خانه / بررسی / موشکافی و رمزگشایی فیلم Scarface (صورت زخمی)

موشکافی و رمزگشایی فیلم Scarface (صورت زخمی)

فیلم «صورت زخمی»، محصول سال ۱۹۸۳ آمریکا و به کارگردانی برایان دی پالما، با فیلمنامه الیور استون و با بازی آل پاچینو میباشد. فیلم بازسازی اثری به همین نام محصول ۱۹۳۲ و به کارگردانی «هاوارد هاوکس» میباشد. صورت زخمی داستان صعود و سقوط یک انسان را روایت میکند، البته نه یک انسان عادی؛ بلکه یک شخصیت سابقه‌دار و دارای پیش‌زمینه خلافکارانه. شخصیت اصلی داستان یعنی «تونی مونتانا» با بازی آل پاچینو یکی از هزاران پناهنده کوبایی است که به دستور فیدل کاسترو تبعید شدند و به آمریکا مهاجرت کردند. عده‌ای از این پناهندگان سابقه‌دار بودند که تونی مونتانا و دوستانش از این جمله‌اند. قبل از هر چیز لازم به ذکر است که فیلم درون‌مایه آشکار ضدکمونیستی دارد. این موضوع را میتوان به وفور در محتوا و البته دیالوگ‌های فیلم مشاهده کرد، آنجا که در ابتدای فیلم هنگام سوال و جواب از تونی، وقتی او را رد میکنند اعتراض میکند و میگوید؛ “تو کمونیستی؟! میدونی من روزی چند ساعت باید کار کنم؟! میدونی هر روز مجبورم هشت پا بخورم؟! اونا بهت مثل گوسفند میگن که باید چی کار کنی و نباید چی کار کنی…” و البته در طول فیلم نیز میبینیم که پناهنده‌های کوبایی در آمریکا با چه مشقتی زندگی میکنند و آمریکایی‌ها چه دیدی به آن‌ها دارند.

نمونه بارزش خانواده تونی؛ هنگامی که مادرش به او میگوید؛ “همین امثال شماهایید که کوبایی‌ها را بدنام میکنید” از این مثال‌ها در فیلم فراوان است و مقصود این است که شاید فیلم میخواهد نقش حکومت کمونیستی را در بدبخت شدن یک انسان نشان دهد، مخصوصا انسان عجیبی مثل مونتانا، شخصی که در یک جامعه کمونیستی رشد کند، ممکن است براساس روحیات جاه‌طلبانه‌اش دچار عقده‌های فراوان شود. عقده رسیدن به دنیا، که این مساله به وضوح در تونی پیداست. در واقع تونی با رسیدن به آمریکا خود را در یک جامعه آزاد و ماتریالیستی، رها و سرگردان میبیند. جامعه‌ای درست برخالف جامعه کمونیستی کوبا و این جاست که عقده‌های فروخفته یک انسان جاه‌طلب بیدار میشوند. استون و البته بهتر است بگوییم هاوکس، شخصیت اول داستان را به عالی‌ترین شکل ممکن شخصیت‌پردازی کرده است. مونتانا دارای شخصیت چندلایه و عجیبی است، انسانی فوق‌العاده جاه‌طلب و با آرزوهای بسیار دور و دراز، او از هر چیزی در دنیا بهترینش را میخواهد؛ خانه، اتومبیل، شغل، زندگی و حتی همسر. او بیش از اندازه خواهان پیشرفت است و هیچ گاه قانع نمیشود؛ درست برخالف دوستش مانی و در آخر نیز این بلندپروازی کار دستش میدهد. سکانسی در فیلم که او در یک رستوران ظرف‌شویی میکند را به یاد آورید، او میگوید؛ “من نیومدم آمریکا که ظرف بشورم” همین یک جمله کافیست تا این بعد از کاراکتر او بر ما آشکار شود. این بلندپروازی عجیب او مشخصه‌ای دیگر در او به وجود می‌آورد؛ بددهنی و فحاشی، او با همه در می‌افتد، با همه و حتی با رفیق صمیمی‌اش. در اغلب صحنه‌ها عصبیست، او با رئیس‌اش هم گالویز میشود و برای او هم گردن کشی میکند. تنها کسانی که تونی در برابرشان تواضع دارد یکی مادرش است که علیرغم این که مادر او را مدام سرزنش میکند هیچگاه به او بی‌احترامی نمیکند و دیگری رئیس دوم او، الکس سوسا، رئیس مخوف باند قاچاق مواد که گویی بی‌اندازه از او حساب میبرد.(البته به جز پایان فیلم که او را هم به رگبار ناسزا میبندد) این به اصطلاح؛ “پاچه همه را گرفتن” محصول اعتماد به نفس کاذبی‌ست که تونی دارد. اما این شخصیت جالب‌تر از این‌هاست. فیلم او را سیاه سیاه و سفید سفید نشان نمیدهد. همین گانگستر بزرگ میامی نسبت به خانواده‌اش بسیار مهربان و دلسوز است و وقتی در اوج قدرت قرار گرفته هم به یاد مادر و خواهرش است و برایشان هدیه و پول می‌آورد. مونتانا حتی نسبت به خواهرش غیرتی افراط‌گونه دارد و اجازه نمیدهد مردی خواهرش را لمس کند یا حتی به او چپ نگاه کند، حتی رفیق صمیمی‌اش.

[megadesc]دی پالما نشان میدهد که انسانی تا این حد جاه‌طلب، وقتی در جامعه‌ای کمونیستی که هرگونه آمال و آرزو را ناروا میداند رشد کند، عقده‌هایش روی هم جمع میشود و با ورود به جامعه‌ای بی‌قید و بند، خود را گم میکند و برای خود و دیگران فاجعه درست میکند[/megadesc]

همه کاراکترها به نوعی در پیشبرد داستان نقش دارند و کاراکتر اضافی را در فیلم نمیبینیم. شخصیت‌پردازی بسیار عالی صورت گرفته، از خود تونی مونتانا گرفته تا رفیقش و زنش و حتی سوسای قاچاقچی. الویرا در نقش زن مونتانا با بازی میشل فایفر در ابتدا همسر رئیس اول تونی، یعنی «فرانک لوپز» بوده که اینطور که فیلم نشان میدهد، دل خوشی از همسرش ندارد. او علیرغم اینکه خودش غرق در مادیات است (مشروب، مواد مخدر، روابط جنسی و …)، اما از زندگی ماتریالیستی با لوپز خسته شده و در همه صحنه‌هایی که کنار اوست این انزجار را نشان میدهد. او حتی پس از ازدواج با تونی نیز این خصلت‌ها را دارد که مجموعه این عوامل باعث سردی روابط او با تونی میشود. از دیگر شخصیت‌های جذاب فیلم، میتوان «الکس سوسا» با بازی پل شنار را اشاره کرد که نقش رئیس باند قاچاق مواد مخدر را ایفا میکند. شنار با حرکات چشمان نافذ و ابروهای خود به زیبایی هر چه تمام این نقش را در آورده است. سوسا کاراکتری بی‌رحم و در عین حال مرموز، مکار و کاریزماتیک دارد، چیزی که او خیلی روی آن حساس است، خیانت است. او از همان اول به تونی میگوید؛ “به من خیانت نکن تونی، حتی فکر این کار رو هم نکن” این جمله یک نوع هشدار و یک نوع اعلام آماده باش برای بیننده درباره پایان فاجعه‌آمیز و دردناک فیلم است و بیننده میتواند حدس بزند که در آخر این خیانت رخ خواهد داد. یکی از صحنه‌های ماندگار فیلم، سکانسی‌ست که تونی هواپیمای را در آسمان میبیند که روی مانیتور آن جمله “دنیا مال توست” تایپ شده است. تونی با یک نگاه حسرت‌بار به جمله نگاه میکند، او از همین جمله الهام میگیرد و بعدا در سالن امارتش روی یک مجسمه کره زمین که چند تندیس انسان آن را نگه داشته‌اند این جمله را حک میکند.

طمع مونتانا تمامی ندارد، او در عرض چند ماه از یک پناهنده ساده کوبایی به یک گانگستر و قاچاقچی تمام عیار تبدیل میشود و برای خود زندگی شاهانه‌ای درست میکند، او حتی به نصیحت رئیسش هم گوش نکرد که به او گوشزد کرده بود؛ “در این شغل فقط کسانی پیشرفت میکنند که قانع هستند” یکی دیگر از صحنه‌های به یادماندنی فیلم هنگامی‌ست که همراه با موسیقی پاپ، گذر زمان و تحول زندگی مونتانا را نشان میدهد. پول‌های بادآورده‌ای که به دست آورده، مکالمات تلفنی که با سوسا دارد و غرق در شادی‌ست، اسکان در یک امارت، عروسی‌اش و جالب‌تر از همه صحنه‌ای که زن را جلوی میز توالت نشان میدهد که در حال آرایش، کشیدن سیگار با یک دست و خوردن مشروب با دست دیگر و کشیدن مواد است. دی پالما به خوبی یک زندگی مادی گرایانه یا ماتریالیستی را به تصویر کشیده که در آن بنیان‌های روابط انسان‌ها سست شده و فقط و فقط مادیات حرف اول را میزند. در واقع فیلم همانطور که کمونیسم را درابتدای فیلم نقد میکرد، حال دارد درست برعکس آن، یک زندگی غرق در عیش و نوش (و شاید سرمایه داری) را نقد میکند. دی پالما نشان میدهد که انسانی تا این حد جاه‌طلب، وقتی در جامعه‌ای کمونیستی که هرگونه آمال و آرزو را ناروا میداند رشد کند، عقده‌هایش روی هم جمع میشود و با ورود به جامعه‌ای بی‌قید و بند، خود را گم میکند و برای خود و دیگران فاجعه درست میکند. از نیمه‌های فیلم به بعد ریتم کمی تندتر شده و در پرده آخر به دوره افول قهرمان یا بهتر است بگوییم ضدقهرمان داستان میرسیم. مونتانا تنها میشود، در واقع هر چه قدرتش بیشتر میشود، تنهاتر میشود. یک شب در حال مستی در رستوران به همسرش ناسزا میگوید و الویرا او را ترک میکند. او در همان حال مستی حرف‌های جالبی را به مردم رستوران میگوید؛ “شما به آدم بدی مثل من نیاز دارید که همه چیز را گردن او بیندازید، اما من همیشه راست میگم، حتی وقتی که دروغ میگم”، دی پالما از زبان نقش منفی داستان انتقاداتش را به جامعه مطرح میکند. این یکی از مرسوم‌ترین شیوه ها در تاریخ سینماست. اواخر فیلم چند فاجعه هم زمان برای تونی روی میدهد، او از دستور سوسا سرپیچی میکند و این آخرین نقطه عطف اصلی فیلم است که فیلم را به سوی پرده آخر سوق میدهد، از طرفی رفیقش مانی با خواهرش پنهانی ازدواج میکنند تا تونی را غافلگیر کنند، اما تونی دیگر خودش را گم کرده و همانطور که در گذشته به مانی هشدار داده بود، کنترلش را از دست میدهد و با اسلحه رفیق صمیمی‌اش را میکشد. از طرفی دیگر گانگسترهای سوسا می‌آیند تا تونی را مجازات کنند. همه محافظان و خواهرش را میکشند و او تنهای تنها میماند و در آخر موقع مرگ از طبقه بالایی امارت به پایین و در حوض می‌افتد، که بیانگر نوعی سقوط از عرش به فرش است و جالب این که درست زیر جمله “دنیا مال توست” میمیرد که این خود هجویه‌ای‌ست بر جاه طلبی‌های انسان.

[megadesc]«آل پاچینو» برای این فیلم چند ماه وقت صرف کرد و لهجه کوبایی را آموخت، او در این فیلم همانند همه فیلم‌هایش بازی برون‌پوستی و هیجانی دارد که از تک تک اعضا و جوارحش برای بروز این احساسات استفاده میکند[/megadesc]

دی پالما همچون اسکورسیزی و فورد کاپوال خود اصالتا ایتالیایی‌ست و این فیلم نیز همچون فیلم‌های مافیایی و گانگستری دهه ۵۵ و ۶۵ ایتالیاست. شاید بتوان تاثیر سبک میزانسن موج نوی فرانسه (تروفو، گدار، شابرول) را در کارگردانی دی پالما یافت. از جمله حرکات طولانی دوربین و تراکینگ (تعقیب) کاراکترها و در بعضی موارد دوربین روی دست و این را هم میدانیم که موج نویی‌های هالیوود از جمله دی پالما در ابتدا فراوان تحت تاثیر موج نوی فرانسه بودند. دی پالما اگرچه هیچ وقت آنطور که باید و شاید از او تقدیر نشد و کارهایش نادیده گرفته شد، اما این فیلم را باید ماندگارترین اثر او و یکی از بهترین بازسازی‌های تاریخ سینما دانست. این جور فیلم‌ها که بیانگر صعود و سقوط یک انسان و مخصوصا مافیا هستند، بعدها زمینه‌ساز ساخت فیلم‌هایی مثل «رفقای خوب» اسکورسیزی شدند. از دیگر نکات قوت فیلم که حتما لازم است ذکر شود، موسیقی الکترونیک «جورجو مورودر» است. تم اصلی فیلم که در تیتراژ ابتدا و انتهای آن هم استفاده شده، حس خاصی را به مخاطب القا میکند. حسی که بیانگر آرزوهای دور و دراز انسان است، نوعی جاه طلبی و بلندپروازی و همچنین اگر به قسمت‌هایی از این تم توجه کنید، حسی همچون سقوط، حسرت، زندگی بر باد رفته و … القا میکند. همچنین در صحنه‌های احساسی که بار درام دارند، یا صحنه‌هایی که بار تراژیک و غمناک دارند، از یک تم عاطفی و مالیم و تا حدودی گریه‌آور استفاده شده؛ همانند صحنه ملاقات تونی با مادر و خواهرش، یا کشتن دوستش، یا مرگ خواهرش. فیلمبرداری «جان ای. آلونزو» نیز همانند تابلوی نقاشیست. آلونزو، میامی در آمریکا را شهری رویایی نشان میدهد و از رنگ‌های شاد و متنوعی در آن استفاده میکند، همانند صحنه‌ای که تونی پس از این که از کشتار کلمبیایی‌ها باز میگردد، در پیش زمینه دارد با تلفن با عمر صحبت میکند و در پس زمینه غروب خورشید در ساحل میامی را نشان میدهد، یا در دیسکوها و کلوب‌های شبانه از رنگ فروان (الترا) استفاده شده و یا موقعی که الویرا همسر لوپز کنار استخر قصر لوپز لم داده و آفتاب گرفته و بعد تونی میرسد، دوربین رنگ آبی آب استخر و در پس زمینه، رنگ آبی دریا و آسمان و همچنین رنگ سفید کاشی‌های حیاط را در چشم میزند تا بیشتر از همیشه زرق و برق دنیا و جذابیت ظاهری آن را نشان دهد.

بی‌انصافی‌ست اگر بازی محشر آل پاچینو را نادیده بگیریم. پاچینو برای این فیلم چند ماه وقت صرف کرد و لهجه کوبایی را آموخت، او در این فیلم همانند همه فیلم‌هایش بازی برون‌پوستی و هیجانی دارد که از تک تک اعضا و جوارحش برای بروز این احساسات استفاده میکند. بسیاری ممکن است این سبک بازی را نپسندند و بازی زیرپوستی رابرت دنیرو مطابق با سلیقه‌شان باشد، اما بازی آل پاچینو نیز در سبک خود یک شاهکار است. او طوری این نقش چندلایه را در آورده که در پایان فیلم ما نمیدانیم دلمان برای تونی مونتانا بسوزد یا از مرگش احساس رضایت کنیم و دلمان خنک شود! یکی از نقاط ضعف فیلم مدت زمان طولانی آن است، حدود سه ساعت. این مدت زمان، برای یک فیلم زیاد است و ممکن است مخاطب را خسته کند، البته ریتم، داستان و تدوین فیلم طوری‌ست که که معموال مخاطب متوجه گذر زمان نمیشود و اکنون برخی از سکانس‌ها و نماها همراه با تحلیل‌شان آورده شده است.

[megadl]مذاکره‌ی تونی با سوسا[/megadl]

ظاهرا تلفن زنگ میخورد، سوسا به پنجره نگاه میکند که آدمش از پشت پنجره علامت میدهد. تونی و عمر هم نگاه میکنند و سوسا میرود. اما تلفن بهانه است، سوسا و آدمش دارند برای عمر نقشه میکشند. دوربین اولین شخص (P.O.V) از دید سوسا و آدمش روی تونی و عمر زوم میکند و بعد روی آن‌ها و این برداشت، این حس القا میکند که آن‌ها نقشه‌ای برای عمر یا تونی دارند.

[megadl]تونی و قاچاقچی اره به دست[/megadl]

هنگامی که تونی و رفیقش در خانه کلمبیایی‌ها اسیر شده‌اند و قاچاقچی اره را روشن میکند و صدای تلویزیون را بلند میکند تا صدای اره بیرون نرود، اینجا دوربین از بیرون پنجره شروع به حرکت میکند و از طبقه بلای خانه، کوچه را سیر میکند و یک حرکت طولانی میزانسن گونه را طی میکند تا میرسد به مانی در اتومبیل که مشغول مکالمه با چند دختر است.

[megadl]تونی، الویرا و فاصله طبقاتی[/megadl]

سکانس بعدی مربوط به موقعی‌ست که تونی و مانی با اتومبیل جدید آمده‌اند دم در خانه رئیس‌شان فرانک تا همسرش الویرا را سوار کنند. الویرا مغرور، زیبا و ثروتمند است، در حالی که مانی و تونی دو جوان آس و پاس هستند. بنابراین ابتدا نمای مدیوم کلوزآپی از تونی و مانی نشان میدهد از زاویه لوانگل و بعد نمای النگ شاتی از الویرا که های انگل و اولین شخص تونی است و روی پله‌ها ایستاده که این نوعی بیانگر بالا بودن الویرا نسبت به تونی‌ست و اختلاف طبقاتی که این دو دارند را نشان میدهد و سپس نما برعکس میشود؛ کلوزآپ الویرا و بعد لوانگل النگ شات تونی و مانی که اولین شخص الویراست. در واقع هر وقت هر کدامشان بخواهند حرف خاصی بزنند نمای نزدیک میشود، مثال وقتی نمای کلوزآپ الویراست او دارد با تمسخر درباره اتومبیل تونی میگوید؛ “من سوار این بشم؟ حتما داری شوخی میکنی”

[megadl]و دنیا برای تو خواهد شد[/megadl]

در آسمان، هواپیما با جمله “دنیا مال توست” عبور میکند و تونی با حسرت به آن را نگاه میکند و بعد نمایی دیگر از پشت تونی و دور شدن هواپیماست و بعد از آن نمای تونی که دور دورتر میشود و بعد در قاب در طبقه بالا الویرا را نشان میدهد که دارد وسایلش را جمع میکند و تونی که همچنان خیره به آسمان است. نمای آن‌ها اکستریم النگ شات میشوند، گویی آن‌ها دارند برای یک زندگی و دنیای جدید آماده میشوند و براساس جمله‌ای که روی هواپیما نوشته شده بود، و همانند وسترن‌های «جان فورد» که در آن قهرمان در افق و صحرا که نماد جهان بود دور میشد، تونی تیز در برابر جهان محو میشود.

[megadl]صورت زخمی، سرگیجه و دی‌پالما[/megadl]

تونی، الویرا را سوار اتومبیل کرده و سپس اتومبیل را از پشت دور میزند و سوار ماشین میشود. در اینجا از تکنیک مشهور دالی زوم استفاده شده است، یعنی هم زمان با زوم به جلو دوربین را عقب بکشیم که انگار هیچ تغییری رخ نداده و فقط عمق میدان را مخدوش میکند. این تکنیک بار اول در فیلم «سرگیجه» هیچکاک به کار گرفته شد و از آن برای القای حس سرگیجه استفاده میشود.

[megadl]مادر و موانع فساد احتمالی خواهر تونی[/megadl]

تونی به دیدار مادر و خواهر خود میرود. در تصویر اول با یک میزانسن عالی که مادر با بی‌رغبتی بین تونی و جینا قرار گرفته و این حس به تماشاچی منتقل میشود که مادر دوست ندارد این دو با هم ارتباط داشته باشند که چند دقیقه بعد از آن این موضوع را ابراز میکند. در تصویر بعدی، مجددا هنگامی کخ برادر و خواهر هم را در آغوش گرفته‌اند، بی‌میلی مادر را میبینیم. همچنین در پس‌زمینه تصویر مریم مقدس و مسیح دیده میشود که نشان از مذهبی بودن خانواده تونی دارد.

[megadl]سکانس مشهور تونی مونتانا در وان حمام[/megadl]

سکانس بعدی سکانس مشهور حمام تونی مونتاناست. در ابتدا نماهای نزدیک از او گرفته میشود، اما بعد از آن ابتدا همسرش او را ترک میکند و بعد از آن دوستش از او رنجیده خاطر میشود و از اتاق میرود. حال او تنهاست و زیرلب غر میزند و میگوید؛ “اصلا به هیچ کدومتون احتیاج ندارم” ولی در این حالت دوربین به آهستگی عقب میرود و نمای بازتری از تونی نشان میدهد و نما دوباره اکستریم النگ شات میشود که بیانگر تنها شدن و از دست رفتن تدریجی قدرت اوست. این یکی از کاربردهای حرکت دالی عقب دوربین است.

[megadl]خباثت و شرارت افتخاری برای مردان خلافکار[/megadl]

هنگامی که سوسا و تونی به همراه دیگر تبهکاران که هر کدام یکی از رجال سیاسی مملکت هستند را احضار کرده و فیلم مربوط به افشاگری یک خبرنگار علیه آنان را برایشان پخش میکند. خبرنگار اسم هر کدام از این رجال سیاسی تبهکار را که می‌آورد و در حالی که دارد سوابق‌شان را فاش میکند، دوربین روی صورت آن‌ها زوم میکند تا کلوز آپ شود. اسم سوسا هم که می‌آید و از او به عنوان امپراطور قاچاق مواد مخدر یاد میشود، دوربین روی صورتش به آرامی زوم میکند و شرارت و خباثت پنهان در چهره‌اش را به نمایش میگذارد. او یک پوزخندی بر لب دارد و ظاهرا از این که سوابق درخشانش را دارد میشنود به خود میبالد.

[megadl]تونی غم‌انگیز و جدا شده از جهان اطرافش[/megadl]

پس از کشته شدن مانی توسط تونی، او افسرده روی صندلی اتاقش لم داده و درست همزمان گانگسترهای سوسا در محوطه خانه‌اش هستند. دی پالما در فیلم تلویزیون‌های مداربسته را در جای خوبی چیدمان کرده و آن درست پشت صندلی تونی‌ست، بنابراین وقتی در تلویزیون گانگستر‌ها را در حال ورود به خانه‌اش نشان میدهد، غرق در اندوه است و متوجه نمیشود. در واقع گویی دوربین به هیچ کار او نمی‌آید. دوربین در ابتدا نمای اینسرتی از تلویزیون و ورود گانگسترها را نشان میدهد و بعد به آرامی عقب میکشد و تونی را غافل و ناآگاه به نمایش میگذارد.

[megadl]سکانسی با تعلیق کشنده[/megadl]

و نمای بعدی، نمای آخر است. تونی در حال تیراندازی و رجزخوانی‌ست و دوربین پشت او را به ما نشان میدهد، به او نزدیک میشود و نمای اولین شخص کسی‌ست که از پشت دارد به او نزدیک میشود. ما چیزی را میدانیم که کاراکتر نمیداند، تعلیق. درست مثل نمای قبلی که تلویزیون مداربسته را نشان میداد، این تعلیق باعث ایجاد کشش و دلهره در تماشاچی میشود و بعد از آن نمای خود طرف را نشان میدهد که از پشت به تونی نزدیک میشود و شلیک میکند و تونی مونتانا در آب سقوط میکند.

[megadl]تونی و دنیا مال تو نخواهد بود[/megadl]

نمای بعدی گانگستر را از زاویه‌های انگل نشان میدهد که با ابهت ایستاده و انگار اکنون او جای تونی را گرفته است و پس از این نما که جسد تونی در آب را نمایش میدهد دیگر تا موقع تیتراژ آخر شات نمیخورد و یک نمای طولانی داریم و دیگر از آن نماهای کوتاه و تنش‌زای قبلی خبری نیست. این بیانگر یک نوع پایان و ثبات وضعیت است. دوربین از جنازه تونی به سمت بالا حرکت عمودی میکند و جمله “دنیا مال توست” را روی تندیس نشان میدهد که تونی روزی آن را اینجا نصب کرده بود و حالا خود زیر آن آرمیده است. دوربین هم‌زمان به عقب دالی میکند و یک نمای اکستریم النگ شات از آن مکان و گانگسترها و جنازه‌ها و … به ما نشان میدهد، گویی یک آدم سوم شخصی از بیرون شاهد ماجرا بود و جاه طلبی‌های یک انسان و نتیجه‌ی آن را دیده و اکنون چرخ اقبال روزگار به سمت سوسا و گانگسترهایش است. آن سوم شخص ما یعنی تماشاچی هستیم و میدانیم این وضعیت نیز پایدار نخواهد ماند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *