خانه / مقالات / آتش و خون در سلاخی مقر پادشاهی و چرخه جنون‌آمیز قدرت

آتش و خون در سلاخی مقر پادشاهی و چرخه جنون‌آمیز قدرت

دقیقا در اولین سکانس از قسمت چهارم و شروع مجدد جنگ قدرت در سریال «بازی تاج و تخت»، دنریس تاگرین اگرچه در این موفقیت نقش بزرگ و پررنگی را ایفا کرده بود و گندری که یکی از شخصیت‌های محبوب در بین شمالی‌ها به شمار میرفت را به عنوان لرد استورمزلند انتخاب کرد و سعی کرد تا دل شمالی‌ها را بدست آورد، اما باز هم با محبت آن‌ها روبرو نشد و هر چه از میهمانی موفقیت زندگان بر مردگان میگذشت، خود را تنهاتر میدید. در تالار بزرگ وینترفل دنریس تنهاترین بود و جان اسنو محبوب‌ترین بود و این در حالی بود که افراد حاضر در این تالار نمیدانستند که جان اسنو، ششمین شخص به نام اگان تاگرین، وارث بر حق خاندان تاگرین و جلوتر از دنریس طوفان‌زاده، حاکم وستروس و تخت آهنین است.

دنریس در آنسوی آب‌ها بسیار محبوب بود و اسوس برایش بزرگترین دست آورد محسوب میشد و مردم آنجا او را دوست داشتند اما در هیچ‌ کجای نقشه جهانی جورج آر. آر. مارتین به اندازه وستروس غرق در قدرت، جنگ، ثروت، خودپرستی و فساد نبود، جایی که نبرد قدرت سبب مرگ مردم بی‌گناه بسیاری شده بود. دنریس رسالت خود را از بین بردن این چرخه میدانست و جایی که نبرد پنج پادشاه پس از مرگ ند استارک و به قدرت رسیدن جافری براتیون (بخوانید لنیستر) همراه بود، همه چیز آشوب بیشتری پیدا کرده بود. دنریس وستروس را از آن خاندان خود میدانست و البته میدانست که مردم وستروس در چه ظلمی دست و پا میزنند و اسباب‌بازی چه شخصیت‌هایی هستند. دنریس پس از هفت فصل، به دراگون استون آمد و با استاد بازی‌های سیاسی و یکی از باهوش‌ترین شخصیت‌های سریال یعنی تیریون لنیستر نقشه ضربه به خاندان لنیستر و سرسی لنیستر که اکنون حکمران وستروس خوانده میشود را طراحی کردند. سرسی اما باهوش‌تر بود و از نیروهای محدود‌تر خود به بهترین شکل استفاده کرد. سرسی اولنا تایرل را شکست داد و قلعه‌ی او «های‌گاردن» را گرفت، ناوگان یارا گریجوی را با تحریک یورون گریجوی از آن خود کرد و البته از خاندان مارتل و سندها که کینه‌ی عمیقی نسبت به مرگ اوبرین مارتل در دل آن‌ها مانده بود، نیز انتقام سختی گرفت.

هنگامی که یک تاگرین متولد میشود، جهان نفس خود را حبس میکند و خدایان برای آن بچه سکه می‌اندازند (جنون یا خیراندیشی)

نگذار او ملکه‌ی دیوانه شود

دنریس اما در حالی که از اولین شکست خود عصبانی بود، حرف‌های تیریون لنیستر را گوش نداد و از شاه شمال خواست تا او را راهنمایی کند و او خواست تا دنریس ملکه‌ای برای مردم باشد و نه خاکسترشان، بنابراین دنریس در اولین اقدام دهشتناک خود، ارتش خسته لنیسترها از جنگ با تایرل‌ها را در هم کوبید و جیمی لنیستر به همراه بران از مهلکه فرار کردند اما لرد تارلی و پسر ارشدش از خشم دنریس در امان نماندند و چون نخواستند و نتوانستند قسم وفاداری به او را یاد کنند، در آتش عظیم دروگون کشته شدند. دنریس اکنون زاده خشم و خون است و این اولین نشانه از ناتوانی تیریون در کنترل ملکه خشمگین داستان بود. در طول سریال، در مقاطع و لحظات مهم، سریال به خوبی نشان داده است که اگر راهنمایی‌های تیریون و جورا مورمونت در کنار او نباشد، دنریس با سلاح هسته‌ای خود میتواند جهان را در آتش خشم و نفرتی فرو ببرد که تنها نفرین مردم پشت سر او باشد. اما در نهایت این اتفاق افتاد.

زمانی که سرسی نقشه آسیب بیشتر به دنریس را در ذهن داشت و با استفاده از یورون، ریگال تازه بهبود یافته را با کمان‌های بزرگ از پا در آورد و زمانی که میساندی را از بالای قلعه مقر پادشاهی گردن زد، همه چیز از بین رفت. در این بین باید به مرگ جورا مورمونت که عاشق او بود نیز اشاره کرد که این عامل سبب میشود تا دنریس تنها و تنهاتر شود. اما دنریس با ادعای تنها بازمانده خاندان خود به وستروس بازگشته بود و با جان اسنو و شخصیت قهرمان و مردانه او که در صدر لیست محبوب‌ترین کسانی قرار گرفته بود که او دوستش داشت، ناگهان تمام آن برج عشق خراب شد. جان اسنو با عنوان کرد هویت خود، دنریس را از خود دور کرد، جان اگرچه دنریس را دوست داشت اما به جهت شرافتی که ند استارک در وجودش تزریق کرده بود، نمیتوانست با یکی از بستگان خود رابطه احساسی شدید و عاشقانه داشته باشد و این سبب میشد تا در عین دوست داشتن او، دنریس را پس بزند. تا کنون کدام مرد دنریس تاگرین را پس زده است؟ به جرات هیچکس! او زیباترین زن اسوس بود و با ورودش به وستروس بسیاری او را ملکه زیبا میدانستند اما جان اسنو شرافتش را در صدر هر چیزی قرار میدهد و رفتار خاص شمالی و استارکی‌اش سبب میشد تا حتی به قلبش نیز پشت کند. دنریس اما آزرده بود، چرا که از یک سو جان اسنو او را در قبال عشقش پس میزد و در سوی دیگر او محبوب وستروس بود و بسیاری او را قهرمان نبرد شب طولانی میدانند و نقش مهمی و ملکه‌واری برای دنریس قائل نبودند. دنریس به خوبی میدانست که اگر هویت واقعی جان اسنو فاش شود، آرزوهای چندین ساله‌ی او همگی از بین خواهد رفت.

دنریس از جان اسنو خواست و حتی التماس کرد تا هویت خود را پیش خانواده‌اش فاش نکند اما او مرد خانواده است و دانستن این حقیقت را حق خانواده خود میدانست. سانسا و آریا استارک از هویت جان اسنو با خبر شدند. سانسا که فرزند خوانده معنوی پیتر بیلیش میباشد، از “اطلاعات” به بهترین شکل ممکن استفاده کرد و تنها با یک اطلاع رسانی، بذر آشوب را در خانه دنریس کاشت. حقیقت جان اسنو توسط تیریون با واریس بازگو شد. روحیات شرورانه دنریس که اکنون از همه سو بیشتر مورد ضربه قرار میگیرد، بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه واریس به نقطه نهایی خود رسید، جایی که باید به دنریس نسبت به رفتارش هشدار دهد که البته اینکار را کرد اما با توجه به تجربه‌اش میدانست که دنریس تفاوتی با پدرش، شاه دیوانه ندارد و دیوانگی او نیز به زودی خود را نشان میدهد. واریس توطئه کرد و نظر خود را به صراحت نزد تیریون بازگو کرد. دنریس که در سیاهی مطلق غرق شده بود، جان اسنو را مقصر همه چیز میدانست اما تیریون برای از بین بردن این ایده و شاید نجات جان اسنو، نام واریس را مطرح کرد، اینکه واریس در حال دسیسه‌چینی پشت سر او میباشد و او همان خائن دربارش میباشد.

«مقر پادشاهی» که در آتش خشم و جنون دنریس تاگرین سوخت

حکومت ترس و ملکه‌ی خاکسترها، وستروس حمام خونی برای تاگرین‌ها

واریس به مجازاتی که دنریس به او وعده داده بود رسید، جایی که با آتش دروگون از بین رفت و در آخرین مکالمه خود با تیریون آرزو کرد که اشتباه کرده باشد و دنریس همان ناجی وستروس باشد و نه ملکه‌ی خاکسترها! واریس از بین رفت و عدالت آتش و خون برقرار شد. جنگ قدرت از راه رسید، دنریس به مقر پادشاهی حمله کرد و سربازانش نیز شهر را گرفتند و در نهایت با کشتار و دسته بالاتر دنریس که شامل از بین رفتن کامل گلدن کمپانی (ارتش زرین) و بخش بزرگی از ارتش لنیسترها و البته کمان‌هایی که بدن دروگون را نشانه گرفته بودند، به این شکل همه چیز به یک لحظه وابسته بود، “صدای ناقوس”. با صدای ناقوس لشکر سرسی و خود او اعلام شکست میکردند و جنگ پایان میافت که البته این گونه نیز شد. ناقوس به صدا در آمد و دنریس خیره به رد کیپ و مکانی که سرسی در آن زندگی میکرد، جایی که او تاریکی محض را برایش به ارمغان آورده بود، دنیا برایش تمام شد. جنون در یک لحظه و در یک موقعیت به سراغش آمد. دنریس به پیام تسلیم شدن سرسی پشت پا زد و شهر را به آتش کشید و ارتش آنسالیدها به رهبری کرم خاکستری نیز کشتار را آغاز کردند، در کنار آنسالیدها، ارتش متحد شده شمالی نیز شروع به غارت شهر و کشتن مردم شهر کردند. در همین صحنه همه چیز متوقف شد. مردم در آتش دروگون میسوختند، آنسالیدها لنیسترهای تسلیم شده را میکشتند، شمالی‌ها زن و بچه‌ها را گردن میبریدن و هیچ راهی برای فرار نبود. آخرزمان از راه رسید و دنریس تصمیم گرفت تا ملکه خاکسترها باشد. شاید اگر سرسی تسلیم نمیشد و دنریس به او حمله میکرد و در این بین مردم عادی نیز کشته میشدند، شخصیتی همانند جان اسنو این چنین شوکه نمیشد، اما جان اسنو در بهت و حیرت گیج شده بود، او که با وایت‌واکرها و مردمان آنسوی دیوار که به عنوان وحشی‌ها شناخته میشدند، چنین چیزی ندیده بود، در حیرت بود. جان اسنو در این شوک بود که چگونه مردم سلاخی میشوند، آن هم در حالی که از بی‌گناهان داستان میباشند و چرا باید انسان‌هایی را که تسلیم شده‌اند را سلاخی کرد. عملی که دنریس تاگرین آن را کلیک کرد، شروعی بر نابودی جهان شرافتمندانه و اخلاقی جان اسنو بود.

اکنون مقر پادشاهی خاکستر شده، تیریون در حالی که موفق شد تا نقشه خود را عملی کند اما با شوک عجیبی از جنون روبرو شد، جایی که او به صداقت و درستی حرف‌های واریس پی برد و البته جایی که جان اسنو متحیر از اتفاقاتی شد که توانایی درک آن را نداشت، شاید برای شخصیت اخلاق محور سریال، کشتن سربازان تسلیم شده و سلاخی مردم عادی و در بالاتر از همه‌ی آن‌ها، آتش زدن مردم بی‌گناه همان نقطه‌ای است که شخصیت واریس به دنبال آن بود، اینکه کارکتری بر تخت بنشیند که البته بود و نبود آن برای مردم فرقی ندارد اما این کارکتر توانایی به آتش کشیدن یا پرورش دادن خلق و خوی درست مردم را دارد. آن چیزی که واریس در مکالمه خود با تیریون در تاریکی و در تالار دراگون استون عنوان میکند، حقیقت محض است. اینکه مردم وستروس اهمیتی نمیدهند که چه کسی بر روی تخت بنشیند اما برای اشخاصی همچون او اهمیت دارد، چرا که او به مردم اهمیت میدهد و مردم نیازمند به فرمانروایی هستند که با آتش وحشی آن‌ها را زنده زنده نسوزاند یا آن‌ها را برای ایجاد ترس و رعب بیشتر و البته فرمانبرداری، برده خود نکند.

در آخرین ملاقات دنریس تاگرین با جان اسنو، دنریس دو راه حل پیش روی خود دید و آن را به زبان آورد، او به جان اسنو گفت که خواهرش از اطلاعاتی که او در مقام هویتش داده سوء استفاده کرده است و در زمان مناسب باید مجازات شود اما جان اسنو بار دیگر یادآور میشود که او حق قانونی خود را نمیخواهد چرا که به او قسم خورده و او را دوست دارد، رابطه عاطفی دنریس و جان اسنو سبب میشود تا دنریس متوجه شود که برای حکمرانی بر وستروس دو مسیر وجود دارد: اینکه مردم او را دوست داشته باشند یا اینکه از او بترسند. آیا مردم در حالی که کارکتری قهرمان، آن هم قهرمان جنگی را کنار میزنند و مادر اژدهایان را انتخاب میکنند؟ بدون شک جواب منفی است و اکنون دنریس با بیان این جمله که ترس قانون حکمرانی او خواهد بود و مردم باید از او بابت نجاتشان و حتی کشتن‌شان توسط آتش که از ظلم و ستم سرسی نجات پیدا میکنند، سپاس‌گذار باشند، جنون و البته حکومت ظالمانه‌ی خود را کلیک میزند. اما اکنون همه چیز خاکستر شده است، آنسالیدها به رهبری کرم خاکستری موفق شدند و دوتراکی‌ها نیز در کنار آن‌ها و سایر سربازان شمالی مردم را سلاخی کردند و اکنون دیگر شهری تحت عنوان مقر پادشاهی وجود نخواهد داشت. شاید در رد کیپ تنها اثر باقی مانده، همان تخت آهنینی باشد که روزی پدرش بر روی آن دستور مرگ همان مردمی را صادر کرد که جیمی لنیستر مانع آن شد، جیمی حکم لقب تلخ شاه کش را به دوش کشید تا حکم جهان در نهایت توسط دختر او و به همراه اژدهای ترسناکش اجرا شود، حکمی به مراتب ترسناک‌تر و هولناک‌تر.

شخصیت‌های اول و همراه دنریس تارگرین در نبرد با سرسی ظالم

آیا با پشت کردن ملکه به اصول مقدس جان اسنو، قهرمان جنگ به اصول خود در وفاداری پشت میکند؟

سرنوشت و سناریوی جنون دنریس اکنون به نقطه ظلم رسیده، اینکه آیا روش روایی داستان در پرداخت به این نقطه از جنون توسط تهیه کنندگان درست بوده یا خیر، خود مساله‌ای قابل بحث است اما بر اساس داستان، دنریس ظالم و خوناشام داستان لقب میگیرد، شخصیتی که آرمان‌های زیبایی داشت و به عنوان آزاد کننده برده‌ها شناخته میشد، با قدرت بیشتر و رشد بیشتر اژدهایانش جنون بیشتری پیدا کرد و روی سکه‌ی جنونش بیشتر خود را نشان میداد که البته با حضور مشاورین خوبی همچون جورا مورمونت، تیریون لنیستر، واریس و سر باریستان سلمی توانسته بود آن نقطه تاریک از ذهن و روان خود را کنترل کند. اما اکنون دنریس در تاریکی رها شده است و هیچ راه بازگشتی برای او نیست. با این اتفاق شاید بتوان عنوان “شاهزاده وعده داده شده” را بار دیگر مرور و تعریف کرد. بر اساس افسانه‌های کهن، آزور آهای شخصیتی است که قهرمان نسل خود میباشد، کسی که در نبرد شب طولانی که در آن شاه شب نسل بشر را به نابودی کشانده است، در اوج ناامیدی با فدا کردن جان همسر و عشق خود و ساخت شمشیر آتشین، لایت برینگر شاه شب را از بین میبرد و البته سرمای زمستان را برای مدت زمانی طولانیمحو میکند. هنگامی که اپیزود ناقوس ها منتشر و پخش میشود، معنای جدیدی از یک کارکتر منفی و دشمن مردم بیان میشود، اینکه ممکنه این شخصیت سرما را به همراه خود نیاورد، او در وجودش آتش کشنده‌ایست که میتواند با هر مخالفتی، دشمنان خود را از بین ببرد. او در ابتدا لرد تارلی و پسرش را به جهت نافرمانی از دستورش سوزاند، سپس واریس را به جهت خیانتش کشت و البته مردم بی‌گناه بسیاری را از مقر پادشاهی برای صرفا ترساندن و اینکه ملکه ترس باشد، در آتش خود از بین برد.

سریال «بازی تاج و تخت» بر خلاف داستان قدیمی و افسانه‌ای، شاه شب و یخ را دشمن بزرگ و اصلی عنوان نمیکند و بلکه تغییراتی ایجاد میکند و دشمن جدیدی از جنس انسانیت را توضیح میدهد. شاید سوالی که به تکرار از نقش جان اسنو در سریال پرسیده میشد، اکنون در اپیزود آخر و پایانی سریال خود را نشان دهد، جایی که جان اسنو که به خواسته‌ی خدای روشنایی زنده شده است و زنده شدن او همراه با دلیل و مدرک است، اکنون به پایان کار و نتیجه عمل بیشتر نزدیک میشود، اینکه جان اسنو که او را میتوان شخصیتی معرفی کرد که از داشته‌های خود برای اصلاح و آسایش دیگران میگذرد و کارکتری فداکارانه را به تصویر میکشد، باید با یک حقیقت بسیار تلخ و تراژیک روبرو شود. اینکه واریس نامه‌هایی از هویت او برای لردهای دیگر مناطق ارسال کرده و اکنون وستروس را با نام جان اسنو یا اگان تاگرین پیوند زده‌اند و دنریس را در کنار جنون و رفتارش قرار میدهند و او را بیگانه، قاصب و قاتل خطاب خواهند کرد. در آن زمان، دنریس میماند و سانسا استارک. طرح این حدس و گمان سبب میشود تا دنریس که عاشق جان اسنوست همه چیز را از سانسا ببیند و آنجاست که همه چیز بهم خواهد ریخت! جایی که جان اسنو که با چشمان خود جنون، مرگ و ترس را دیده، باید سخت‌ترین تصمیم زندگی خود را بگیرد. اینکه دنریس تاگرین را همانند آزور آهای افسانه‌ای و در مقام شاهزاده وعده داده شده و برای نجات بیشتر مردم و پایانی بر جنون ملکه دیوانه، بکشد. آنجاست که جان اسنو باید با غم از دست دادن عشق زندگی خود روبرو شود، جایی که شاید از نگاه مردم وستروس به جهت کشتن و پایان دادن به زندگی ملکه دیوانه که هزاران انسان بی‌گناه را کشته بود، به قهرمان و شخصیتی بزرگ تبدیل شود اما باید تا انتهای زندگی خود، با غم نبود دنریس تاگرین خوش قلب که با روحیه‌ی آزاد طلبانه‌اش شناخته میشد، روبرو شود، جایی که او یکی از خویشاوندان خونی خود را کشته است و البته عملی که او حق خود میدانست و سبب شد تا دنریس را به چنین جنون کشنده‌ای برساند.

اگرچه این سرنوشت بیشتر حدس و یک تئوری غم‌انگیز در مقام شخصیت‌پردازی دو کارکتر دنریس تاگرین و جان اسنو میباشد، اما همچنان این احتمال وجود دارد که آریا استارک همانند اپیزود شب طولانی و در نقش یک قاتل حرفه‌ای و برای انتقام مردمی که بی‌گناه کشته شده‌اند، وارد عمل شود و جان اسنو نیز به طور کلی کنار زده شود و سوال اینکه به چه جهت جان اسنو زنده شده است؟ همچنان بدون پاسخ و معنا باقی بماند. اما چناچه تئوری و اصل را همان نسخه حدس زده شده بدانیم، داستان تلخ و تراژیک «بازی تاج و تخت» همراه با مرگ عشق و معنای حقیقی فداکاری را در کنار آسایش و احتمالا بازگشت صلح به وستروس به نمایش میگذارد، جایی که تلخی جهان در چشمان جان اسنو بیش از پیش دیده میشود اما وستروس با رفتار و عمل او، به مکانی بهتر تبدیل میشود، جایی که شاید دیگر تخت آهنینی در کار نباشد.

منبع: دنیای سینما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *