موشکافی و رمزگشایی فیلم Us (ما)

سینمای این روزها، خالی از ایده‌های نو و بیش از هر زمانی متمرکز بر بازسازی، دنباله‌ها و اقتباس‌ها میباشد و کمتر زمانی به آثار اورجینال داده میشود. هر چند اقتباس‌های درست و قابل تحسین همیشه یکی از ارزش‌های مهم سینما و پل ارتباطی بسیار عالی بین سینما و نوشتارهای ادبی و رمان بوده است. در عصر غیبت آثار اورجینال و ایده‌های نو که پیش‌تر گفته نشده یا کمتر مورد بحث قرار گرفته، باید به عصر جدید سینمای ترس اشاره کرد. شاید کلیک این موفقیت با آثاری همچون؛ «احضار» و به کارگردانی جیمز وان بوده باشد، اما این رویه اکنون تغییر روش و ظاهر داده است. سینمای ترس این روزها، فرمتی جدید و بسیار تاثیرگذارتر دارد، اینکه کارگردانان و نویسندگان از آثار ماوراطبیعی کمی دور شده‌اند و ترس را دیگر همانند گذشته در صداگذاری و ورودهای ناگهانی نمیبینند، بلکه در عصر جدید و به شکلی در اوج سینمای ترس، ما شاهد «ترس روانشناختی» هستیم. ترسی بسیار کشنده و اعجاب انگیز، که مخاطب را بدون آنکه با صداگذاری‌های بسیار خاص و برای تنها چند دقیقه تنها و در خانه‌ای متروکه رها کند، بلکه در عوض مخاطب را در شهری مدرن و با دسترسی به همه چیز، آزاد رها میکند. این دسته از نویسندگان خوش فکر و کارگردانان خوب، سعی میکنند تا در نقطه‌ی قوت تصور بینندگان خود، ضربات مهلک خود را وارد کنند، جایی که ما آن را آسایش میدانیم. در سینمای امروز، جردن پیل و آری آستر، تبدیل به کارگردانان و نویسندگانی شده‌اند که کابوس‌های سینمائی را روایت میکنند.

بخش اول: یک داستان چهار نفره و میلیون‌ها زنجیر انسانی

پس از درخشش جردن پیل با اثر قابل تحسین‌اش، «برو بیرون» که نگاه تازه‌ای به آثار ژانر وحشت داشت و همچنین به علت ترکیب مفاهیم خاص در لا به لای یک اثر ترسناک و هیجان‌انگیز، سینما نگاه تازه‌تری به اورجینال‌ها و کارگردانان صاحب ایده و به طور مشخص در ژانر ترس داشت. موفقیت پیل سبب شد تا آری آستر نیز با فیلم «موروثی»، یک اثر دیوانه‌وار و به شدت وحشتناک را روایت کند، جایی که به جرات میتوان سینمای ترس روانشناختی را در موروثی و در تمام سکانس‌های آن دید. پس از تجربه اثری جذاب و میخکوب کننده، همچون موروثی، نوبت به ساخته دیگر کارگردان برنده جایزه اسکار، جردن پیل رسیده است. پیل اینبار به سراغ بسط دادن ایده فیلم برو بیرون رفته است و به شکلی حرف‌های ناتمام خود را بسیار دقیق‌تر، خطرناک‌تر، شدیدتر و البته در سطح بالاتر زده است. فیلم «ما» داستان اختلاف طبقاتی و قدرت طبقه ثروتمند بر طبقه ضعیف یا متوسط است که به شکلی آن را میتوان به دیدگاه‌های سیاسی و کلان سیستم سرمایه‌داری نیز پیوند زد. در فیلم ما، پیل هیچ سعی و تلاشی نمیکند تا سمت و سویی از یک جریان سیاسی یا تفکر سیاسی رو بگیرد و به طور مثال، با زیر سوال بردن سیستم سرمایه‌داری، به تحسین از سیستم دیگری بپردازد، پیل نقد میکند و مشکلات جامعه خود یعنی سیاه‌پوستان را بسط میدهد، اینکه هنگامی که از مشکلات کلان‌تر حرف میزنیم، دیگر فقط سیاه‌پوستان زیر سوال نیستند، بلکه تمام افراد و سطوح یک جامعه، مساله‌ای بزرگ میشوند.

یکی از نبوغ دیدنی آری آستر در فیلم موروثی، نمایش کلیت یک داستان در قالب یک ماکت بود، ماکتی که دقیقا شبیه به خانه‌ای بود که آستر در پایان فیلم به آن حمله میبرد و داستان کوچک شده را در آن ماکت نیز روایت میکند، این نمونه از داستان‌سرایی در فیلم «ما» نیز دیده میشود، جایی که هجمه‌ عجیبی از سوی پیل صورت میگیرد. در فیلم ما، کارکترها تنها بیان کننده شکل و نگاه هستند و هرگز ابعاد عمیق و چندخطی پیدا نمیکنند و به عبارتی، ما داستان شخصیت‌هایی تماما تک بعدی میباشد که این نوع نگارش، هرگز بعنوان ضعفی توسط پیل نیست، بلکه او نیازی به بسط بیشتر کارکترهایش ندارد، او نیاز به فضاسازی دارد، پیل میخواهد حرف‌های بزرگی بزند و جهان خود را بسیار سیاه و تیره نشان دهد. فیلم ما با یک تبلیغ یا خبری آگاهانه آغاز میشود که در آن شاهد یک دلی و زنجیره انسانی هستیم، جایی که تبلیغ منتشر شده از سال‌ها هشتاد سعی دارد تا با این تبلیغ رفتارهای انسان‌دوستانه و را پرورش دهد و همچنین دیگر افراد جامعه آمریکا را به فراخوان کمک به فقیران جهان، فرا بخواند. هدف از این نمایش و تبلیغ، بیان یک ایده و تاثیرگذاری سیستم تبلیغات در فرهنگ یک جامعه میباشد. این تبلیغ تلویزیونی توسط یک کودک سیاه‌پوست مشاهده میشود، شخصیتی که تا انتهای فیلم او را همراهی خواهیم کرد.

«ما» داستان چهار کارکتر میباشد؛ آدلین ویلسون (با بازی لوپیتا نیانگو)، گابریل ویلسون (با بازی وینستون دوک)، زورا ویلسون (با بازی شانادی رایت جوزف) و جیسون ویلسون (با بازی ایوان الکس) که در ابتدای فیلم، شاهد برخورد اولیه با کودکی‌های آدلین و در دهه هشتاد هستیم. جایی که آدلین در یک شهربازی ساحل سانتا کروز و پس از ورود به فان‌هوس یا خانه‌ی ترس و کشیده شدن به چیزی که او را به سمت خود فرا میخواند، او به ناگهان از آن محل باز میگردد اما دیگر توانایی حرف زدن ندارد، گویا اتفاق یا چیزی که او در آن زیرزمین و فان‌هوس دیده است، سبب شده تا از ترس، توانایی تکلم خود را از دست بدهد. پدر و مادر آدلین او را از آن منطقه دور میکنند و فیلم پرش میکند به دوره بزرگسالی آدلین. او اکنون میتواند حرف بزند، مادر شده و البته همسر بسیار خوبی نیز میباشد. اولین آشنایی ما با او و خانواده‌اش در ماشینی میباشد که به قصد ساخل سانتا کروز و به عبارتی همان مکانی که او در دوره کودکی با فان‌هوس برخورد کرده بود، میباشد. دختر او، زورا برنده دورمیدانی میباشد و پسرش نیز ماسک بر صورت دارد و البته همسرش، گابریل نیز مردی شوخ طبع است.

آدلین قرار است تا در ساخل سانتا کروز، دوست ثروتمند خود را به همراه همسرش، دیدار کند. کیتی تایلر (الیزابت ماس)، زنی ثرومند میباشد که در مکالمه بین او و آدلین میتوان متوجه پوشاندن عیب‌های شخصی کارکتر اصلی و ضعف‌هایش توسط «دروغ‌» شد. در ادامه داستان، پسر آدلین با مردی برخورد میکند که لباس قرمزی و همانند یک مترسک به تن دارد. آدلین که فکر میکند، پسرش را گم کرده، در برابر این شخص، جیسون را پیدا میکند. مرد بر روی تکه مقوایی عبارت “ارمیا ۱۱:۱۱” را حمل میکند، عبارت یا اشاره‌ای که پیش‌تر، آدلین در دوران کودکی آن را دیده بود. این برخورد اولیه، آدلین را تا حدی میترساند و در نهایت او و خانواده‌اش به خانه‌ ساحلی‌شان باز میگردند. شب هنگام، چهار شخص در برابر در ورودی خانه‌ آن‌ها ظاهر میشوند. چهار شخص که شامل یک زن، یک مرد و دو کودک میباشد. آن‌ها لباس یکپارچه قرمزی به تن دارند و در دست‌هایشان نیز قیچی طلایی رنگی حمل میکنند. با هشدار اولیه گابریل، تا آن‌ها را از منطقه و حریم شخصی‌شان دور کند، این چهار شخص، به خانه نزدیک‌تر میشوند. در نهایت افراد خانه، با این چهار غریبه آشنا میشوند، اشخاصی که دقیقا شبیه به آ‌ن‌ها هستند و بیشتر شبیه به دیوانه یا زامبی میمانند و به هشدارهای آن‌ها هیچ اهمیتی نمیدهند. این چهار شخص که گویی نیمه دوم افراد خانواده باشند، به خانه وارد میشوند. رهبر این گروه چهار نفره، زنی میباشد به نام رد. برخلاف دیگر افراد، او توانایی تکلم دارد و به مرور و گذر زمان، این افراد، نقشه خود را عملی میکنند. مرد هیکلی داستان که نسخه دیگر گابریل میباشد، تحت نام آبراهام، او را میزند و به همراه خود میبرد. رد، دست‌های آدلین را میبندد، پلوتو که نسخه همانندسازی شده جیسون میباشد، به همراه او به داخل یک اتاق میرود تا با یکدیگر بازی کنند و البته، آمبریا، نسخه دختر خانواده که زورا را دنبال میکند، چرا که زورا برنده مسابقات دو میباشد.

بخش دوم: انتقام انسان از نسخه همزاد و شورش به سبک کلون‌ها

کش و قوس‌های سینمائی و پرهیجان داستان، به جایی میرسد که ما متوجه میشویم، میلیون‌ها نسخه همانندسازی شده در آمریکا رها شده‌اند و به نسخه‌‌های انسانی خود حمله کرده‌اند و آن‌ها را کشته‌اند. اما خانواده‌ی ویلسون فرار میکنند. فرار آن‌ها همراه با کشتن همزاد‌هایشان میباشد. گابریل، بر روی قایق، آبراهام را میکشد، زورا با ماشین به آمبریا برخورد میکند و با پرتاب شدن آمبریا به داخل بیشه، او نیز در نهایت کشته میشود. در ادامه‌ی داستان، جیسون هنگامی که با نسخه خود و در اتاق در حال بازی بود، متوجه میشود که پلوتو، تمام حرکات او را تکرار میکند، بنابراین با انجام یکسری حرکات، پلوتو را به داخل آتش می‌اندازد و پلوتو نیز کشته میشود. در همین حین، رد که تنها نجات یافته از گروه چهار نفره میباشد، جیسون را میدزدد و به مکانی نامشخص میبرد. در این هنگام، آدلین متوجه میشود که باید با اتفاقی که در دوران کودکی برایش رخ داده است، روبرو شود و حاصل این برخورد، توضیح مفصلی از داستان فیلم و اتفاقات آن است، اینکه حقیقت ماجرا پنهان شده در یک ایده و تفکر بسیار وحشتناک بوده است و اکنون خود را به شکل یک قیام نشان داده است. جردن پیل با ساخت فیلم «ما» که به شکلی مخفف شده عبارت ایالات متحده نیز میباشد، یکی از دیدنی‌ترین آثار نمادگرایانه و قابل بحث سینما را رو میکند، جایی که میتوان این شاخص داستانی را به کتاب اهل یهود و پیامبر آن‌ها، ارمیا نبی نیز متصل کرد.

حقیقت ماجرا و رازی که رد در زیرزمین داستان برای آدلین فاش میکند، از این قرار است که در سالیان دور، دولت آمریکا تصمیم میگیرد تا در جهت کنترل و نظارت بیشتر بر مردم آمریکا، سیستم تولید و ساخت همزاد‌ها را طراحی و راه‌اندازی کند. سیستمی که سبب میشد تا رفتار و کارهای انسان توسط نسخه کلونی شده‌ی آن‌ها کنترل شود. در این نسخه، هر رفتار انسان اولیه و اورجینال توسط نسخه کلونی شده‌ی آن تکرار میشد، رفتاری که اگرچه تکرار میشد، اما مشخصا با تفاوتی، نشان دهنده‌ی کلونی بودن آن‌‌ها بود. این ایده و طرح اگرچه در مرحله تولید کلون‌ها پیش رفت، اما به ناگهان لغو شد و کلون‌ها در محلی که نگه‌داری میشدند، رها شدند و سرنوشت‌شان این بود که در تاریکی و بدون هیچ هدفی و تنها با ایده تکرار کردن حرکات نسخه‌های اصلی خود، زندگی کنند. جایی که تنها غذای آن‌ها، خرگوش‌های سفید و گوشت خام آن‌‌ها بود. خرگوش‌هایی که خودشان نیز نسخه‌های کلونی شده‌ بودند.

این عمل با یک ایده بود، اینکه رفتار انسان‌ها کنترل و همچنین باب میل دولت مردان و سیستم پرورش یابد. هدف این بود که تا هم رفتار انسان‌ها در جزئی‌ترین رفتارها، تحت نظارت قرار بگیرد و همچنین با مطالعه بیشتر، بتوان کاری کرد تا با تغییر در رفتار کلون، باعث تغییر در نسخه اولیه انسانی نیز شد. به شکلی که با پرداخت یک هزینه هنگفت توسط یک شخص سرمایه‌دار و مالک یک برند جهانی، ایده خرید و استفاده از این برند، با استفاده از تلقین و تغییر در نسخه کلونی، سبب تغییر نظر و ایده در نسخه انسانی اورجینال یا اصلی نیز شود. اما این سیستم در نهایت کنسل شد که میتواند هر دلیلی داشته باشد. اما شورش کلون‌ها، مربوط به اتفاقی ناخواسته میباشد. جایی که در سال هشتاد و با ماجراجویی آدلین به فان‌هوس ساحل سانتا کروز، او در آینه، نسخه همزاد خود را میبیند، نسخه کلونی شده یا همزادش، به او حمله میکند و به گلوی او آسیب میزند و او را بی‌هوش میکند. آدلین توسط کلون‌اش به زیرزمین برده میشود و به تخت متصل میشود و به این شکل، نسخه کلونی شده که تحت نام رد میباشد، خود را در قالب آدلین قرار میدهد و به ساحل باز میگردد، جایی که پدر و مادر آدلین، او را ناتوان در تکلم پیدا میکنند، ویژگی‌ که در تمام کلون‌ها یکسان میباشد و به جهت نبود آموزش، همه‌ی آن‌ها توانایی تکلم را یاد نگرفته‌اند. نسخه کلونی شده یا رد، اکنون در قالب آدلین زندگی میکند و شخصیتی که در طول فیلم، آن‌ را بعنوان آدلین میشناسیم، در حقیقت همان رد یا نسخه کلونی است. اما آدلین حقیقی، که توانایی تکلم را دارا بود و با ضربه نسخه کلونی خود، از ناحیه حنجره آسیب دید و صدایش خش‌دار شده بود، متمایز از دیگر کلون‌ها بود و دیگر همزاد‌ها نیز متوجه قدرت بیشتر او در تفکر و همچنین تکلم شدند و به این شکل، آدلین با گذر زمان، همزادها را به شکل یک ارتش و با ایده انتقام گرفتن از نسخه اصلی خود، سازماندهی کرد، او که نسبت به دیگر کلون‌ها برتر بود و از توانایی به مراتب بیشتری برخوردار بود، که در آن‌ها دیده نمیشد. آدلین در نقش یک رهبر، لباسی یکپارچه و به رنگ قرمز طراحی کرد و برای سلاح خود، قیچی طلایی که احتمالا توسط آن‌ها توانست لباس‌ها را طراحی کند، انتخاب کرد. به این شکل رد یا آدلین حقیقی با استفاده از کلون‌ها یا گونه کاملا متضاد با خود، در تلاش بود تا انتقام خود را از رد حقیقی بگیرد.

در نهایت داستان به جایی کشیده میشود که ما با نیمه بسیار تاریک کلون آدلین که اکنون بسیار انسانی‌تر به نظر میرسد، روبرو میشویم و او نسخه اصلی خود را میکشد و زنی که در لباس قرمز و با صدای گرفته‌اش، بسیار ترسناک به نظر میرسید، کشته میشود و آدلین (نسخه کلونی یا همزاد)، پسر خود، جیسون را در یک قفس پیدا میکند و به ساحل باز میگردد. در مسیر سفر آن‌ها از ساخل سانتا کروز، آن‌ها میبینند که کلون‌هایی که نسخه اصلی خود را کشته‌اند، زنجیره انسانی شکل داده‌اند، چیزی که احتمالا برای آدلین معنای خاصی ندارد و در حقیقت ایده‌یست که توسط رد (ادلین اصلی) به کلون‌ها آموزش یا یاد داده شده است.

بخش سوم: نقدی بر رسانه و تبلیغات با طعم حمله به رفتارهای اجتماعی و بی‌فایده انسان دوستانه

داستان جردن پیل سکانس ابتدایی و انتهایی خود را به یکدیگر گره زده است، جایی که آدلین کودک پای تبلیغ تلویزیونی یا نمایشی از جنبش “زنجیره انسانی” نشسته است و سپس در ساحل سانتا کروز و با حمله‌ی رد، جای خود را عوض شده و خود را زندانی در جهان کلون‌ها پیدا میکند. آخرین تصویر دیده شده از زنجیره انسانی تبدیل به ایده‌ای برای آدلین میشود تا آن هم‌بستگی را در کولن‌ها و در جهت انتقام خود از نسخه کلونی خود بگیرد. اتفاقی که در نهایت رخ میدهد و در پایان فیلم زنجیره انسانی را شاهد هستیم. در این ایده، دیدگاه‌های متفاوتی توسط پیل بیان میشود، اولین آن تاثیر بزرگ رسانه و تبلیغ بر روی یک شخص، که حتی میتواند یک کودک باشد، بیان میشود که همان تبلیغ کوتاه و به ظاهر انسان‌دوستانه، میتواند در آینده تبدیل به سلاحی در جهت استفاده معکوس و شورشی خونین شود. در حقیقت پیل در عین حال که تلویزیون و رسانه را بسیار تاثیرگذار و پررنگ در زندگی انسان‌ها میداند، همچنین این رسانه را به باد نقد میگیرد و نه تنها نقد خود را به تاثیرگذاری که میتواند به عمد در آینده تبدیل به روشی مخرب و نابودگر شود، بلکه حتی پای خود را فراتر میگذارد و رسانه و دستگاه تبلیغات را وسیله‌ای میداند که دیدگاهی بسیار پوچ را گسترش و سعی در همه‌گیری آن تیز دارد.

شاید عجیب باشد اما پیل با استفاده از جنبش “زنجیره انسانی” که در سال‌های هشتاد و در مسیر کسب پول و در جهت کمک به کودکان قحطی زده و فقیر جمع‌آوری شده بود، به نقد اساسی میگیرد. پیل در ابتدا با نشان دادن این جنبش بیان میکند که این حرکت انسان‌ دوستانه وسیله‌ای بوده تا در عین فرهنگ‌سازی تلاشی باشد تا تغییری در دیدگاه انسان‌ها نسبت به افراد نیازمند ایجاد کند اما آیا این روش به نتیجه‌ای رسید؟ آیا از سال هشتاد میلادی تا دوره نخست، یعنی ۲۰۱۹، ما شاهد تغییری در روش مدیریت جهانی بوده‌ایم؟ در نهایت پیل نتیجه‌گیری بسیار خشن و البته جسورانه‌ای میکند. او بیان میکند که این جنبش و فعالیتش هیچ تاثیری در رویکرد جهانی نداشته و همچنان فقر در جهان بیداد میکند و حال بیچارگان زمین نیز بدتر از گذشته شده و به راستی چه تفاوتی بین این زنجیره انسانی از انسان‌های اورجینال با کلون‌های بی‌تفاوت و بی‌روح فیلم وجود دارد؟ پیل بیان میکند که نتیجه نهایی هر دو یکی است، هر دو هیچ دست‌آوردی ندارند و هر دو هیچ تاثیری در نگرش کلی و آینده‌ی بشر ایجاد نخواهند کرد.

بخش چهارم: هجمه به الگوبرداری‌های متضاد با ارزش‌ها انسانی (وقتی جردن پیل، تعریف جدیدی از سلطنت «بورژوازی» ارائه میدهد)

البته دیدگاه تند و خطرناک پیل تنها محدود به جهان‌بینی او نمیشود و او تبعیض را نه تنها در سیاه‌پوستان که در همه چیز میبیند. پیل داستانی بسیار بزرگ و خطرناک را روایت میکند، داستانی که در آن همه چیز به انتقام و سیستم مدیریتی باز میگردد. پیل بدون آنکه سیستم دیگری را مناسب‌تر بداند، سرمایه‌داری را به باد نقد میگیرد و کلون‌ها و انسان‌ها را تنها بازیگران داستان میداند. جزئیات ساختاری فیلمنامه پیل که بیشتر فضاساز و بیان کننده یک جهان است، نشان میدهد که چگونه کلون کیتی، تحت نام داهیلیا سعی دارد تا با قیچی خود، چهره‌اش را تغییر دهد. بازی الیزابت ماس یکی از خیره کننده‌ترین نقاط فیلم «ما» میباشد. بازی ماس آنقدر خوب و دیوانه‌وار است که جز تمجید، چیز دیگری نمیتوان گفت. شخصیت اصلی ماس، بیانی از یک شخص ثروتمند است که اعتقاد چندانی به خدا یا دین ندارد و خود را با تکلونوژی گره زده است، کیتی بیان کننده یک شخصیت مادی‌گرا میباشد که برخلاف یک شخص مذهبی، او در لحظات تلخ و دشوار زندگی، بجای آنکه خدا و کمک او را فرابخواند، به سمت گوشی هوشمند خود میرود تا با پلیس تماس بگیرد. مادی‌گرایی کیتی نه تنها در رفتار او در لحظات تنگ زندگی، که در زیبایی ظاهرش نیز تاثیرگذار است. کیتی با چهره‌ای زیبا در برابر نسخه کلونی خود قرار میگیرد، جایی که داهیلیا، خود را زشت‌تر از نسخه اصلی‌اش میداند و با قیچی سعی دارد تا خود را زیبا کند و پیل استعاره خود را به تقلید جامعه و طبقه عام از جامعه ثروتمند و بالاتر، بعنوان یک الگو بیان میکند. همانطور که پیل، داهیلیا را نماینده‌ای از قشر متوسط و الگوبردار میداند، کیتی را با ثروت و قدرت مادی‌گرایانه‌اش، نماینده‌ای از طبقه بالاتر میداند که الگویی برای کلون داستان و پیروی کورکورانه‌اش در جهت زیبایی بیشتر است. اما نتیجه کار چیست؟ مگر داهیلیا به خود آسیب نمیزند؟ پیل بیان میکند که کیتی ماد‌ی‌گرا که در لحظات سخت زندگی همچنان رفتار مادی‌گرایانه خود را حفظ کرده است، اگرچه الگویی برای داهیلیا است، اما رفتار داهیلیا بعنوان نماینده طبقه متوسط، تنها او را زشت‌تر و دور شده‌تر از نسخه اصلی و زیبایی حقیقی خود میکند. پیل بیان میکند که این الگوبرداری، سبب میشود تا داهیلیا از خود واقعی‌اش دور شود و به شکلی تماما متفاوت و حتی زشت‌تر تبدیل شود، جردن پیل به زیبایی هرچه ممکن، به ستایش از داشته‌های طبیعی طبقه متوسط میپردازد و هر گونه تقلید از طبقه بالاتر و ثروتمند را مورد نقد قرار میدهد، رفتاری که در جهان امروز بسیار همه‌گیر میباشد و این الگوبرداری و رصد شدن زندگی ثروتمندان بعنوان الگویی بینظیر، تضاد رفتاری پیل را بیان میکند.

بخش پنجم: همانا با خشم خداوند، دیگر فراری برای آنانی که از دین روی‌گردان شدند، وجود نخواهد داشت

مادی‌گرایی، تقلیدهای کورکورانه از الگوهای به ظاهر زیبای طبقه‌ی بالاتر، در کنار تاثیر مخرب رسانه‌ها در ذهن مخاطب از طریق تلویزیون و همچنین جنبش‌های بی‌فایده‌ای که هیچ تاثیری در ساختار رفتار انسان‌دوستانه‌ی آدم‌ها ایجاد نمیکند، تنها بخشی از اهداف جردن پیل میباشد. فیلم ما، در بعد دیگر داستان خود، شورش همزاد‌ها را بلا و آسیبی از سوی خداوند و برای بندگان ناسپاس میداند. پیش‌تر عنوان شد که آدلین کودک، هنگامی که گم شده بود، با مردی روبرو شده بود که بر روی تکه‌ای مقوا، عبارت “ارمیا ۱۱:۱۱” حمل میکرد. این عبارت و این آدس به چه چیزی اشاره دارد؟

ارمیا نبی، یکی از دو پیامبر بزرگ قوم یهود میباشد که نویسنده‌ی یکی از بخش‌های کتاب تورات نیز میباشد، او در این بخش، به داستان زندگی خود در قوم یهود میپردازد. در بخش ارمیا ۱۱:۱۱ و در کتاب این پیامبر نبی آماده است:

همانطور که خداوندگار میگوید، آگاه باشید، من شر و بدی را گریبان‌گیر آن‌ها خواهم کرد. شری که راه فراری از آن وجود ندارد. و اگرچه آن‌ها به زاری و التماس بیفتند، من به درخواست آنان توجه نخواهم کرد

در این بخش از کتاب ارمیا نبی به بت‌پرستی قوم یهود پس از ایمان آوردن به خداوند و بازگشت به دوران گذشته اشاره دارد. در توضیح این روایت و داستان گفته شده است:

در زمان حکومت جوزا و پس از درخواست او، ارمیای نبی به اهالی اورشلیم در خصوص گناه و بازگشت از دین فعلی هشدار داد. ارمیا با یادآوری پیشگویی هوشع نبی راجع به قرن هشتم یهودیان را بدلیل گزینش دیگر خدایان سرزنش کرد و از آن‌ها خواست، توبه کنند. او پیش بینی کرد که دشمنانی از شمال وسیله‌ای برای قضاوت خداوند درباره از دین برگشتگان خواهد بود و در نهایت اورشلیم با ادامه دادن همین راه، تبدیل به سرزمینی مطرود خواهد شد. و اینکه بت پرستی و فساد یهودیان بدون شک موجب نابودیشان خواهد شد. با در نظر گرفتن خطر احتمالی از سوی شمال ارمیا به مردم هشدار داد تا از قهر و غضب خداوند جلوگیری کنند.

بر اساس رفرنسی که جردن پیل در فیلم «ما» اشاره دارد، او به گناه و پاسخ سخت خداوند اشاره دارد. در فیلم ترسناک و نمادین ما، پیل بیان میکند که گناه انسان و دور شدن او از حقیقت زندگی و بازگشت به رفتار اولیه‌اش، بدون پاسخ نخواهد بود. در این مسیر، رد بیان میکند که او شاد و سرزنده بود اما به تاریکی و زندگی مردگان کشیده شد. پیل به شکلی در تلاش است تا در فیلم ما، کلون‌های بی‌روح را نیمه تاریک و بخشی از عذابی نشان دهد که همانند هیولاهایی بدون روح و بدون توجه به نسخه‌های اصلی خود، فرمان را اجرا میکنند. پیل بیانی شفاف دارد، اینکه همزاد‌ها و نسخه‌های همانندسازی شده، فرشتگان عذابی هستند که خداوند در بخشی از کتاب ارمیای پیامبر وعده داده است، اینکه اگر انسان از خداپرستی روی برگرداند و با بازگشت به رفتار مادی‌گرایانه خود و دور شدن از اصول اولیه خداشناسی، آن‌ها را عذاب خواهد داد. حال میتواند این عذاب، کشته شدن توسط نسخه‌های بدون روح خود آن‌ها و همانند یک کابوس برای آن‌ها باشد.

پیل با دادن لباسی یکپارچه و قرمز و با استفاده از قیچی‌هایی طلایی، همزاد‌های بی‌روح را وسیله‌ای برای اصلاح میداند، اینکه آن‌ها آمده‌اند تا رفتارها و انحراف‌ها را تغییر دهند و با هشداری بزرگ، خبر از عذاب‌های بیشتر دهند. جایی که ماموران وعده داده شده، انتقام روی برگرداندند از خداوند را یکپارچه و سالم نشان میدهد، اینکه پس از انجام این ماموریت الهی، اکنون همه چیز به آرامش خود بازگشته است و هر همزاد، نمادی از رفتار ناسالم انسان اولیه و نسخه اورجینال میباشد و خداوند به وعده‌ی خود عمل میکند.

فیلم «ما» به کارگردانی و نویسندگی جردن پیل، بیانیه‌های بسیار محکم، بزرگ و قدرتمندی میدهد که با جسارت بسیار کاملی توسط پیل نوشته شده است. فیلم خالی از ایراد نیست و اطلاعات اضافی از رخدادهای داستانی را منتشر میکند، اما اهداف، فرم سینمائی و بیان‌ کلی آن، یک قدم بسیار بلند برای نویسنده و کارگردان فیلم برو بیرون و برنده جایزه اسکار میباشد. به نظر میرسد که پیل راه خود را بیش از پیش پیدا کرده است و میداند که چگونه نقدها و جهان‌بینی خود را در یک اثر ترسناک روانشناختی بیان کند. در پوستر اصلی فیلم ما، شاهد شخصیت رد هستیم که ماسک حقیقی خود را کنار زده‌ است و با چهره‌ای بهت زده، گریه میکند. پیل بیان کرده است که این رفتار درندگی سازمان یافته در همزاد‌ها، در خود حقیقی ما میباشد. چناچه آدلین طراحی شده، توانست جهان واقعی را درک کند و آن را بیاموزد اما در لحظه مهم حیاتی، به خود واقعی‌اش و همان حیوان تندخوی درونش، تغییر رفتار دهد. شاید کلون یا همزادهای داستان پیل، تنها یک استعاره از خود واقعی ما انسان‌ها باشد که زیر پوست خود پرورش میدهیم و بد به روزی که این هیولا، خود را همانند شورش همزاد‌ها نشان دهند. آن زمان است که ما دیگر به “خود” قبلی خود تبدیل نخواهیم شد. «ما» سیستمی را زیر سوال میبرد که سعی دارد تا همه چیز را تحت کنترل و تسلط در آورد. سیستمی که در آن قدرتمندان و سرمایه‌داران، قدرتمندتر و آن‌هایی که الگوبرداری میکنند و مسحور زرق و برق و تبلیغ رفتارهای به ظاهر دوستانه میشوند. اگر با مشاهده‌ی فیلم ما و درک حرف‌های پیل، ترسیده‌اید، پس به بی‌راه نرفته‌اید، چرا که پیل در تلاش بود تا ترس را نه در ظاهر شدن ناگهانی آمبریا، بلکه در درک موضوعات بزرگ و نشان دادن جهانی فساد و ترسناک به تصویر بکشد، به فان‌هوس جردن پیل خوش آمدید!

منبع: دنیای سینما
حسین بوذری

حسین بوذری

سردبیر وبسایت دنیای سینما

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *