نمیگوید. یک منتقد هیچ ریسکی به جان نمیخرد، هیچ بهایی نمی‌پردازد. همانطور که مایک شاینر اظهار میکند: “یک آدم وقتی منتقد میشود که نمیتواند بازیگر شود (آن کار را خود به درستی انجام دهد) همانطور که یک آدم جاسوس میشود!” افتتاحیه نمایش از راه میرسد و ریگن با عوض کردن تفنگ واقعی با تفنگ قلابی، به گونه‌ای پلی بین نمایش و زندگی حقیقی خود که شباهت زیادی با یکدیگر دارند میسازد. محبوبیت از دست رفته‌ی ریگن با عشق و زندگی از دست رفته‌ی ریگن در نمایش تئاتر ارتباط مستقیمی دارند و اما با فرا رسیدن سکانس پایانی سوالات زیادی پیش می‌آید.

آیا ریگن توسط گلوله کشته شد؟ از پنجره بیمارستان سقوط کرد؟ یا واقعا موفق شد پرواز کند؟! اهمیتی ندارد. اگر سوال اشتباهی بپرسیم، جواب درست را پیدا نمیکنیم، برای مثال سکانس پایانی «تلقین» اثری از کریستوفر نولان را بیاد بیاورید، اهمیتی ندارد فرفره از حرکت باز می‌ایستد، یا به حرکتش ادامه میدهد. اهمیتی ندارد کاب در واقعیت یا رویا زندگی کند. چیزی که مهم است، این است که کاب (دیکاپریو) منتظر نمی‌ماند تا حرکت فرفره را مشاهده کند، چرا؟ چون تا زمانی که بتواند کنار بچه‌هایش باشد دیگر اهمیتی ندارد، درون واقعیت به سر ببرد یا رویا. تفاوت آخرین رویاپردازی ریگن با دیگر سکانس‌ها این است که او دیگر تنها نیست. حالا سم (اما استون) هم میتواند او را ببیند (بقیه هم به او ایمان می‌آورند). ریگن به خواسته‌اش میرسد و برایش اهمیتی ندارد چه بهایی باید بپردازد

Birdman – بردمن فیلم متفاوتی است، فیلم بیننده را همراه میکند و سبک خاص و متفاوت سینماتوگرافی «امانوئل لوبزکی» نیز این ویژگی را دو چندان میکند. ساخته ایناریتو تنها شانزده کات سین قابل تشخیص دارد. برداشت‌های بلند لوبزکی موجب میشود بتوانید جریان فیلم را بین بند بند انگشتان‌تان احساس کنید. «بردمن» هر لحظه در حال دویدن است، گاهی حرکت خود را آهسته میکند، به احساسات تماشاگر نفوذ میکند، نفسی تازه میکند و دوباره پیش میرود. حالا زمان آن رسیده که دوباره از خودمان بپرسیم: وقتی از عشق حرف میزنیم، دقیقا از چه چیزی حرف میزنیم؟

منبع: دنیای سینما

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *