خانه / سینما و تلویزیون / نقد فیلم Three Billboards Outside Ebbing, Missouri (سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری)

نقد فیلم Three Billboards Outside Ebbing, Missouri (سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری)

خشم منبعی موثق برای جدیدترین فیلم مارتین مک‌دونا و اثر درخشان و بینظیر او، «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» میباشد. فیلمی که بدون شک میتوان آن را بهترین فیلم درام سال ۲۰۱۷ خطاب کرد. فیلم توسط کارگردانی ساخته شده است که از آمریکایی جنوبی و نگرشی ایرلندی آورده شده است. مک‌دونا که پس از ساخت فیلم درخشان و دیدنی «در بروژ» بار دیگر به سراغ کمدی تلخ و سیاه آمده است. فیلم جدید مک‌دونا نیز بی‌رحمی و خشونتی ذاتی را در خود پرورش میدهد و این خشونت به درد و خشمی مادرانه مربوط میشود و هنر کارگردان نیز عکس العمل سایر افراد و کارکترها به این خشم افسارگسیخته میباشد. به نظر میرسد لمس کردن و برانگیختن خشم در هالیوود منجر به گناه میشود و گاها سبب میشود تا با آثاری روبرو شویم که در آن خشم و درد معنای خوبی ندارند و بیشتر آثاری هستند که درک آن‌ها برای مخاطب سخت است یا در کل غیرقابل درک و لمس میباشند. اما مک‌دونا در سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری سوال مهمی را به پرسش میگذارد، اینکه در این جهان چگونه میتوان خشگمین بود و خشم خود را به شکل ناعادلانه‌ای به نمایش نگذاشت؟ آن هم زمانی که زندگی فرزندان‌ قبل از والدین، از آن‌ها گرفته میشود.

فیلم مک‌دونا با بیان این سوال، سرطانی غیرقابل درمان را به بحث میگذارد، سرطانی که گریبان‌گیر جامعه جوانان شده است. مک‌دونا سعی کرده است تا در فیلم به مفهوم، ناعدالتی، تفاوت و جنسیت متفاوت بپردازد، اینکه با این تفاوت‌ها چگونه امکان موفقیت و زنده ماندن وجود دارد. سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری بیانه‌ی خود را به شکل مبارزه بیان میکند. اینکه تنها راه زنده ماندن و خروج از این درد و رفتارهای پراحساس، مبارزه تا آخرین لحظه میباشد. آن چیزی که سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری بیان میکند، بیان و تعریف مجدد کلمه‌ی «خشم» است. اینکه خشم بیماری نیست، بلکه مسیر و راهی‌ست که در آن مسیر میتوان به موفقیت و رستاخیری رسید و جهان خود را بهبود بخشید.

به تکرار گفته‌ایم که مک‌دونا در «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوی»، استادانه‌ رفتار کرده است، حقیقتا فیلمنامه‌ی او دیوانه‌وار است، او آنقدر دیوانه‌ است که کارکتر زن خود، میلدرد را به مرحله‌ای میرساند تا افسر دیکسون را خشمگین کند و از خشم او برای حل پرونده دخترش استفاده کند

در جدیدترین فیلم مک‌دونا، هیچ کارکتری به اندازه‌ی فرانسیس مک‌دورماند خشمگین و عصبانی نیست. او در نقش میلدرد هیس ظاهر شده است، شخصیتی که دختر خود، آنجلا را کمتر از یک سال است که از دست داده است. آنجلا پس از آنکه به او تجاوز شد به قتل رسید اما هرگز قاتل پرونده‌ی او پیدا نشد و به عبارتی پرونده‌ی آنجلا به بن بستی برخورد کرد و هرگز راه به جایی نبرده است و به نظر میرسد که هیچ مدرکی از قاتل روان‌پریش او نیز وجود ندارد. در جسد آنجلا هیچ ‌DNA قابل تطبیق‌پذیری با مجرم احتمالی پیدا نشده است و این خود سبب شده تا میلدرد به نقطه‌ی جوش خود برسد. میلدرد عصبانی است، البته که باید باشد، بنابراین در یک روز عادی او تصمیم میگیرد تا با اجاره سه بیلبورد در مسیر و جاده شهر سوالات بسیار مهمی را از کلانتر شهر و مسئول پرونده‌ی آنجلا طرح کند. کلانتری که نقش او را وودی هارلسون بازی میکند، با سوالاتی که او هرگز به آن پاسخ نداده است و احتمالا پاسخ آن‌ها را نیز نمیداند، روبرو میشود. این رفتار میلدرد سبب میشود تا رسانه‌های محلی به آن توجه ویژه‌ای نشان دهند و بیشتر برای آن‌ها این اتفاق مهم‌ترین خبر در روزهای عادی شهرشان محسوب شود. پوشش رسانه‌ای این اتفاق سبب میشود تا کلانتر و مسئول پرونده بار دیگر به سراغ پرونده‌ی آنجلا برود و البته اینبار بیشتر افسر خود، دیسکون با بازی سم راکویل را درگیر این پرونده میکند تا او با حس و پشتکار کاری او، بتواند این پرونده‌ی حل نشده را به جایی برساند. در تیم و اعضای شهر، بازیگرانی همچون؛ سم راکویل، پیتر دینکلیج، کلب لاندری جونز، ابی کورنیش، لوکاس هدجیس، کلارک پیترز و جان هاوکس دیده میشوند، گروهی به که شکل غیرقابل تصوری هماهنگ و تماما مناسب برای شخصیت‌های خود میباشند.

با توضیحی از فیلمنامه مک‌دونا، به نظر میرسد که مخاطب میداند با چه اثری روبروست و میداند که در نهایت داستان چه اتفاقی رخ خواهد داد، اما مک‌دونا در نهایت هوشمندی، فیلمنامه‌ی خود را مخفی شده و پر از رمز و راز و البته با چالش‌‌های متفاوتی به نمایش گیذارد و این خود سبب میشود تا مخاطب با چنین چالش‌هایی دیگر نتواند پایان فیلم را حدس بزند و سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری به اثری تبدیل شود که در آن، همه چیز غیرقابل پیش‌بینی تلقی میشود. بخش رازآلود داستان که به اتفاق مربوط به قتل آنجلا مربوط است، سبب میشود تا پوششی کامل و تمام عیار بر سایر بخش‌های داستان به حساب آید. اما آیا داستان اصلی مربوط به آنجلا و داستان قتل او میباشد؟ پاسخ مشخصا منفی خواهد بود و به عبارتی، داستان مک‌دونا، بزرگتر از یک قتل است. در بیانی بیشتر، میتوان گفت فیلم بیشتر در خصوص دلایل و تاثیر یک قتل نسبت به خود اتفاق و پیدا کردن قاتل میباشد. میلدرد، بیلبوردهای کنار جاده را اجاره میکند که این سبب میشود تا فشاری بی‌سابقه بر کلانتر شهر وارد شود و این خود سبب میشود تا افسر وفادار به کلانتر، خشمگین و عصبی شود و بدین شکل شهر رو به درگیری و سری اتفاقاتی میرود که همه چیز آن با یک تبلیغ ساده و بیشتر برای جلب توجه آغاز میشود. اگر سکانس آتش زدن اداره پلیس شهر را ببینید، متوجه خوهید شد که خشم چه قدرت مثال زدنی در فیلم مک‌دونا دارد و چگونه سبب میشود تا فیلم روندی اعجاب‌انگیز از رو در رویی کارکترهای داستان با یکدیگر پیدا کند. هنر مک‌دونا در آن است که اجازه میدهد تا کارکترهایش به جان هم بیفتند و یکدیگر را بخورند، این موضوع بیشتر بر کارکتر میلدرد و افسر دیکسون صادق است. هنگام مشاهده‌ی فیلم، با نگاهی به زندگی این دو کارکتر و دست پا زدن‌هایشان، مخاطب متوجه آن جیغ عمیق و تیره وجودشان میشود و این عامل خود سبب میشود تا هر دو خمشگین از محیط و اتفاقات پیرامون خود باشند. به تکرار گفته‌ایم که مک‌دونا در سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوی، استادانه‌ رفتار کرده است، حقیقتا فیلمنامه‌ی او دیوانه‌وار است، او آنقدر دیوانه‌ است که کارکتر زن خود، میلدرد را به مرحله‌ای میرساند تا افسر دیکسون را خشمگین کند و از خشم او برای حل پرونده دخترش استفاده کند. البته این رقابت خشم بین میلدرد و افسر دیکسون سبب میشود تا دیکسون پای خود را فراتر از حد معمول بگذارد و در نهایت با اوج خشم و خشونت، شغل خود را از دست بدهد.

مک‌دونا فیلمی را ساخته است که در آن جواب به تشخیص کارکتر منفی و مثبت بسیار سخت است و نمیتوان تشخیص داد که در روایت او چه کسی بد و چه کسی خوب است و به نظر میرسد، هیچ یک از کارکترهای او ذره‌ای نسبت به دیگری برتری ندارند

راکویل گاها در نقش شخصیتی مهربان و خوب ظاهر میشود اما او شدیدا رادیکال و خشونت نژادپرستانه‌ای دارد و خشونت در کارهای او به عنوان یک پلیس، بیشتر از آن چیزی است که میتوان متصور بود. دیکسون ظاهرش از سن واقعی او بیشتر به نظر میرسد، خود را سر حد مرگ با نوشیدنی‌های الکی میکشد تا بتواند شب‌ها راحت بخوابد و بیشتر به نظر میرسد که او به زندگی کردن عادی و با آرامش اعتقادی ندارد. با تمام تصویری که مک‌دونا در فیلمنامه‌ی خود از کارکتر راکویل ساخته است، او یک نقطه‌ی اوج بسیار بزرگ و تاثیرگذار دارد و این نقطه‌ی اوج همان لحظه‌ایست که او باید قدم درست را بردارد، حتی برای اولین بار، اما او باید این قدم را به درست‌ترین شکل ممکن بردارد و البته مک‌دونا ما را غافل‌گیر میکند و دیسکون این بار برخلاف عادت همیشگی خود، درست رفتار میکند. در کنار بازی عالی مک‌دورماند و البته راکویل، حضور درخشان هارلسون را فراموش نکنیم. با حضور بازی‌های درخشان و بسیار تاثیر گذار فیلم، سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری، همچنان متعلق به فرانسیس مک‌دورماند میباشد، بازیگری که بیشترین نقش‌پذیری را در فیلم دارد و با مونولوگ‌های او، آنچنان تاثیرگذار ظاهر میشود که نمیتوان فیلم را به هیچ بازیگر و شخص دیگری متعلق دانست و به عبارتی، آن چیزی که در فیلم و حضور مک‌دورماند شاهد هستیم، تمام هنر یک بازیگر زن در نقش مادری خشمگین و آزرده‌ خاطر میباشد. بازی مک‌دورماند از آن جهت خیره کننده است که او نمایش خود را در قالب رفتارهایی به نمایش گذاشته است که با تمام زبان‌های زنده‌ دنیا قابل درک و لمس است و این عامل سبب میشود تا خشم و رفتار او تا عمق وجودش درک و حس شود. اگر از خودمان بپرسیم که کدام بازیگر دیگری میتوانست کارکتر خود را در قالب دمپایی‌هایی فرشی و با نمایشی غم‌انگیز به تصویر بکشد، شاید تصوری غیر از بازی درخشان مک‌دورماند غیرقابل درک و تصور بود.

مک‌دونا مورد تحسین و تشویق قرار میگرد، چرا که نه تنها فیلمی دیدنی ساخته است و نه تنها مخاطبان خود را میخکوب نگه داشته است، بلکه فیلمنامه‌ای استثنایی را روایت کرده است. مک‌دونا با خشونت و خشم به راه غیرقابل تصور صلح و آرامش میرسد و دردهای کارکترهای خود را در کنار یکدیگر میگذارد، که این بار نه برای ضربه زدن و نابودی یکدیگر، بلکه برای تسکین بر غم و جهان‌های دور اما مشترکی که آن‌ها را به یکدیگر میرساند. مک‌دونا فیلمی را ساخته است که در آن جواب به تشخیص کارکتر منفی و مثبت بسیار سخت است و نمیتوان تشخیص داد که در روایت او چه کسی بد و چه کسی خوب است و به نظر میرسد، هیچ یک از کارکترهای او ذره‌ای نسبت به دیگری برتری ندارند. در کنار سناریو کلی فیلم، دیالوگ‌نویسی فیلم نیز بسیار عالی‌ست و تنها کافی‌ست به چند دقیقه مکالمه‌ی بین میلدرد و دیسکون توجه کنید تا با انواع و اقسام رفتارهای اجتماعی روبرو شوید. در نهایت، آن چیزی که میدانیم آن است که دختر میلدرد به شکل ترسناکی کشته شده است و آیا اکنون دانستن قاتل او دردی از محتوا و محوریت فیلم حل میکند؟ آیا دانستن هویت قاتل این دختر بیچاره، ما را به عنوان ببینده و مخاطب این فیلم راضی میکند؟ «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری»، روایتگر داستانی از جهان بی‌عدالتی‌ها میباشد و اگر این حقیقت تلخ را نمیتوان بعنوان بخش بزرگی از واقعیت امروزی درک و قبول کرد، میتوان از آن بعنوان الهامی برای حقیقت‌ محض و برای زمانی که قصد داریم به حقایق زندگی و به دور از گول زدن خودمان نگاه کنیم، نگه داریم. در عصر کنونی سینما، آثار بسیار کمی دیده میشود که در عین خنده‌دار بودن، خشم و اشک ما را در یک زمان سبب شوند ولی سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری این ویژگی را دارد تا همگی این عناصر را در یک لحظه و در کنار هم قرار دهد و حقیقتا تعداد بسیار کمی از فیلم‌هایی در این ژانر میتوان پیدا کرد تا به این اندازه عالی و تسخیر کننده باشد.

منبع: دنیای سینما

جمع‌بندی و ارزشگذاری

کارگردانی
بازیگری
فیلمنامه
موسیقی متن
جلوه‌های ویژه

نمره منتقد

درام خشن و تیره مارتین مک‌دونا، «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» با داستانی شفاف و واقع‌گریانه و دور از بازی‌های پلیسی جذاب سینمائی، حقیقتی از مداخله و جنگ را نشان میدهد. اگرچه داستان با مرگ، زجر و تجاوز به دختری بی‌گناه آغاز میشود اما این ایده سبب میشود تا جنون خشونت خود را به شکلی عجیب و استادانه‌ای در شهر ابینگ از میزوری نشان دهد. سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری بدون شک یکی از بهترین و جذاب‌ترین آثار مربوط به سینمای کمدی سیاه میباشد

User Rating: ۴٫۶ ( ۱ votes)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *