موشکافی و رمزگشایی فیلم Blade Runner 2049 (بلید رانر ۲۰۴۹)

پس از اکران غیرمعمول‌ترین اثر ژانر علمی-تخیلی به کارگردانی ریدلی اسکات، مقالات و تحلیل‌های بسیاری از محتوا و درون‌مایه این اثر انجام شد. «بلید رانر» اگرچه در سال‌های اکران خود هرگز مورد توجه عامه سینما قرار نگرفت اما توانست نظر متخصصین و همچنین عاشقان سینمای فلسفه‌محور را به خود جلب کند و کتاب «آیا آدم مصنوعی‌ها خواب گوسفند برفی میبینند؟» را به نقل محافل مهم سینمایی و تحلیلی تبدیل کند. در بلید رانر سوال مهم این بود که تفاوت بین انسان‌ها و ریپلیکانت‌ها چیست؟ چه چیزی عامل تفاوت این دو موجود (یکی انسان و دیگری خلق شده توسط انسان) میشود؟ آیا ریپلیکانت اصلی داستان، روی بتی که بیشتر بعنوان بدمن داستان شناخته میشد، شخصیتی منفی بود؟ در میان تحلیل‌های انجام گرفته و منتشر شده تمرکز بر واژه‌ای به خصوصی بود؛ اینکه «روح» در بلید رانر چه معنایی دارد؟ مونولوگ پایانی کارکتر روی بتی عاملی بر تفکر قوه روح در فیلم بلید رانر بوده و بسیاری از علاقمندان به فلسفه و ارتباط نزدیک آن با سینما را به موشکافی این عنصر وا داشته است.

بر اساس کتاب «آیا آدم مصنوعی‌ها خواب گوسفند برفی میبینند؟»، ریک دکارد توضیح میدهد که؛ آندرویدها توانایی هم‌دردی با حیوانات را ندارند و اگر یکی از آن‌ها حیوانی را خریداری کند، آن حیوان به جهت آنکه به او رسیدگی نخواهد شد، میمیرد

هنگامی که واژه روح در بلید رانر توضیح داده میشد، تعریفی تازه از مجهول بودن این قوه بیان نشد و آن را به عنوان نیرویی ناشناخته معرفی میکردند، اینکه روح معنای خود را در عملکرد و ساختارهای بیولوژی پیدا میکند و از این رو، جهت معنای ساختار روح، خصوصا در قالب کارکتر روی بتی و دغدغه‌ی روزانه‌ی او (زنده ماندن، عشق به هم‌نوعان خود و تنفر از خالق انسانی خود) تعاریفی از جمله ساختار پیوند «خوک-انسانی» مطرح شد. در سالیان پس از اکران فیلم بلید رانر، دانشمندان جهت افزایش کیفیت و طول عمر بشر دست به استفاده متفاوتی از علم جنین‌شناسی و باروری زدند. دانشمندان با القاح سلول‌های کبدی انسان به «خوک نمونه» در تلاش بودند تا خوک کبد انسانی را تولید کند و از این طریق بتوانند رشته و زنجیره تولید کبد انسانی را با استفاده از نزدیک‌ترین حیوان به ساختار آنتی‌ژنی انسان، کیفیت زندگی و طول عمر بشر را افزایش دهند. این آزمایش در نهایت به موفقیت دست پیدا کرد و فرآیند خوک انسانی به موفقیت منجر شد، اما در همان زمان نیز دانشمندان گفتند که خوک مورد آزمایش قرار گرفته، دیگر خوک نیست و باید نام این حیوان را خوک‌-انسان گذاشت. از این اصل و نتیجه‌ی دانشمندان که مبتنی بر علم و ساختار بیولوژیکی حیوان مورد آزمایش قرار گرفته بود، بحثی تماما علمی در خصوص فیلم بلید رانر نیز ایجاد شد. این اصل بر روی انتقال صفات انسانی به آندرویدی‌ست که به دست انسان ساخته شده و از ویژگی‌های انسانی نیز برخوردار است. در رشته‌ مقالات منتشر شده، این ادعا مطرح شد که فیلم بلید رانر به کارگردانی ریدلی اسکات، تشخیص تفاوت بین انسان‌ها و ریپلیکانت‌ها بسیار دشوار است (این سختی در کتاب و همچنین در فیلم نیز به وضوح توضیح داده شده است و نسل جدید ریپلیکانت‌ها همچون؛ روی بتی بیشترین شباهت را به انسان دارند و تنها از روی عکس العمل مویرگ‌های روی صورت میتوان پی به انسان یا آدم مصنوعی بودن شخص برد) و این به جهت ورود صفات انسانی به آندرویدها میباشد. به طور مثال پوست این موجودات هوشمند برگرفته از پوست انسان‌ها بوده و از این رو ریپلیکانت‌هایی همچون روی بتی را تنها به جهت ظاهر و پوستی انسان خود، نمیتوان صرفا ربات دانست و آن‌ها چیزی فراتر از آندروید هستند. در این مقاله تمرکز اصلی با بیان این تئوری بر ورود بخشی از قدرت یا ساختار مغز انسان در آندرویدهای داستانی بوده است. اینکه با ورود یا تزریق ساختار مغز انسان به این موجودات، آن‌ها دیگر آن آندروید قابل پیش‌بینی نیستند. نتیجه‌گیری این مقاله بر اصل تعقل، درک و احساس بود که سازندگان این دسته ربات‌ها با علم ساخت هوش مصنوعی با بیشترین شباهت به انسان، هرگز ایده‌ی شورش عقلی و احساسی آن‌ها را نکرده بودند. اتفاقی که در خصوص روی بتی و دوستانش رخ میدهد و آن‌ها با توجه به ظرفیت ساختاری و بیولوژیکی‌شان از ریتم عادی خود خارج میشوند و اصلی که قرار بود تا آندرویدها با فعالیت در محدوده‌ی مشخصی به فعالیت بپردازند، از چهارچوب خود خارج شده و شخصیتی همچون روی بتی را دغدغه‌مند و فلسفه‌محور نشان میدهد. در بیان این توضیحات سه شاخه‌ی تعقل، احساس و درک را نشانه‌های روح معرفی میکند و قوه روح را فراتر از ساختار مکانیکی نشان میدهد. اینکه مساله و تمرکز اصلی بر روی ساختاری‌ است که همچون پارچه‌ای ضخیم و قوی بر روی استانداردهای پایه‌ای خود قرار میگیرد و فرمت نهایی را بیان میکند. این توضیحات و فلسفه‌ورزی واژه «روح» به دومین قسمت از عنوان بلید رانر رسید، جایی که دنیس ویلنوو به شکل استادانه‌ای داستان کارگردان قبلی را بسط میدهد و حتی عنوان خود را بزرگتر و عمیق‌تر معرفی میکند.

«بلید رانر ۲۰۴۹»، داستان مامور کی (با بازی رایان گاسلینگ) است که در تلاش است تا ریپلیکانتی منسوخ شده یا خارج از رتیم را از بین ببرد. در حقیقت مامور کی که خود ریپلیکانتی بروز شده میباشد، به سمت بلید رانری رسیده و خود او شکارچی هم‌نوعان خود میباشد (این مقوله به شکل آشکاری در کتاب اشاره شده است). این بخش از داستان نشان میدهد که حقیقت روی بتی، درسی بزرگ برای سازندگان این دسته آندروید بوده و آن‌ها به شکلی ساختار ریپلیکانت‌های جدید خود را طراحی کرده‌اند که این دسته از ماشین‌ها توانایی بروز حس هم‌دردی یا هم‌ذات پنداری بیشتری را ندارد و این یکی از اصل‌های انسانی بودن حس ترحم و هم‌ذات پنداری میباشد که در آدمک‌های مصنوعی دیده نمیشود، به طور مثال در کتاب و در مسیر داستانی، ریک دکارد توضیح میدهد که؛ آندرویدها توانایی هم‌دردی با حیوانات را ندارند و اگر یکی از آن‌ها حیوانی را خریداری کند، آن حیوان به جهت آنکه به او رسیدگی نخواهد شد، میمیرد. تلاش و انجام ماموریت مامور کی به کشف حقیقتی عجیب و غیرعادی منجر میشود. اینکه با توجه به پایان‌بندی نسخه اول این مجموعه کالت، ریچل که خود هوش مصنوعی بسیار پیشرفته‌ای محسوب میشد، با عشق مامور دکارد روبرو شده و حاصل این عشق فرزندی بوده است. فرزندی که متولد از رحم ریپلیکانت بوده و میتوان آن را دورگه‌ی انسان-ریپلیکانت معرفی کرد. این حقیقت و کشف نشانه‌هایی منجر به سفر در خصوص کارکتر مامور کی میشود. او میداند که آندروید است اما نشان‌های این معما (در خصوص هویت فرزند دورگه) او را به این حقیقت میرساند که شاید فرزند مورد نظر، خود او باشد. به این شکل ماموریت و معمای داستان تبدیل به ساختاری شخصی برای «کی» میشود و او علاوه بر انجام ماموریت خود که نابودی مادر و فرزند دورگه میباشد، خود را موظف میداند تا حقیقت هویت این شخص را بداند، جایی که میتواند منجر به گذشته‌ی او شود.

مامور کی در این باور غرق میشود که شاید محصول کارخانه‌ای نباشد و شاید از ابتدا به شکل موجودی بالغ طراحی نشده و تولد او از طریق رحم و رشد همانند فرزند یک انسان، او را به موجودی با قوه روح تبدیل کند. نشانه‌های دریافتی مامور کی همراه با خاطراتی است که او از گذشته به یاد دارد. کی به خوبی میداند که آندروید‌ها خاطراتی طراحی شده دارند و این خاطرات صرفا به جهت ایجاد شکل و ساختاری هدفمند به آن‌ها داده شده است، اینکه آن‌ها با رجوع به این تصاویر کمتر ترس و دغدغه‌ی بی‌وجودی داشته باشند. نشانه‌های دریافتی کی همراه با گذشته‌ای که او به یاد دارد، او را به شک می‌اندازد؛ اینکه شاید خاطرات او ساخته شده نباشد و در حقیقت حقایقی باشد که او در مسیر تولد خود طی کرده و به مرور اطلاعات جمع‌آوری شده توسط کی و انطباق آن با شواهد موجود، او را به مرز باور میرساند. اینکه او ریپلیکانتی بی‌روح و ماشینی نیست و از مسیری متفاوت و انسانی برخوردار است. در مسیر داستان‌سرایی داستان کلماتی همچون؛ ناجی انسان‌ها و فرزند موعود نیز بیان میشود که سبب میشود تا ارزش سینمائی فیلم را در نقطه مورد نظرش بالا برده و در نهایت شکلی استادانه به بلید رانر ۲۰۴۹ بدهد. در نهایت مامور کی متوجه میشود که او باوری غلط داشته و باور مطلقی که او را بعنوان فرزند موعود معرفی میکرد و حتی این حق را به او داده بود تا در برخورد با مامور دکارد (با بازی هریسون فورد) نقش پسر گمشده‌ی او را بازی کند، تماما اشتباه بوده است. مامور کی متوجه میشود که رویاهایش تماما ساختگی بوده و این تنها در خصوص او استناد میکند؛ به عبارتی دیگر رویاهای او که به معمای داستان نیز ربط دارد، بازسازی از رویایی واقعی میباشد و رویاساز او آن را در ساختار ذهنی‌اش قرار داده است. به این شکل کی پی به هویت فرزند دورگه میبرد و دکارد را به فرزندش میرساند. علاوه بر بخش روایی مربوط به مامور کی و سفر معماگونه‌ی او، ما با خالق جهان ریپلیکانت‌ها نیز آشنا میشویم. شخصی که با نام والاس (با بازی جرالد لتو) معرفی میشود و چیزی فراتر از ریپلیکانت و انسان است و خدمتکار ارشد و وفادارش نیز یکی از دست ساخته‌های ویژه‌ی اوست که به شکل اختصاصی و بسیار هوشمندی طراحی شده است.

تعریف روح از بعد فیزیکی به جنبه‌ای فراطبیعی منتقل میشود، جایی که ما در خصوص عنصری کاملا متفاوت از جنس و ماده برخورد میکنیم و نقش‌پذیری هر شخصیت نشانی از روح و هویت هر فرد یا شخص میباشد

والاس بر علم وجود فرزندی متولد از انسان و آندروید، در تلاش است تا موجودی به برتری آن را توسط خودش و در رحم مصنوعی خلق کند و البته او موفق نمیشود و در تلاش است تا با استفاده از خدمتکار وفادارش لوو، کارگاه مامور یافته داستان را به کشف حقیقت هویت فرزند گمشده یا پدر او برساند. تلاش جهت پیدا کردن مامور دکارد تنها به معنای کشف هویت فرزند موعود است و این میتوان به جهت کشف حقیقت نحوه ساختار بیولوژی و ویژگی‌های متفاوت او و همچنین از بین بردن خطر احتمالی که میتوان حکومت شخصی همچون والاس را به پایان برساند، میباشد. بیان و توضیح فلسفه روح در بلید رانر ۲۰۴۹ نه تنها در مامور کی، بلکه میتوان آن را لحظات خاص و ویژه‌ای از کارکتر لوو نیز پیدا کرد. سوال مهم در فیلم بلید رانر ۲۰۴۹ همان چیزی‌ست که در نسخه ابتدایی بیان و تعریف شده است؛ اینکه روح و معنای حقیقی آن چیست؟ چگونه ریپلیکانت‌ها میتوانند به ویژگی روح‌مندی دست یابند؟ در عنوان ابتدایی این دو نسخه فیلم به تعریف و بیان این تئوری که روح میتواند به غیرانسان تعلق گیرد بیان شده بود و در دومین نسخه به تعریفی جدیدتر میرسیم؛ اینکه چگونه ریپلیکانت‌ها میتوانند به مرحله‌ی دریافت روح و ساختار معلول‌مند برسند؟

توضیح ابتدایی که در نظریه خوک-انسان بیان شده بود، همچنان پایدار است و بلید رانر ۲۰۴۹ نیز آن را تائید و تصدیق میکند. یکی از نکات قابل توجه در خصوص کارکتر مامور کی ویژگی‌های خاص و بروز شده‌ی او میباشد. او بر اساس درس‌هایی که سازندگان از شورش روی بتی گرفته‌اند ساخته شده و از ویژگی‌ی دغدغه‌مندی و احساسات برخوردار است و همان چیزهایی که تلاش خالق عنوان بلید رانر معرفی شده بود و تلاش او را جهت ساخت موجودی بدون چنین ویژگی‌هایی نشان میداد، اکنون به ریپلیکانت داستان تزریق شده است. مامور کی توانایی عشق ورزیدن به هوشی مجازی و طراحی شده را دارد و در کنار آن میتواند نسبت به هم‌نوعان خود بی‌رحم و بدون حس هم‌ذات پنداری معرفی شود. اما دغدغه‌های مامور کی فراتر از حد برنامه‌ریزی شده‌ی خود میباشد و البته این ویژگی نیز عنصری قابل پیش‌بینی توسط طراحان این نسل از آندرویدها بوده و جهت حل این مساله، طراحی هوش مجازی در قالب شکلی جسمی-مجازی معرفی میشود. دنیس ویلنوو با تاکئید بر ساختار نیازمند کی، بر وجود هوش مجازی به نام جویی (هوش مجازی که سمبلی ساختاری میباشد و از فرمت چهره‌ی او برای بسیاری دیگر از محصولات نیز استفاده میشود)، بعد احساسی کی را پرورش میدهد و حتی تصویری شاعرانه و عاشقانه نسبت به ریپلیکانت و هوش مجازی میسازد و البته این بسط احساسی و عاطفی در دو سکانس دیگر نیز به ساختار غیرقابل گریزی میرسد که میتوان بخشی از ساختار روح‌مند بودن موجودات را بیان کند.

احساس تعلق یکی از ویژگی‌های بارز فیلم بلید رانر ۲۰۴۹ در نمایش مسیر متفاوت کارکتر مامور کی میباشد و اصالت هویت و نقش‌پذیری نیز از جمله عناصر شکل دهنده‌ی این شخصیت میباشد. اما چگونه کی به مرحله‌ی روح‌مندی میرسد؟ چگونه کی بدون آنکه شباهت چندانی به روی بتی داشته باشد، در ابتدای مسیر فرضا قهرمان‌محور و سپس ایده‌آلیسم را طی میکند؟ تعریف روح از بعد فیزیکی به جنبه‌ای فراطبیعی منتقل میشود، جایی که ما در خصوص عنصری کاملا متفاوت از جنس و ماده برخورد میکنیم و نقش‌پذیری هر شخصیت نشانی از روح و هویت هر فرد یا شخص میباشد. به طور مثال با استناد بر شخصیت کارکتر هریسون فورد، مامور دکارد، میتوان او را شخصی مسئولیت‌پذیر، دغدغه‌مند و بااحساس نشان داد که به جهت حفظ هویت دختر خود مجبور به زندگی در خفا و به عبارتی فدا نمودن خود و سرنوشتش شد و به این شکل میتوان به دکارد نقشی انسان‌محور داد، شخصی که میتواند از روح و جنبه‌ی هدفمند و مسئولیت‌پذیری برخوردار شود که خارج از کدهای نوشتاری او میباشد و این دقیقا همان‌خوانی درست درک قوه روح با چیزی‌ست که روی بتی از خود نشان میدهد. روی بتی در ابتدا به دنبال آن است تا خالق خود را پیدا کند و طول عمر خود و دوستانش را افزایش دهد اما با جواب منفی سازنده‌ی خود تصمیم میگیرد تا زندگی خود را به صرف لذت از تک تک ثانیه‌ی آن بگذارند که البته با ریک دکارد و با بلید رانری روبرو میشود که قصد شکار او و دوستانش را دارد و البته در نهایت روی بتی به سرنوشت برنامه‌ریزی شده‌ی خود بر اساس مدت زمان عمرش میرسد، اما آن چیزی که او را به روح‌مندی میرساند، ویژگی شورشی بودنش و نمایش قوه تعقل و احساس است که او را به مسیر تصمیم‌گیری جهت نحوه زندگی کردن نیز میرساند و چنین عواملی او را آندرویدی شورشی و خودسر میسازد، عاملی که سبب ترس سیستم طراحی شده و در زمان آینده و جایی که مامور کی حاضر است، شاهد آزمون‌های روزانه‌ای جهت بررسی و نقص روانی آندرویدها هستیم؛ جایی که کی پی در پی در آزمون‌های خود قبول میشود اما با تلقین ذهنی آنکه، ممکن او همان فرزند گم شده و متولد شده از رحم ریپلیکانت بوده باشد، او را به خارج از سیستم معنا میکند. پس از درک از اینکه شواهد موجود او را به نقطه ویژه بودن میرساند، شورش مامور کی نیز آغاز میشود. کی پس از دریافت این اطلاعات و همچنین بیان دروغ به سرپرست مسئول خود، سروان جاشی ویژگی انسانی‌تری پیدا میکند و بیش از پیش شورشی میشود. کی عنوان میکند که فرزند گم شده را کشته است و در این لحظه او در این باور است که خود او آن فرزند میباشد و اولین نشانه از فدا کردن برای هدفی معین و گاها شخصی او را به جنبه‌ی انسانی نزدیک‌تر میکند و البته این جنبه به شکل قابل توجه‌ای همراه با تغییرات روانی او میباشد. در کنار شورش ذهنی و روانی مامور کی، داستان روی بتی بروز شده‌ای نیز در خود پرروش میدهد. شخصیت لوو که بعنوان خدمتکار ارشد والاس معرفی میشود، در سکانس‌‌های تعیین کننده، شخصیت شورش کننده‌ی خود را در قالبی تعریف شده و بیشتر خشونت آمیز، همانند آن چیزی که روی بتی در نسخه ابتدایی نشان داده بود، به نمایش میگذارد.

در نمای پایانی فیلم، آرامش تمام و کمالی را در کی میبینیم که در نهایت او را به خانه‌ی خود میرساند، اینکه او به حقیقت روح پی میبرد

در یکی از تلاش‌های والاس جهت ساخت و تولد ریپلیکانتی زاده شده از رحم، شاهد بررسی ویژگی‌های این آندروید تازه به دنیا آمده هستیم که البته والاس او را ناقص میداند و او را میکشد و حس هم‌ذات‌ پنداری که به شکل گسترده‌ای در روی بتی قابل مشاهده بود، این بار در لوو دیده میشود. او درد و شرایط آندرویدی همانند خود را میبیند و آن را به چیزی بزرگتر تبدیل میکند، به عبارتی رفتارهای والاس سبب میشود تا بخش خاموش لوو روشن شده و رفتار با هم‌نوعان خود را بعنوان درد و احساسی بزرگ ارزیابی کند. اما شورش لوو برخلاف کارکتر مامور کی به شکل روانی و درون‌گرا به نمایش گذاشته نمیشود، بلکه او در مسیر کارگاه‌محور خود، به مافوق مامور کی رحم نمیکند و او را نسبت به آینده‌ای که در آن آندرویدها حاکم جهان خواهند بود هشدار میدهد و شورش احساسی او به همان درجه‌ی بلوغ روی بتی میرسد. بنابراین فیلم، داستان دو آندروید را بیان میکند که هر دو از شورش‌های متفاوت رفتاری و روانی برخوردارند و هر دو حس تطبیق‌پذیر نسبت به دو گونه انسان یا آندرویدها دارند. لوو خود را مسئول بخش دردمند ریپلیکانت‌ها میداند و مامور کی، پیش از آگاهی در مسیر گمراه کننده‌ی هویت فرزند گم شده‌ی داستان، خود را بعنوان بخشی از ویژگی روح‌مند کودک گم شده میداند. در نهایت داستان با زیرمتنی بسیار دیدنی و البته جذاب، ویژگی کلاسیکی و بلاک‌باستری این روزهای سینما را لگد میزند و با سوئیچی بسیار دیدنی، تمامیت مامور کی را بار دیگر زیر سوال میبرد و او را همان ربات هوشمند ثانیه‌ی ابتدایی داستان معرفی میکند. با این اطلاع کی با صورتی خونین روبروی هوشی مجازی که تصویری مطابق با جویی از بین رفته دارد، تصمیم مهم داستانی را میگیرد. اتفاقی که در پس چهره‌ی خونین مامور کی و تصاویر اعجاب‌انگیز راجر دیکنز رخ میدهد، سبب میشود تا کی را بدون آنکه حاصل عشق دکارد و ریچل بدانیم، او را تماما آندرویدی روح‌محور قبول کنیم. دانستن اینکه او دیگر آن فرزند گم شده نیست و هرگز نبوده و از همان ابتدا به شکل بالغ شده در آزمایشگاه ساخته شده و همچنین رویاهای او نیز تماما بازسازی از حقیقت بوده و هرگز آن‌ها را تجربه نکرده است، سبب میشود تا کی به کارکتری دغدغه‌مند تبدیل شود و خود را از مقام شورش روانی به شورش رفتاری برساند، جایی او که خارج از کدهای تعریف شده‌اش رفتار میکند و برای خود هدف تعیین میکند و دیگر پیرو ماموفق خود نباشد.

اگرچه در مدت زمان طولانی فیلم، شباهت بسیار کمی بین مامور کی و روی بتی دیده میشد، اما در بخش نهایی فیلم، هر دو کارکتر به سیمایی زیبا از مرحله‌ی روح‌مندی میرسند. هر دوی آن‌ها جان یک انسان و از قرار ریک دکارد را نجات میدهند و البته دکارد نیز در هر دو اتفاق متعجب میماند، اینکه این گونه رفتار در کدهای تعریف شده‌ی آن‌ها نیست و چرا آن‌ها به مرحله‌ی تضاد در رفتاری میرساند. لحظه مبارزه بین مامور کی و لوو از جمله سکانس‌های دیدنی فیلم میباشد که شاهد نبرد دو ایده هستیم، یکی خود را رهبری برای نسل بعدی و وارث زمین میداند و دیگری خود را با نمایش هدفی جدید، مسئول میداند تا پدر و دختر را به یکدیگر برساند و بر تصمیم خود پافشاری میکند و در سکانس پایانی فیلم، مامور کی بر روی زمین پر از برف و روی پله‌های ورودی ساختمان مدیر و مسئول ساخت رویاهای آندرویدها (دختر گم شده یا فرزند موعود) مینشیند و منتظر میماند تا لحظه‌ی او نیز فرا برسد. رایان گاسلینگ در قالب مامور کی، بدون بیان یک دیالوگ به اندازه مونولوگ اعجاب‌انگیز روی بتی تاثیرگذار است. در نمای پایانی فیلم، آرامش تمام و کمالی را در کی میبینیم که در نهایت او را به خانه‌ی خود میرساند، اینکه او به حقیقت روح پی میبرد. بلید رانر ۲۰۴۹ با علم اینکه آندرویدهایی از جنس روی بتی میتوانند به مرحله دغدغه‌مندی روح‌محور شخصیت خود برسند، نشان میدهد که چگونگی آن وابسته به رفتار ریپلیکانت‌ها میباشد. کی بدون آنکه متولد از انسان و آندروید باشد، با سفری روانی و شورشی خودساخته به مرحله بلوغ عقلی و احساسی میرسد.

ویلنوو تفاوت انسان را قوه تصمیم‌گیری آن میداند، اینکه در لحظه میتواند غیرقابل پیش‌بینی باشد و انسان را با ساختار انسانی و تصمیم‌های اشتباه و درستش و در راس آن، قوه تفکر را مسئول آن میداند

کی از بیان احساس نسبت به هوش مجازی خود، جویی به مرحله بیان احساساتش نسبت به رویاهایی که می‌دیده میرسد و سپس با دریافت آنکه خودش آن فرزند گم شده است، دروغ میگوید تا از خودش محافظت کند (ویژگی خاص انسانی که در آن خشونتی نیز دیده نمیشود تا آن را بعنوان یک رفتار عکس العمل نسبت به خشونت بدانیم) و در نهایت با علم بر اینکه او آن فرزند موعود نمیباشد، تصمیم میگیرد تا نقش‌پذیر باشد و از قوه‌ی عقلیه خود استفاده میکند و نقش‌پذیری را بر عهده میگیرد، جایی که کی در مسیر به اتمام رساندن سفر خود، تصمیم میگیرد تا عمر خود را با رساندن دکارد به دخترش به اتمام برساند و در آخرین لحظات بر خلاف آن چیزی که متصور بود به درک حقیقت خود پی میبرد، اینکه او انسان‌تر از هر انسان دیگری است، اینکه او با لمس احساس نسبت به جویی به درک جدایی بین پدر و دختری منتظر و گمشده میرسد و خود را موظف میداند تا این گپ احساسی را پر کند. بلید رانر ۲۰۴۹ به سوالات ما پاسخ میدهد؛ اینکه چه چیزی آندرویدها را انسان میکند یا اینکه چه چیزی آن‌ها را همانند انسان روح‌مند میسازد. فیلم با تکیه بر این داستان که روح‌مند بودن به نحوه تولد و یا حتی به نحوه شکل گرفتن مربوط است، ابعاد خود را گسترش میدهد و کلیت ساختار هویت انسانی را بررسی و موشکافی میکند و ویلنوو سوالی مهم را مطرح میکند؛ اینکه جدای از ساختار جسمانی یا فیزیولوژیکی، چه چیزی انسان را «انسان» میکند؟ چه چیزی ما را متفاوت از حیوانات یا اشیا مطرح میکند؟ تاکئید ویلنوو بر عقل، احساس و درک است و این سه ویژگی را به مرور در داستان خود بیان میکند. ویلنوو تفاوت انسان را قوه تصمیم‌گیری آن میداند، اینکه در لحظه میتواند غیرقابل پیش‌بینی باشد و انسان را با ساختار انسانی و تصمیم‌های اشتباه و درستش و در راس آن، قوه تفکر را مسئول آن میداند. ویلنوو بیان میکند که انسان، انسان است؛ چرا که میتواند درک و حس کند، سپس فکر کند و در نهایت تصمیم بگیرد.

مامور کی نیز با علم بر اینکه دیگر آن فرزند روح‌محور داستان نیست، با درک این موضوع، حس میکند که وظیفه دارد تا حتی بعنوان یک آندروید پدری فدارکار همچون دکارد را به دختری که گذشته و خاطراتش را در ذهن او قرار داده، به یکدیگر برساند (حس هم‌ذات پنداری). درک و حس کی، او را به تفکر میرساند، تعقلی که خارج از ویژگی‌های تعریف شده‌ی او میباشد و در نهایت شاهد قوه تصمیم‌گیری هستیم، جایی که کی بر علیه لوو میشود و او را میکشد تا به هدف خود برسد. هر آن چیزی که قرار بود تا در بلید رانر بیان شود، به شکل تاثیرگذاری در سکانس‌ پایانی فیلم و مونولوگ روی بتی در برابر ریک دکارد قابل درک و لمس است و البته ویلنوو مدت زمان این ساختار مبتی بر هویت و تعریف انسانی را بسط بیشتری داده است و بیش از نسخه گذشته به موشکافی و چگونگی آن پرداخته است. بلید رانر ۲۰۴۹ و داستان مامور کی و سرنوشت او، اثبات میکند که برای انسانی بودن، نیازمند به قوه و نیاز انسانی میباشد و تولد تنها مسیری جهت بیان این نقش میباشد. کما اینکه اگر ویژگی احساس انسان گرفته شود، میتوانیم این موجود را انسان خطاب نمیکنیم، بلکه او را ماشینی میدانیم که اگر در مسیر اشتباه قدم بردارد، به ماشین کشتار تبدیل میشود، چیزی که سبب میشود تا با واژه‌ی معروف، قاتل‌های بی‌رحم و بی‌احساس سریالی روبرو شویم؛ جایی که با افرادی روبرو میشویم که بدون هیچ احساسی دست به کشتار میزنند و پس از ارتکاب جرم، هیچ احساس تاسف، ناراحتی در آن‌ها دیده نمیشود و نبود چنین عنصری آن‌ها را جدای از انسان بودن معنا میکند. چنین علمی کلیت رفتاری کی را ارزشمند نشان میدهد و او را ریپلیکانتی معرفی میکند که نه خاطره‌ای حقیقی، نه مسیر تولدی انسانی دارد اما از هویتی بسیار عمیق و همانند سایر انسان‌های داستان برخوردار است و به این شکل؛ در آن لحظه، آرامش تمام وجودش را فرا خواهد گرفت و در لحظه‌ی آخر با وجود و حضور هویت انسانی، عمر مامور کی به پایان میرسد.

منبع: دنیای سینما
حسین بوذری

حسین بوذری

سردبیر وبسایت دنیای سینما

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *