خانه / مقالات / داستان یک شب بسیار طولانی و رد پای خدای بی‌چهره

داستان یک شب بسیار طولانی و رد پای خدای بی‌چهره

همه چیز از بازرسی چند رنجر به آنسوی دیوار آغاز شد، چند رنجر از نگهبانان شب که در کشت و گذار خود با چند کودک چشم آبی و ژولیده برخورد کردند. برای مخاطب این صحنه عجیب و رازآلود و چیزی شبیه فیلم‌‌های «دنیای مردگان» و آن هیولاهای جهان مرده شبیه بود. آن چند کودک به ظاهر آرام، کشتار خشی به راه انداختند و البته یکی از سواران داستان را زنده باقی گذاشتن تا خبر حضور هیولاهای چشم آبی را به کل وستروس و بیشتر به حاکم شمال، ند استارک برسانند. سایر رنجرها کشته شدند و اعضای بدنشان شبیه به یک نماد کنار هم قرار گرفت و مخاطب را ترساند. این داستان ابتدایی سریال «بازی تاج تخت»، از همان ابتدا کلیت خود را متمرکز بر زامبی‌هایی کرده بود که بیشتر در ادامه سریال با هویت و همچنین سر منشا آن‌ها آشنا شدیم، با جناب «شاه شب» که خود او توسط فرزندان جنگل خلق شده بود.

قاب خیره کننده میگوئل ساپوچنیک از ترکیب رقص اژدهایان، طوفان سرما و روشنایی ماه

او شاه شب است؛ مرگ را در چهره او ببینید

شاه شب نیز خودش زمانی رنجر و جنگجویی بود که توسط فرزندان جنگل برای محافظت از طبیعت و آن چیزی که انسان در مسیر نابودی آن بود، خلق شده بود. به نظر میرسد، آن رنجر پس از اینکه اهداف فرزندان جنگل یعنی مقابله با انسان‌ها در مسیر نابودی طبیعت را به سر انجام رساند، از این کار فرزندان جنگل ناراحت و عصبانی بود. نتیجه کار این بود که نیرویی قوی‌تر از انسان که توانایی انجام کارهای بزرگ و عجیب‌تری را دارد و حضورش به شکلی رازهای داستان را بازگو میکرد، در مسیر نابودی بیشتر و تخریب تمام عیاری بود که سالیان سال به طول انجامید.

یکی از زیباترین و جذاب‌ترین اپیزودهای سریال بازی تاج و تخت، جایی بود که جان اسنو، ماموریت خود بعنوان یک جاسوس در میان مردمان آزاد را رها میکند و به قلعه سیاه باز میگردد و خطاب به فرماندهان موقت داستان میگوید که آماده نبرد بزرگ با منس ریدر باشند، چرا که برای محافظت از مردم خود در قبال شاه شب، قصد حمله‌ای بسیار بزرگ دارد و این حمله را با آتش زدن بخش بزرگی از جنگل و به نشانه جنگ اعلام میکند. بسیاری جان اسنو را جدی نگرفتند اما در نهایت این اتفاق رخ داد و پایان آن نیز با حمله نا به هنگام استنیس براتیون به ارتش منس ریدر، شکل کاملی به خود گرفت و منس ریدر که به نظر پیروز شب آینده میرسید، شکست خورده و به عنوان زندانی به کسل بلک فرستاده شد. نهایت کار با زنده سوزاندن او بود که جان اسنو به او رحم کرد و منس را با تیری بر قلبش کشت! اکنون مردمان آزاد بدون رهبر در مکانی تحت عنوان هاردهوم ساکن شدند.

طولی نکشید که جان اسنو رهبر و فرمانده اصلی نگهبانان شب انتخاب شد، جایی که با ارسال این خبر به مقر پادشاهی، سرسی لنیستر در تلاش بود تا با طرح نقشه‌ای، جان اسنو، فرزند ناخلف ند استارک را به قتل برساند. اما مسیر داستان شکل دیگری به خود گرفت. جان اسنو حقیقت شاه شب را جدی گرفته بود و آن هم بخاطر زندگی در بین مردمان آزاد و آشنایی با افکار منس و همچنین مشاهده یکی از آن‌ها از نزدیک بود. شیشه‌های اژدها توسط سم، دوست صمیمی جان اسنو پیدا شد و جان برای متحد کردن مردمان آزاد با نگهبانان شب همراه با تورموند راهی هاردهوم شد. مذاکره انجام شد، تعدادی به جان اسنو پیوستند تا از دیوار عبور کنند و زندگی عادی داشته باشند و در زمان نیاز و فراخوان نگهبانان شب در مواجه به شاه شب و ارتشش، به آن‌‌ها ملحق شوند. تعدادی به کلاغ داستان اعتماد نداشتن و پیشنهاد برد-برد او را رد کردند. به نظر میرسید که مذاکره تمام شده است که آبشاری از مه و ابرهای طوفانی از کوه‌های هاردهوم به کو‌ه‌پایه‌های این مکان سرازیر شد. شاه شب و ارتشش همانند آبشاری بزرگ از مردگان به زمین و اردوی مردمان آزاد حمله‌ور شدند. یک جنگ نا به هنگام آغاز شد، جنگی تا سر حد مرگ، جایی که نقش شمشیرهای والریایی مشخص شد و شاه شب نیز یک فرمانده در میان کولاک برف میدید، مردی که با شمشیری از نقش سر گرگ، یکی از فرمانده‌های او را پودر کرده است. به نظر میرسید که شاه شب احساس میکرد، اون همان شخص است، شخصی که قرار است او را بکشد و دودمان سالیان سال تلاش و جذب نیروی‌اش را به باد دهد. پایان نبرد خوفناک و هولناک هاردهوم ساده بود، فرار تعدادی از وحشی‌ها به همراه جان اسنو و دستانی که در خطاب به جان اسنو بالا رفت و مردگانی که حقیقتا به مرده تبدیل شدند و به بخشی از ارتش شاه شب بدل گشتند.

و شب طولانی از راه رسید …

شمال از عذاب نجات پیدا کرد، اما همچنان فرار از سایه مرگ غیر قابل گریز است

اما نبرد آغاز شده است. به شکل ساده و خلاصه، جان اسنو، مردمان آزاد را از دیوار عبور داد، به آن‌‌ها زمین برای زندگی داد و سرانجام این رفتار باب میل دیگر رنجرهای کسل بلک نبود، بنابراین خائن باید کشته میشد. جان اسنو توسط فرماند‌های خود کشته شد، آن هم ژولیو سزاری شکل! همه آن‌ها با خنجرهایشان بدن جان اسنو را هدف گرفتند و البته خبر این اتفاق به مقر فرماندهی رسید و سرسی را خوشحال کرد، اینکه بدون نیاز به عملی کردن نقشه قتل فرمانده نگهبان شب، خود کلاغ‌ها، فرمانده خود را کشته‌اند، اما این کشته شدن به خوردن نرسید، چرا که وفاداران به جان اسنو حاضر بودند و وحشی‌ها نیز به رهبری تورموند که از قتل جان اسنو توسط اد همیشه غمگین آگاه شدند، خود را به کسل بلک رساندند و در نهایت با حضور میلساندرا، آن پیامیر خدای روشنایی با موهای قرمز و چند کلمه ناآشنا برای ما، جان اسنو به جهان زنده‌ها بازگشت. ایا او شاهزاده وعده داده شده است؟ باور همه این بود که آزور آهای از راه رسیده است.

جان اسنو در کسل بلک، سانسا استارکی که مورد تعرض و بدترین رفتارها توسط رمزی بولتون دیوانه قرار میگرفت را، ملاقات کرد، دیداری احساسی و پر از درد و نقاط مشترک بسیار. شمال و خارج از کسل بلک در دستان یک حاکم دیوانه بود که هر شخصی را غذای سگ‌های با وفایش میکرد. در نهایت داستان به باز پس گیری شمال رسید، جایی که سانسا و جان اسنو به همراه سر داووس که اکنون همراه جان اسنو و نقش مشاور او را داشت، در نبرد حرامزادگان با رمزی بولتون روبرو شدند. نبرد خشن و خونینی بود که به پیروزی جان اسنو و به لطف نقشه هوشمندانه سانسا استارک به نتیجه رسید. اکنون شمال دوباره آزاد و زنده شد و خاندان استارک که پس از عروسی خونین یک روز خوش به خود ندیده بودند، به دستان استارک‌ها رسیدند. سرانجام کار این بود که فرماندهان شمالی از اشتباه خود پشیمان بودند و جان اسنو را دلیر خطاب میکردند و او را به مقام پادشاهی شمال رساندند، تا او شمال را در زمانی که شاه شب از راه میرسد، محافظت کند. در سوی دیگر داستان، ملکه اژدها نقش از راه رسید و تیریون لنیستر نامه‌ای به شمال فرستاد اعلام کرد که ارتش دنریس در دراگون استون لنگر انداخته است و همراه با اون سه اژدهای بزرگ نیز حاضر هستند. ریسک کشته شدن و زنده زنده مردن توسط جان اسنو برای جمع کردن نیرو توسط او خریده شد و او به ملاقات ملکه اژدهایان رفت و البته دیدار آن‌ها نتیجه‌ای نداشت و سرانجام جان اسنو به مرور زمان، عشق و علاقه دنریس را به خود جلب کرد و همچنین او را با واقعیت شاه شب و ارتش دیوانه‌اش نیز روبرو کرد، جایی که دنریس بهای این آشنایی دارد با مرگ یکی از اژدهایانش، یعنی ویسریون داد. ویسریون مرد و شاه شب که دیگر از سواری بر روی اسب خسته شده بود و به کمی تنوع نیاز داشت، آن اژدهای زنجیر شده را زنده کرد و البته جادوی او سبب شد تا اژدهای تازه متولد، شرورتر و شورشی‌تر نیز به نظر برسد. شاه شب با آن اژدها دیوار چند صدمتری و قدیمی شمال را از بین برد و نبرد آغاز شد.

دنریس به جان اسنو قسم خورد که او را در نبرد با شاه شب همراهی کند تا انتقام فرزند کشته شد‌ه‌اش را بگیرد و البته جان اسنو نیز به او قسم وفاداری خورد تا پس از جنگ آخرزمانی با شاه شب، از او پیروی کند. در این مسیر اما سرسی خیال رهایی از جنگ با دنریس را نداشت و حتی ملاقات و آشنایی او با یکی از وایت واکرهای شاه شب نیز در حیله‌گری او تاثیری نگذاشت و او برخلاف وعده‌اش، هیچ ارتشی را به شمال نفرستاد و تنها جیمی لنیستر به شمال رفت تا برای برین از تارث و عشق حقیقی که پس از نبرد پنچ پادشاهی با او آشنا شده بود، بجنگد. سرسی دست نگه داشت تا دنریس شکست بخورد و ارتشش از هر زمان دیگری محدودتر و آسیب‌پذیرتر شود. در این هنگام هویت واقعی جان اسنو نیز مشخص شد، او فرزند لیانا استارک و ریگار تارگرین است و در نسل خونی، جانشین بر حق تخت آهنی محسوب میشد. تمام این اطلاعات توسط سم و با دیده‌های برن به جان اسنو گفته شد و او با نام واقعی خود، یعنی «اگان تارگرین» نیز آشنا شد. درست در شب نبرد، آن هم نبرد نهایی و سرنوشت ساز، جان اسنو احساس کرد تا بهتر از دنریس را از این موضوع آگاه کند، چرا که ممکن است هرگز این فرصت ایجاد و پیدا نشود. حقیقت گفته شد، دنریس عصبی شد و جان اسنو همانند یک عاشق به معشوق خود نگاه کرد و اما دنریس در چهره جان اسنو، تهدیدی برای تخت آهنی را میدید. سر انجام داستان به نقطه ابتدایی خود رسید.

معنای حقیقی «والار مارگولیس» در چهره کرم خاکستری و ارتش آنسالید‌ها

اتحاد خدایان، لیستی که گم شد و شاه شب از بین رفت

ملاقات شاه شب و وایت‌واکرهای اسکلتی یا چشم آبی‌اش با زنده‌ها! زنده‌‌هایی که ترکیبی از دوتراکی‌های، آنسالید‌های، مردمان آزاد، شوالیه‌های ویل، سربازان متحد شده شمالی به غیر از خاندان آمبر و گلاور میباشند. نبرد خونین و عجیب بود. از مخفی شدن شاه شب در مه و طوفان شب طولانی‌اش و در نهایت رقص اژدهایانی دیدنی و حیرت انگیزی که مخاطب را دیوانه میکند و البته سکانس‌های پرهیجان و تمام نشدنی که همه جای آن بوی ترس و مرگ میدهد! در ابتدا دوتراکی‌ها به شمشیرهای آتشین مجهز میشوند و ما فکر میکنیم، خب همچنان امید زنده است اما تیر به سیاهی مطلق پرتاب شده است، دوتراکی‌ها در تاریکی مطلق از بین رفتند و چند تن از آن‌ها که از جمله جورا مورمونت زنده ماندند. دنریس توسط شاه شب تعقیب شد، جایی که به نظر میرسد، شاه شب علاقه خاصی به نژاد اژدهایان دارد و البته در آن زمان است که جان اسنو از راه میرسد و نبردی عجیب، دیوانه‌وار و به یاد ماندنی از چنگال‌های کشیده‌ی اژدهایان بر سینه‌ی یکدیگر، البته نیش‌هایی که سر هر یک از اژدهایان را در بر گرفته و آن لحظه حماسی؛ سقوط شاه شب از اژدهایش و فرار ویسریون وایت واکر شده از مهلکه! در آن لحظه، جان اسنو به همراه ریگال سقوط کردند و دنریس نیز با درکاریس خود، شاه شب را زیر آتش عظیمی گرفت و آن قاب ماندگار برداشت شد، جایی که شاه شب با لبخندی معنی‌دار، ساده‌ لوحی انسان‌ها را پوزخند میزد.

همانطور که برن گفته بود، شاه شب به دنبال نابودی کامل انسان‌هاست، او عصبی است و از خودی خود متنفر است و به دنبال فرود آوردن چکش خشم خود بر سر جهان و آدمیان میباشد. شاه شب برن را میخواهد، تاریخ شفاف و تصویری تاریخ و با مرگ او، گذشته و تاریخ انسان‌ها حتی در بعد خاطره‌انگیز خود نیز از بین خواهد رفت. شاه شب به خواسته خود رسید. میتوان گفت بخش بزرگی از ارتشش از بین رفتند تا او به برن استارک یا کلاغ سه چشم برسد. تیئون گریجوی به شرافت‌مندانه‌ترین شکل ممکن کشته شد و داستان خود را حماسی‌تر از همیشه نشان داد و مرگش را پایانی بر تمام رفتارهای انسانی و در نهایت سرشت حقیقی شرافت‌مندانه خود منعکس کرد، جایی که او نشان داد، همچنان یکی از آن فرزندان گرگ پیر و سر بریده است و اگرچه تنش بوی نمک میدهد اما قلبش با گرگی دو چهره تسخیر شده است که پیوند روحی خود را با فرو رفتن نیزه به پهلو و مردنش در مسیر دفاع از برن استارک به اثبات میرساند. شاه شب به برن رسید، به او نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد و والار مارگولیس! خبری از والار دهاریس نبود. او پودر شد، فرماندهانش نابود شدند و وایت‌وکرها از بین رفتن و مردگان از نقشه وستروس پاک شدند.

جان اسنو آن بیرون توسط ویسریون به دام افتاده بود، تیریون و سانسا و البته سایر افراد حاضر در سرداب، لحظات آخر خود را سپری میکردند، جایی که تیریون به همسر سابق خود ابراز احساس و علاقه کرد و خبری از هیچ شمشیر آتیشین و شاهزاده وعده داده شده‌ای نبود، فقط یک قاتل حرفه‌ای به خدای مرگ گفت؛ «امروز نه!». در یک مکان و سه خدای متفاوت دست به دست یکدیگر، شاه شب از بین برنده‌ی امنیت انسان‌ها را از بین بردند. برن در نمایندگی از خدایان قدیمی و در برابر درخت گریان از خون که نمادی از آن‌ها میباشد، شاه شب را به خندق مرگ کشاند. ملیساندرا به عنوان فرستاده‌ی خدای روشنایی در اتاقی تاریک منتظر نشسته بود تا قاتل داستان از راه برسد و اما خدای بی‌چهره‌ای که در سالن هزاران صورت برگرفته از مرگ‌های خود، باید چهره شاه شب را نیز اضافه کند، اکنون جاکان هاگار میتواند به آن صورت نگاه کند و پوزخندی بزند و بگوید؛ «دختر اسمی دارد! او نه هیچکس است، نه قاتل و نماینده‌ی خدایان بی‌چهره، او خود مرگ در برابر مرگ است، او گرگی در نمادی از عشق به گله گرگ و علاقه کوچک‌ترین گرگ داستان است، او آریا استارک از وینترفل است»

بگذار شب و شاهش جهان را تسخیر کند اما تو به خدای مرگ بگو؛ «امروز نه»

در جواب به والار مارگولیس (همه مردان باید بمیرند) میگوئیم؛ «امروز نه!»

آیا داستان مارتین و کشته شدن شاه شب نیز توسط آریا استارک رخ میدهد؟ اگر جواب مثبت است، الهامات و ادای دین مارتین بر استاد حماسه‌سرایی تالکین کامل شده است و نقش انسان‌های کوچیک در نابودی هیولاهای از بین نرفتنی، تاثیرگذار و دیدنی است. آریا استارک در پشت هر گونه پیش گویی به قسم خود در چسبیدن به گله و نجات اعضای گله به پدرش وفادار ماند و برن استارک که در لحظه‌ی مرگ بود، با کمک خواهرش نجات پیدا کرد. جان اسنو که توسط خدای روشنایی زنده شده بود، آن نقش آزور آهای پیش‌گویی را نداشت و همه چیز به مقصد رسیده است. ملیساندرا پس از پایان ماموریت خود، با برداشتن گردن‌بند به کهولت سن مرد و خدای روشنایی او را نزد خود خواند. بریک دانداریون که به تعداد بیشماری توسط تورس زنده شده بود، در مسیر نجات آریا استارک از دست تعداد بسیاری از وایت واکرها کشته شد و آریا استارک نیز هنر استادانه خدایان بی‌چهره را به نمایش گذاشت و شاه شب را کشت. شب طولانی یک نبرد دیدنی، بزرگ، شوکه کننده و البته با پایانی دیدنی بود. داستان به شایستگی در میان تمام قهرمانان مرد خود، دختری سرسخت و مهربان را انتخاب کرد و او را ناجی باهوش و بی‌رحم داستان معرفی کرد. اکنون در پایان اپیزود «شب طولانی» و پایان کار شاه شب و داستان نبرد زنده‌ها و مردگان و البته آغاز مجدد جنگ قدرت و تخت آهنین، همه چیز به یک دو راهی خلاصه میشود، جایی که تنها نیاز بود تا آریا استارک به لیست‌اش بچسبد و دل تنگ ملاقات با خانواده و جان اسنو نباشد. سریال بازی تاج و تخت، شامل نبرد قدرت و نبرد آخرزمانی بوده است. نبرد قدرت که با جنگ پنچ پادشاهی به اوج خود رسید و با اختلاف استارک‌ها و لنیسترها آغاز شد، اختلافی که توسط پیتر بیلیش کلیک خورد و البته نبرد آخرزمانی که خواسته قلبی شاه شب نسبت به نابودی هفت اقلیم را منعکس میکرد. شوالیه داستان کیست؟ آریا استارکی که در تاریکی و خفا کار میکند. کسی که پیتر بیلیش را به کمک خواهرش سانسا استارک میکشد و شاه شب را به هیچ تبدیل میکند. و در پایان؛ پیام مهم آریا استارک نه تنها جمله‌ی «امروز نه» به خدای مرگ است، بلکه جمله‌ی «تنها گله زنده میماند» معنا میشود. در پایان با تمام کشته‌ها و اتفاقات، گله زنده ماند؛ «جان اسنو»، «سانسا استارک»، «آریا استارک» و «برن استارک»، همگی زنده ماندند و خاندان استارک در طوفانی‌های غیرقابل گریز و هولناک معنا شد و همیشه قهرمانی از طیف شریف‌ترین انسان‌ها متولد خواهد شد و اکنون روح ند استارک در آرامش ابدی به سر خواهد برد و اکنون یک سوال؛ هدف از زنده شدن جان اسنو یا اگان تارگرین توسط خدای روشنایی (که تمام اهدافش به مقصد رسیده و هرگز کار اشتباه و بدون دلیلی انجام نمیدهد) چیست؟

منبع: دنیای سینما

یک نظر

  1. سوالی که از دیروز ذهنمو درگیر کرده دقیقا همون سوال آخره متنه 😑

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *