خانه / بررسی / بررسی یک تئوری: حقیقت «شب طولانی» چیست؟

بررسی یک تئوری: حقیقت «شب طولانی» چیست؟

با تمرکز تریلر فصل پایانی سریال «بازی تاج و تخت» بر نبرد مردگان و زندگان و اینکه آریا استارک از مواجه شدن با چهره‌ی دیگر مرگ ترسی ندارد و اینکه جان اسنو ارتش و سربازان خود را به آمادگی فرا میخواند، سبب میشود تا این نبرد اتفاقی بزرگ در فصل نهایی محسوب شود. در حال حاضر میدانیم که نبردی بزرگی رخ خواهد داد و بسیاری را خواهد کشت. شاید ویسریون و ریگال، دو اژدهای معروف سریال کشته شوند و شاید شاه شب بتواند وینترفل را تسخیر کند و انسان‌های باقی مانده از این نبرد، عقب‌نشینی کنند و به مناطق جنوبی‌تر وستروس حرکت کنند. جنگ مردگان و زنده‌ها خونین و البته دیدنی خواهد بود، جایی که شاه شب به همراه خود سرمای شدید و البته تاریکی و شب مطلق را خواهد آورد و سربازان زنده، باید در هیاهوی زنده یا مرده بودن، مبارزه کنند.

آدرها همان موجودات، یخی، ترسناک، زیبا و البته بااحساسی هستند که به روایت کتاب، توانایی تکلم با یکدیگر را دارند، جایی که این نحوه ارتباط برقرار کردن سبب میشود تا کرستر با آدرها به توافقی دو جانبه برسد و در ازای پیشکش کردن فرزندهای پسرش به شاه شب، با او کاری نداشته باشند

سریال به شکل موفقی با در کنار هم قرار دادن چند فصل و با مقدمه چینی بسیار خوب (به جرات ضعف‌های بزرگی در فصل هفتم سریال دیده میشد و اگر این فصل را تنها پل ارتباطی بین فصول گذشته و فصل نهایی بدانیم، تهیه کنندگان موفق عمل کرده‌اند) در خصوص نبرد با شاه شب و دور شدن از بازی‌های سیاسی، توانسته مخاطبان سریال را با تهدید بزرگ و کشنده‌ای روبرو کند، اینکه به نقل از سر داووس با ورود و موفقیت شاه شب، دیگر هیچ اهمیتی ندارد که جنازه چه کسی بر روی تخت آهنین قرار بگیرد. تهدید بزرگ بشریت شاه شب و ارتش بسیار بزرگ او میباشد که شامل غول‌های باستانی و البته اژدهایی تقویت شده است که دیوار را که برای چند هزار سال انسان‌ها را از تهدید سرما و زمستان مطلق دور نگه داشته بود، فرو ریخت. هر آنچه در خصوص شاه شب میدانیم، مربوط به افسانه و داستان‌های نقل شده میباشد. در طول سریال شاه شب هرگز صحبت نکرده است و هرگز مکالمه‌ای بین او و فرماندهانش ندیده‌ایم، اما آیا آ‌ن‌ها موجودانی یخی و بدون احساس و بدون حق تکلم هستند؟ جورج آر. آر. مارتین در وصف آدرها، آ‌ن‌ها را موجوداتی زیبا، یخی و البته بسیار خطرناک توصیف میکند و در حالی که ما آن‌ها را فاقد احساس میدانیم، سم در لحظه‌ای که برای نجات جان خودش، گیلی و فرزندش با استفاده‌ از شیشه اژدها، آدری را کشته بود، که آن‌ را مرگی همراه با از بین رفتن و ساختاری بیولوژیکی توصیف کرده بود. هنگامی که از خودمان میپرسیم، آیا شاه شب و سایر آدرها فاقد احساس هستند، به سکانس برخورد نیزه‌ی فرمانده‌ی حاضر در سکانس هاردهوم با شمشیر والریایی جان اسنو، رجوع میکنم. جایی که شگفتی و خیرگی را میتوانستیم در چشمان آدر داستان دید، جایی که در نهایت جان اسنو با چند ضربه، فرمانده‌ی شاه شب را پودر میکند. در همان لحظه، شاه شب با نگاهی ویژه، جان اسنو را نگاه میکند و سپس با فرار فرمانده کسل بلک به همراه همراهانش، شاه شب خطاب مستقیم به جان اسنو و به شکلی که تلاش میکرد تا به او (جان اسنو) بفهماند که نابودی من و ارتشش هرگز ساده و شاید امکان پذیر نخواهد بود، مردگان و افرادی که در یورش نا به هنگام ارتش وایت واکر‌های او کشته شدند را، زنده میکند.

آدرها همان موجودات، یخی، ترسناک، زیبا و البته بااحساسی هستند که به روایت کتاب، توانایی تکلم با یکدیگر را دارند، جایی که این نحوه ارتباط برقرار کردن سبب میشود تا کرستر با آدرها به توافقی دو جانبه برسد و در ازای پیشکش کردن فرزندهای پسرش به شاه شب، با او کاری نداشته باشند، جایی که در آخرین پیشکش، سم وارد ماجرا میشود و یکی از آن‌ها را با شیشه‌ی اژدها میکشد. در بین آدرها و کرستر رابطه‌ای جهت رسیدن به توافق وجود داشته است و این خود سبب میشود تا آدرها را موجوداتی صرفا ترمیناتوری معرفی کنیم، بلکه آ‌ن‌ها را موجوداتی متفاوت بدانیم که از تفاوت‌های مشخصی نسبت به انسان‌ها برخورد دار هستند اما همچنین توانایی درک و ارتباط برقرار کردن را نیز دارند. بلاخره میدانیم که شاه شب توسط فرزندگان جنگل و به جهت محافظت از طبیعت در برابر انسان‌ها خلق شده است، که البته این موجود محافظ سبب شکل‌گیری آخرزمانی دیدنی از فصل هشتم سریال بازی تاج و تخت خواهد شد. بنابراین با توجه به اطلاعات دریافتی، آدرها و شاه شب، موجوداتی ویژه هستند که نمیتوان آن‌ها را مرده و زامبی‌های جهش یافته خطاب کنیم و به شکل مشخصی، آن‌ها از توانایی ارتباط برقرار کردن و درک شرایط برخوردار هستند. درک شرایط شاید عجیب‌ترین ویژگی آدرها محسوب شود اما واقعیتی کامل است. با رجوع به سکانس ابتدایی آغازین سریال بازی تاج و تخت و جایی که وایت واکرها اجازه فرار یکی از نگهبانان شب را میدهند، متوجه میشویم که آن‌ها توانایی درک مواضع را دارند، اینکه شاید هدف آن‌‌‌ها در اولین سکانس از سریال، مشخص و صرفا جهت ایجاد ترس و البته هشدار برای انسان‌های آنسوی دیوار و بخش جنوبی بوده است. سپس به سکانس سم و گیر افتادن او در طوفان میرسیم، جایی که او مسیر خود را در این طوفان و در پشت دیوار گم میکند و با ارتشی از وایت‌ واکرها روبرو میشود که توسط آدری سوار بر اسب رهبری میشود. در آن لحظه، زمانی که فکر میکردیم، سم به آخر خط رسیده است، آدر داستان با او کاری ندارد و او را خطری برای خود تلقی نمیکند و به مسیر خود ادامه میدهد. این سکانس اگرچه عجیب است اما سبب میشود تا با در کنار هم قرار دادن این چند سکانس به ابعادی از روحیات و خلق و خوی آدرها و وایت واکرها پی ببریم که شاید عجیب اما واقعی تلقی میشود.

الگویی از جنازه‌ها و همچنین نمادی حکاکی شده توسط فرزندان جنگل

انسان‌ها علاقمند هستند تا خود را برای هر اتفاقی آماده کنند و خود را برای مواجه با آن آماده نگه دارند، اما شاه شب برخلاف آن با سرعت و شدت بسیار، به ترسناک‌ترین نقطه از رفتار انسانی ضربه میزند و نتایج فاجعه‌باری نیز برای انسان و اندوخته‌ای جذاب برای خودش بدست می‌آورد

حقیقتا اطلاعات چندانی در خصوص وایت واکرها و آدرها وجود ندارد و بیشتر آن نیز مربوط به افسانه‌ها میباشد، افسانه‌هایی که به نقل از مارتین، افسانه‌ هستند و در گذر سالیان طولانی میتواند دچار تغییر و انحراف‌های شدید داستانی شود. افسانه‌ها وایت واکرها را موجوداتی رعب‌آور خطاب میکنند و این ترس نیز به شکل افسانه خود را نشان میدهد. اینکه ماهیت و رفتار حضور شاه شب آنچنان ترسناک است که حضور و وجود او بیشتر شبیه به خرافات و افسانه میباشد و این خود یکی از ماموریت‌های سخت جان اسنو و همراهنش بوده است تا دیگر لردها را نسبت به وجود این موجودات آگاه سازد. افسانه‌ی ترسناک وجود وایت واکرها، ترسی فراتر از درک اجتماع عامیانه‌ی وستروس دارد و حتی به سیتادل نیز نفوذ و رسوخ کرده است، جایی که سم در برابر استاید خود در سیتادل به صراحت عنوان میکند که آن‌‌ها وجود دارند و او خود با چشمانش دیده است اما آن‌ها حرف‌های او را باور نمیکنند. حقیقت امر آن است که استاید سیتادل پیرو مکتب نویسنده‌ی داستان، مارتین میباشند و باور دارند که افسانه‌ها در طول تاریخ و گذر سال‌ها دچار تغییرات بسیاری میشوند و بسیاری از آن‌ها شکل و سویی خرافاتی به خود گرفته‌اند. اما چرا وجود آدرها و وایت‌ واکرها و البته شاه شب، آنچنان ترسناک تصویرسازی شده که دانشمندان و مردم عامیانه وستروس ترجیح میدهند تا برای تنبیه و یا ترساندن فرزندانش نسبت به خروج در سرما چنین داستان‌های رعب‌آوری را روایت کنند؟ آیا حقیقت صرفا در ماهیت و پیروزی آن‌ها بر انسان‌ها خلاصه میشود؟ بر اساس کتاب «نغمه‌هایی از یخ و آتش»، در هزاران سال گذشته، سرما  تاریکی به مدت یک نسل به طول انجامید و سر انجام قهرمانان و جنگجویانی حقیقی و واقعی با آدرها و شب طولانی روبرو شدند و در راس آن، قهرمانی که به او آزور آهای میگفتند، با سختی و با فدا کردن جان همسر و عشق زندگی خود، توانست شمشیری را خلق کند که شعله‌های آتش از آن زبانه میزند و با استفاده‌ی از آن، شاه شب را شکست داده و شب طولانی را از بین برده است. اینکه داستان شب طولانی تا چه اندازه درست است، مفصل بررسی خواهد شد اما نکته اصلی حکومت طولانی مدت سرما و تاریکی به مدت یک نسل و در هزاران سال گذشته میباشد، جایی که این اتفاق سبب میشود تا دیوار بزرگی ساخته شود تا آدرها دور از انسان‌ها زندگی خود را سپری کنند. ترس و رعب‌آوری آدرها و وایت‌واکر منحصر به حضور طولانی مدت‌ آن‌ها نیست و بیشتر به رفتار رعب‌آور آن‌ها مربوط میشود؛ اینکه آن‌ها دزدی میکنند و میکشند و رفتارهایی غیرقابل پیش‌بینی از خود بروز میدهند و حضورشان نه به شکل برنامه‌ریزی شده بلکه ناخواسته میباشد. دو مثال بزرگ در این خصوص وجود درد؛ سکانس «هاردهوم» بزرگ‌ترین آن و اپیزود «آنسوی دیوار» از فصل هفتم نیز نمونه دیگری از یورش برق‌آسا و بسیار ترسناک شاه شب میباشد. تنها نشانه‌ی حضور او، سرما، سیل و مه از برف و طوفان میباشد که خبر از حضور او و ارتشش دارد.

شاه شب بر نقطه‌ی بسیار حساس انسان‌ها ضربه میزند. انسان‌ها علاقمند هستند تا خود را برای هر اتفاقی آماده کنند و خود را برای مواجه با آن آماده نگه دارند، اما شاه شب برخلاف آن با سرعت و شدت بسیار، به ترسناک‌ترین نقطه از رفتار انسانی ضربه میزند و نتایج فاجعه‌باری نیز برای انسان و اندوخته‌ای جذاب برای خودش بدست می‌آورد. در پس این چهره و رفتار ترسناک، حقیقتی سوال برانگیز وجود دارد، اینکه آزور آهای با فدا کردن عشق و مهم‌ترین داشته‌ی خود، توانست به شمشیری برسد که توانایی نابودی شاه شب را داشته و شب طولانی را پایان داده است. آیا حقیقت «شب طولانی» همانطوری‌ست که افسانه‌ها و ننه‌ی پیر برای برن بازگو میکند؟ آیا انسان‌ها هرگز توانستند، وایت واکرها را شکست دهند؟ چرا شاه شب پس از گذر این سال‌ها، بار دیگر فکر حمله به وستروس و بخش جنوبی دیوار به سرش زده است؟ کشته‌ها و اجسادی که شاه شب به شکل نمادین از خود به جا میگذاشت، به چه معناست؟ چرا آدرها در مواجه‌های متعدد خود با انسان‌هایی که برای‌شان خطری محسوب نمیشدند، کاری ندارند؟ چرا باید آدرها با کرستر به توافق برسند و اگر هدفشان تنها نابودی انسان‌هاست، چرا باید به کرستر فرصت زندگی بدهند؟

یکی از فرزندان پسر کرستر در سرزمین «قلب زمستان»، محل حکمرانی شاه شب

مارتین به تکرار جنگ انسان‌ها را عامل نابودی و شومی برای جامعیت بشر میداند و این رخداد در خصوص مبارزه با شاه شب نیز میشود، اینکه بدون شک جنگی بین انسان‌ها و شاه شب و ارتشش شکل گرفته بود اما آیا سلاح آن منجی و آزور آهای، سلاح و شمشیری آتشین بوده؟

شاید پاسخ به تمام سوالات در یک سوال بسیار مهم پنهان شده باشد، اینکه آیا حقیقت آزور آهای همان گونه که روایت شده، حقیقت دارد؟ اینکه آیا سلاح مبارزه‌ی او شمشیری آتشین بوده است؟ جواب به این سوال هنگامی جذاب‌تر خواهد شد که بدانیم، جورج آر. آر. مارتین در مقام نویسنده‌ی کتاب، یکی از مخالفان بزرگ جنگ و حضور آمریکا در ویتنام بوده است و در حقیقت مارتین را باید شخصیت و نویسنده‌ای معرفی کنیم که اگرچه در کتابش جنگ‌های بسیاری را روایت کرده و سریال نیز آن‌ها را به خونین‌ترین شکل ممکن به تصویر کشیده است، اما در پس هر جنگ حقیقتی ضدجنگ‌محور وجود دارد. مارتین و البته سازندگان سریال از محوری در داستان دفاع میکنند که بیش از هر زمانی به زیر سوال بردن جنگ میپردازند، اینکه چرا برای قدرت باید جنگی خونین صورت بگیرد و سبب مرگ انسان‌ها و سیاهی بیشتر دفتر تاریخ شود. البته در این مسیر، سریال از جنگ‌هایی که در آن سبب از بین رفتن ظلم و رسیدن به صلح میشود، دفاع کرده است و نتیجه‌ی آن را موفق و با پایان‌بندی‌هایی حماسی جشن گرفته است، نمونه‌ی آن «نبرد حرامزادگان» است که سبب از بین رفتن حاکمی دیوانه همچون؛ رمزی بولتون میشود و سپس شخصیتی را به مقام پادشاهی میرساند که نقش مهمی در این آزادسازی داشته است و بیشتر این جنگ را که سبب از بین رفتن ظلم و شکل گیری صلح میداند و را مورد تمجدید قرار میدهد، اما به همان شکل از جنگ‌های قدرت به شدت نقد میکنند. نمونه‌ی آن نبرد لنیسترها در برابر تایرل‌ها بوده که جیمی لنیستر به همراه ارتش خود و ارتش تارلی‌ها به قلعه‌ی خاندان تایرل، «های گاردن» حمله میکنند و سپس اولنا تایرل را میکشند، اما نهایت این جنگ سبب میشود تا دنریس تاگرین با اژدهای خود و در مقام شخصیتی آزادی‌خواه و از بین برنده‌ی زنجیره‌ها و اسارت‌ها، تمام دست ‌آوردهای لنیسترها را با خاک یکسان کند و به این شکل سریال با سریع‌ترین واکنش، جنگ قدرت را با جنگی برای آزادی‌خواهی جواب میدهد. کلیت موضوع به این بحث خلاصه میشود که جنگ‌ها از دید مارتین و تهیه کنندگان سریال، سبب کوهی از مشکلات میشود! اینکه پس از هر جنگ طرف پیروز واقعی وجود ندارد و هر دو طرف بازنده محسوب میشوند.

حال بگذارید این نبرد را در قالب ارتش مردگان و زندگان بررسی کنیم، اینکه این جنگ چه سودی برای دو طرف این جریان خواهد داشت؟ اینکه آیا انسان‌ها هرگز پیروز این جریان بوده‌اند؟ پاسخ منفی است. مارتین به تکرار جنگ انسان‌ها را عامل نابودی و شومی برای جامعیت بشر میداند و این رخداد در خصوص مبارزه با شاه شب نیز میشود، اینکه بدون شک جنگی بین انسان‌ها و شاه شب و ارتشش شکل گرفته بود اما آیا سلاح آن منجی و آزور آهای، سلاح و شمشیری آتشین بوده؟ مساله مهم فعلی بر اصول مشخصی پایه‌ریزی شده است. اینکه شاه شب به دنبال انتقام میباشد. به نقل از بازیگر کارکتر شاه شب، او عنوان کرده است که کل حضور و فعالیت شاه شب مربوط به صرف کلمه‌ی «انتقام» است. شاه شب در تلاش برای انتقام گرفتن از چه کسی است؟ شاید بهتر است اینگونه سوال را طرح کنیم، شاه شب برای کدام یک از رفتارهای انسان در تلاش برای انتقام گرفتن است؟ بگذارید تا شخص و کارکترهایی همچون؛ برن و جان اسنو را که شاید آن‌ها را خطرهای بزرگ شاه شب و عاملی برای انتقام گرفتن او هستند، کنار بگذاریم و دیدگاهی وسیع‌تر نسبت به موضوع انتقام شاه شب داشته باشیم. رعب و وحشت شاه شب بدون شک سبب شده تا طرف بازنده‌ی داستان همیشه انسان‌ها باشند و این شاه شب است که انسان‌ها را میترساند و نه انسان‌ها شاه شب را، بنابراین نقطه تفاهم داستان سبب میشود تا به یک ذهنیت از خواسته‌ی قلبی مارتین برسیم. اینکه تهیه کنندگان اگرچه از نقطه‌‌ای به بعد، داستان سریال را مستقل و در نبود کتاب روایت کرده‌اند، اما همچنان بر خواسته‌ی مارتین پافشاری میکنند و پایان‌بندی مارتین و نقش و سرنوشت هر یک از کارکترها، بر اساس خواسته و ذهنیت نویسنده‌ی اثر خواهد بود. با این علم و با این دانش که شاید آزور آهای سلاحش را شمشیر بلکه «صلح و گفتگو» معرفی کرده و نه اینکه انسان‌ها همیشه بازنده‌ی مطلق جنگ‌ها و اکنون شانس بزرگ باخت در برابر ارتش شاه شب را برخوردار هستند، به نقطه صرف یک کله از خواسته‌ی مارتین میرسیم. اینکه انسان‌ها با تمام موجوداتی که حتی حیاتشان را به خطر می‌اندازند و حتی میتوانند آن‌ها به کل از بین ببرند، «صلح» کنند.

یکی از فرزندان جنگل که با فرو کردن خنجر در قلب یکی از نگهبانان شب، شاه شب را خلق کردند

اگر جان اسنو به خواسته خدای روشنایی زنده شده و اگر ریگار تاگرین باور داشته که فرزند او لیانا استارک، همان شاهزاده‌ی وعده داده شده خواهد بود و اگر مسیر سرنوشت و داستانی که مارتین برای جان اسنو انتخاب کرده را در کنار هم قرار دهیم، جان اسنو به شخصیتی تبدیل میشود که همان منجی داستان خواهد بود

با این تئوری به این نقطه میرسیم که شاه شب نه تنها رعب‌آور بودن خود را مدیون تنها داستان‌های افسانه‌ای نیست بلکه مدیون عملکردی است که سبب شده تا شخصیت منجی افسانه‌ها را به مذاکره و صلح وا دارد و سبب شود تا میان انسان‌های اولیه و آدرها صلحی پرسود برای هر دو طرف شکل گیرد. اما خطر خود را از قسمت اول سریال بازی تاج و تخت نشان میدهد. شاه شب اکنون احساس میکند که عهد و پیمانی که میان او و انسان‌ها و به واسطه‌ی آزور آهای شکل گرفته است، از یاد‌ها رفته است و آن عهد و آن صلح که از مفاد آن آگاه نیستیم زیر سوال رفته است و زمان انتقام فرا رسیده است. انتقام از انسان‌هایی که این عهد را زیرپا گذاشته‌اند و پس از هزاران سال با ظهور و سقوط پادشاهی‌ها و بر سلطنت رسیدن پادشاه و ملکه‌های متفاوتی، پیمان آن‌ها با شاه شب زیر سوال و از بین رفته است. مساله مهم این است که شاه شب باقی مانده از آن عهد و پیمان هزارانه ‌ساله‌ای است که همچنان بند‌های آن را حفظ است ولی در سوی دیگر داستان، انسان‌ها به جهت روند فناپذیری‌شان به گذر زمان آن را فراموش کرده‌اند و حتی رفتار آزور آهای را نه صلح‌آمیز، بلکه بسیار قدرتمند و شوالیه‌محور ترسیم کرده‌اند. این تصور و این تئوری حتی میتواند پاسخی بر زنده فرار کردن یکی از نگهبانان شب در قسمت ابتدایی سریال و همچنین اجسام یخ زده و نمادین در پشت دیوار و بخش شمالی باشد. اینکه شاه شب به تکرار و با درخواست‌های متفاوتی خواستار فرستاده شدن نماینده‌ای از سوی انسان‌ها بوده تا حق آن‌ها را نسبت به جایگاه‌شان یادآور شود. اینکه آن‌ها باید سر جای خود بنشینند و حواس‌شان به رفتاری که میکنند، جمع باشد. اما پیام‌ها و به شکل مهمی خواسته‌های شاه شب نادیده گرفته شد و اکنون او راه بازگشت خواسته‌هایش را نبرد و جنگی بزرگ میداند که تجربه ثابت کرده است که میتواند با وارد کردن تلفات بسیاری، نماینده‌ای از انسان‌ها را بار دیگر پای میز صلح بیاورد و از آن‌ها بخواهد تا به خانه‌ی ابتدایی خود بازگردند. شاید با تمام ترس و وحشتی که شاه شب شکل داده و اینکه فرزندان جنگل نیز از او میترسیدند، او همچنان در مسیر خلقت خود ثابت قدم مانده است. اینکه او همچنان از محیط و طبیعت محافظت میکند و پس از سالیان طولانی و پس از گذر نسل‌ها او بار دیگر در عمق زمستان و در جایی که در کتاب خانه‌ی او خوانده میشود و آن را با “قلب زمستان” میشناسند، تغییرات آن را لمس و احساس کرده است، همان جایی که شاه شب با فرستادن چند پیام سعی در آگاه سازی انسان‌ها داشته اما اکنون میداند که باید فقط بجنگد که شاید راه جدیدی را برای خود و شاید طبعیت پیدا کند. این مساله بدون شک سبب شده تا شاه شب و به بیان بازیگر آن، مورد بی‌حرمتی و نادیده گرفته شدن حقش قرار گرفته باشد و سعی در گرفتن انتقام باشد. اکنون مسیر انتقام شاه شب و با طرح تئوری شکل گیری صلح ابتدایی میان او و آزور آهای در هزاران سال پیش، سبب میشود تا به این موضوع فکر کنیم که شاید او این بار قصد صلحی ندارد و پس از شکست شده آن، این بار میخواهد عواملی که سبب شده تا او مورد خیانت قرار گرفته را یکبار برای همیشه از بین ببرد و اکنون شاید انسان‌ها بتوانند در نبردی که در آن هیچ صلحی وجود ندارد، پیروز شوند. عاملی که سبب میشود بدون وجود صلح، انسان‌ها ضربه بسیاری بخورند اما به شکل غافل گیر کننده‌ای، شاه شب و آدرها را که برای هزاران سال ترس آن‌ها ناشی از پیروزی همیشگی‌شان بوده را از بین ببرد.

اما همچنان روزنه‌ی امید زنده است، شاید در بخش و جلوه‌ی دیگر داستان، شاه شب همچنان علاقمند است تا با نماینده‌ی دیگر انسان‌ها مذاکره کند و آن‌ها را به خودشان بیاورد. شاید آزور آهای جدید داستان نیازی به فدا کردن عشق و مهم‌ترین دارایی خود نداشته باشد و شاید جان اسنویی که توسط ملیساندرا و به خواسته‌ی خدای روشنایی زنده شده است، همان پل ارتباطی بین انسان‌ها و آدرها خواهد بود، شخصیتی که میتواند در نقش شاهزاده‌ی وعده داده شده یا آزور آهای و برخلاف افسانه‌های شوالیه‌محور و جنگجویانه، سبب برقرار تعادل بین انسان‌ها و ارتش مردگان شود. اگر این تئوری به کل درست باشد، چرا باید جان اسنو نقش منجی را ایفا کند که در قالب شخصیتی صلح‌محور ظاهر میشود؟ چرا جان اسنویی باید این نقش را برعهده بگیرد که هنر شمشیرزنی آن زبان زد است و بیشتر بعنوان رهبر نبردهای مهم سریال شناخته میشود؟ کارکتر جان اسنو یکی از مورد بحث ترین شخصیت های سریال میباشد، جایی که میتوان گفت او نه جنگ‌طلب و بیشتر خواهان صلح و انطباق‌پذیری با شرایط جدید است. هنگامی که جان اسنو برای اولین بار به کسل بلک ملحق میشود، او را بعنوان یک لرد میشناسند که فرزند ند استارک، والی شمال میباشد و البته هنر بالای شمشیرزنی او سبب میشود تا دشمنی بین او و سایر نگهبانان شب شکل بگیرد که در نهایت با توصیه‌های تیریون، این داستان به دوستی جان و دشمنانش تبدیل میشود و آن‌ها نیز به بهترین دوستان و همکاران جان اسنو تبدیل میشوند و کارکتر لرد اسنو برای اولین بار و به شکل خاصی با محیط متفاوت خود انطباق‌پذیر میشود. اما بیشترین انطباق‌پذیری جان اسنو در آن سوی دیوار و عضویت او در گروه مردم آزاد به رهبری منس ریدر است. جان اسنو در آن زمان به خوبی فرهنگ و تفکر مردم آزاد را درک میکند و حتی از زندگی میان آن‌ها نیز لذت میبرد اما وظیفه‌ی خود را نسبت به زندگی در سایه‌ی آسایش ترجیح میدهد و به کسل بلک باز میگردد. در مسیر داستانی، شخصیت صلح‌آمیز جان اسنو خود را در صبح پس از پیروزی نگهبانان شب در برابر وحشی‌ها نشان میدهد. جایی که نگهبانان شب به فرماندهی جان اسنو به پیروزی میرسند اما جان اسنو که به خوبی میداند، حمله‌ای دیگر صورت خواهد گرفت، او به اردوی منس ریدر راهی میشود تا با او صلح کند یا در نهایت با کشتن او به این جنگ پایان دهد. البته ورود مردم آزاد پس از نبرد هاردهوم و عبور آن‌ها از دیوار نیز در کنار دیگر از رفتارهای صلح‌مدار و قهرمان‌محور جان اسنو قرار دهید تا او را به عنوان شخصیتی معرفی کنیم که بیش از دلاوری و کارکتر قهرمان‌محورش در جنگ‌ها، او را باید با صفات صلح‌خواهانه‌اش شناخت.

اگر جان اسنو به خواسته خدای روشنایی زنده شده و اگر ریگار تاگرین باور داشته که فرزند او لیانا استارک، همان شاهزاده‌ی وعده داده شده خواهد بود و اگر مسیر سرنوشت و داستانی که مارتین برای جان اسنو انتخاب کرده را در کنار هم قرار دهیم، جان اسنو به شخصیتی تبدیل میشود که همان منجی داستان خواهد بود. شخصیتی که نه با شمشیر، بلکه با ویژگی‌های صلح‌جویانه‌اش سبب حفظ و شکل‌گیری مجدد آن خواهد شد. با این فرض و تئوری به این نقطه خواهیم رسید که خدای روشنایی شخصیتی را زنده کرده و بار دیگر به زندگی بارگردانده است که برای صلح و درک از اهمیت زندگی بشر جان خود را فدا کرده است و آن همان شخصی است که میتواند برای منفعت انسان‌ها، حتی با بزرگترین آدر، شاه شب نیز مذاکره کند و با او به صلحی دو سویه برسد. هنگامی که از آزور آهای جدید و جان اسنو یاد میکنیم، نباید فراموش کنیم که جان اسنو جنگیدن را خسته کننده میداند و در مکالمه‌ی خود با دنریس عنوان میکند که در کاری بهترین است که از انجام آن هیچ لذتی نمیبرد.

شاه شب و زنده کردن مردگان در قالب وایت‌واکر در نبرد «هاردهوم»

برای رسیدن به جواب تئوری مطرح شده و حتی احتمال آزور آهای بودن جیمی لنیستر باید منتظر ماند و دید که سرنوشت آخرزمانی سریال «بازی تاج و تخت» چه خواهد شد، اینکه شاه شب واژه انتقام را چگونه صرف میکند و ناجی صلح‌محور یا شوالیه‌مدار سریال چه کسی خواهد بود

با بیان این تئوری، اکنون به تمام تصاویر بی‌ربط و غیرقابل درک داستان و سریال پی میبریم. اگرچه کلیت مقاله بر اساس یک تئوری پایه‌ریزی و نوشته شده است اما آیا این اتفاق دور از ذهن است؟ اینکه هزاران سال پیش که هیچ پادشاه و ملکه‌ای وجود نداشته و انسان‌ها عامل تخریب طبیعت شده بودند، فرزندان جنگل، شاه شب را خلق کردند و او نیز شب طولانی را با خود به همراه آورد و سرنوشت نهایی آن و سرمای طولانی سبب شد تا آزور آهای نه با فدا کردن عشق خود و یا شمشیر آتشین، بلکه با گفتگو با شاه شب به صلحی پایدار دست یابد و نتیجه آن ساخت دیواری بوده که به روایت کتاب، با استفاده از قطعات یخ بزرگ ساخته شده است و بدون شک ساخت چنین دیواری که از طول و وسعت بیشتری حتی نسبت به اهرام مصر برخوردار است، به صدها سال زمان نیاز داشت و این اتفاق را در کنار علم بر ساخت اجسام یخی بگذارید که به شکل خارق‌العاده‌ای آدرها توانایی ساخت آن را دارند. بنابراین دور از ذهن نخواهد بود که صلح بین آزور آهای سبب ساخت دیواری بزرگ در شمال شده و آنسوی دیوار را متعلق به آدرها و وایت‌ واکرها و سمت دیگر آن را متعلق به انسان‌ها میداند و اکنون شرایط صلح فراموش شده است و پیام‌های شاه شب نیز نادیده گرفته و زمان جنگ فرا رسیده است، اینکه شاه شب برای پایان دادن یکباره کار انسان‌ها وارد کار شده یا اینکه در تلاش است تا با ضربه‌ای بزرگ به انسان‌ها، بار دیگر با آن‌ها از صلح و رفتارها آن‌ها صحبت کند. تئوری حقیقت شب طولانی و نقش احتمالی آزور آهای سریال بازی تاج و تخت که میتواند توسط جان اسنو بازی شود، کلیت سریال بازی تاج و تخت و نبرد شمال و نبردی که تفاوت بین زنده‌ها و مرده‌ها را سبب میشود، مشخص میکند. اما چه چیزی شاه شب را عصبانی کرده و چرا او احساس خیانت میکند و به دنبال انتقام است؟ این سوال پاسخی جز صبر ندارد، اینکه باید صبر کنیم تا سریال این موضوع را به طور شفاف برای مخاطبان خود توضیح و شرح دهد.

اما با این حال فراموش نکنیم که شاه شب چهره‌ای صرفا خوب و صلح‌آمیز داستان نخواهد بود و اشتباه انسان‌ها و پای بند نبودنشان به صلح، به نتیجه‌ای دیونه‌وار ختم خواهد شد، آیا مرگ بسیاری از انسان‌ها در نبرد شمال کافی است؟ شاید برای شاه شب خیر و شاید او گروگانی بزرگ و داغی بزرگ طلب کند. بدون شک شاه شب دیگر آن اشتباه بزرگ هزاران سال پیش خود را تکرار نخواهد کرد و سعی خواهد کرد تا با دریافت منفعتی بزرگ به سودی برسد که داغ آن بر پیشانی انسان‌ها و غم و اندوهی بزرگ برای آن‌ها را به همراه داشته باشد. اینکه شاه شب مرگ برن استارک را به عنوان کلاغ سه چشم را طلب کند یا اینکه از آزور آهای داستان که میتواند خود را در برابر شاه شب قرار دهد و با علم اینکه شاه شب توانایی کشتن او را دارد، اما او برای نجات مردمش دست به این خطر بزرگ زده، طلب میکند تا جان خود را برای آن‌ها فدا کند. شاید خدای روشنایی جان اسنو را صرفا برای اتفاقی زنده کرده باشد تا او به هدف خود برسد و سپس سرنوشتش را به دست تقدیر بسپارد. آیا اینکه شاه شب در پایان داستان و برای اینکه صلح بین انسان‌ها و وایت‌واکرها را محکم و غیرقابل بازگشت بداند، عجیب است که خواستار جان اسنو بعنوان هدیه و پیشکشی از سوی انسان‌ها به آدرها باشد؟ البته این ایده خود تئوری دیگری را مطرح میکند که شاید در بطن این صلح، شاه شب به دنبال همان شخصی است که چشم در چشمان او قدرت خود را نشان داده است و در برابر او اژدهای دنریس تارگرین را کشته است و اکنون خود او را میخواهد و شاید در این مسیر، شاه شب، جان اسنوی داستان را به هیولایی یخی و حتی جانشین خود انتخاب کند. تئوری که پیش‌تر پس از مرگ جان اسنو و کشته شدنش توسط نگهبانان شب در کنار تئوری زنده شدن او توسط ملیساندرا مطرح شده بود. اینکه جان اسنو بر تخت پادشاهی خواهد نشست، اما نه در وستروس، بلکه در شمال و در قلب زمستان و خانه‌ی آدرها. این تئوری شاید ناامید کننده باشد، اما سریال بازی تاج و تخت نشان داده که با ناامیدی‌های خوشحال کننده همراه است و همیشه شخصیت‌های فداکار به جایگاه محبوبی نزد مخاطبان سریال میرسند.

تئوری روایت و تاریخ‌نویسی اشتباه شب طولانی و تغییرات وقایع تاریخی رفتار آزور آهای شاید حقیقتی باشد که در سریال نمایش داده شود و شاید کلیت آن اشتباه باشد و آزور آهای در حقیقت ماجرا، شمشیر خود را در قلب عشقش فرو کرده است و با آن شمشیر آتشین، شاه شب را شکست داده است. این تئوری که حقیقت ماجرا را سلحشورانه نمایش میدهد، در کنار جان اسنو که عاشق دنریس تاگرین شده، جیمی لنیستر را نیز قرار میدهد. اینکه جیمی با اینکه خواهر خود را رها کرده است، اما همچنان عاشق اوست و شاید با سقوط شمال و وینترفل و رسیدن شاه شب و ارتشش به جنوب و مقر پادشاهی، این جیمی لنیستر باشد که با فدا کردن خواهر خود، شاه شب را شکست میدهد و شاید او همان آزور آهای داستان باشد. برای رسیدن به جواب تئوری مطرح شده و حتی احتمال آزور آهای بودن جیمی لنیستر باید منتظر ماند و دید که سرنوشت آخرزمانی سریال «بازی تاج و تخت» چه خواهد شد. اینکه شاه شب واژه انتقام را چگونه صرف میکند و ناجی صلح‌محور یا شوالیه‌مدار سریال چه کسی خواهد بود.

منبع: دنیای سینما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *