خانه / بررسی / چگونه سکانس “اشکی در باران” از فیلم «بلید رانر» به لحظه ماندگار سینما تبدیل شد؟

چگونه سکانس “اشکی در باران” از فیلم «بلید رانر» به لحظه ماندگار سینما تبدیل شد؟

سینما و ماندگاری آن وابسته به عناصر متفاوتی است، از کارگردانی تا بازیگری و موسیقی متن که میتواند ساختار کلی یک اثر را جاودان و فراموش نشدنی نماید. شالوده‌ی سینما متشکل از عناصری‌ست که در سینما تحت لفظ، سکانس‌های ماندگار یاد میشود، از برخورد دزد و پلیسی رابرت دنیرو با آل پاچینو در فیلم «مخصمه» تا سکانس فریاد “آزادی” توسط ویلیان والاس در فیلم «شجاع دل» یا حتی فریاد یک صدا و بلند “ترس” از سوی ارتش روهان در قسمت سوم مجموعه «ارباب حلقه‌ها»، تمامی این سکانس‌ها در ذهن و خاطر مخاطب حک شده و به سختی میتوان در گذر زمان، زیبایی و قدرت چنین ساختاری را در اتمسفر و شرایط کلی که فیلم برای مخاطبانش فراهم آورده، فراموش کرد. در جرگه این دسته لحظات ویژه و خاص سینما، میتوان مثال‌های بیشتری زد اما سکانسی در دل سینما وجود دارد که در سال‌های انتشار و اکران خود، در موج سینمای علمی-تخیلی باز و اکشن که بیشتر با «جنگ‌ ستارگان» و «پیشتازان فضا» معرفی میشد، نگاه درخوری به آن نشد و حتی با شکست گیشه‌ای نیز روبرو شد، اثری که امروز به جهت مضامین قدرتمند و بینظیرش و البته شکل‌دهی طرفداران خاص خود، لقب “کالت” را یدک میکشد.

تعدادی از منتقدین سینما از جمله راجر ایبرت، در سال‌‌های اولیه انتشار این فیلم، معتقد بودند، سکانس اشکی در باران از فیلم بلید رانر و مونولوگ بی‌همتای آن، ماندگاترین و حتی بهترین سکانس تاریخ سینما میباشد

فیلم «بلید رانر» به کارگردانی ریدلی اسکات و محصول سال ۱۹۸۲، یکی از متفاوت‌ترین و حتی نامتعارف‌ترین اثر علمی-تخیلی دوره خود محسوب میشد. فیلمی که از عناصر اکشن بزرگ و داستانی مشخص و دقیقی برخوردار نبود و جهانش نیز با اتمسفری کاملا متفاوت، گاها برای مخاطبان خود غیرقابل درک بود. بلید رانر سفری به جهان سایبرپانکی میباشد که انسان بیش از هر زمان دیگری، آخرزمان خود را شکل داده و زمین مکانی برای استقرار میباشد ولی در عین حال نمیباشد. انسان به سیارات دیگر رسیده و در طول شهر با بیلبوردهای بزرگ، تبلیغ سفر به این جهان تازه برای شکل‌گیری زندگی تازه وعده داده میشود. به نظر میرسد، سیارات و مکان جدید بشر، مکانی بهتر، پاک‌تر و جذاب‌تری میباشد، آن هم در زمانی که صاحبان قدرت خود بر روی زمین و ساختمان یا برج‌های بلند خود و به شکل ایزوله زندانی کرده‌اند، اما زمین دیگر جای درست و سالمی نیست. بلید رانر با اتمسفر منحصر بفرد خود، زمین را به شکل آخرزمان تکلونوژی معرفی میکند که به سختی میتوان روز‌ها تابش خورشید را به چشم دید، ساختار سینمائی اسکات به گونه‌ای تهیه شده که شهر لس آنجلس که با هوای آفتابی شناخته میشود، زیر بارش باران قرار گرفته و تمام مکان‌ها پر شده از بیلبوردهایی به زبان چینی میباشد.

آن چیزی که بلید رانر را ماندگار کرده است، نه کارگردانی، نه فیلمنامه کلی و نه تیم بازیگران آن است، شاخصه اصلی این فیلم، تحت سکانس “اشکی در باران” شناخته میشود. اگر از مخاطبان این فیلم بوده باشید و مفهوم اصلی آن را نیز با تمام وجود حس کرده‌اید، این سکانس هرگز از ذهنتان پاک نخواهد شد. تعدادی از منتقدین سینما از جمله راجر ایبرت، در سال‌‌های اولیه انتشار این فیلم، معتقد بودند، سکانس اشکی در باران از فیلم بلید رانر و مونولوگ بی‌همتای آن، ماندگاترین و حتی بهترین سکانس تاریخ سینما میباشد. سکانس اشکی در باران تک‌گویی یا مونولوگ کارکتر رپلیکانتی شورشی و خودمختار شده به نام «روی بتی» در برابر بلید رانر یا شکارچی رپلیکانت‌های از تاریخ گذشته، «ریک دکارد» میباشد. مفهوم کلی بلید رانر را میتوان در توضیح احساساتی همچون؛ عشق، شور، درد، ناراحتی و گذشت معنا کرد، عناصری که سبب میشود تا تفاوتی بین یک شی و انسان قائل شویم. به بیانی ساده‌تر، بلید رانر داستان و مفهومی در بیان “روح” دارد، اینکه داشتن روح به چه معنا میباشد؟ آیا رپلیکانت‌ها که هوش‌های مصنوعی خلق شده توسط انسان میباشد، توانایی بروز این احساسات را دارد؟ در صورت بروز، آیا روی بتی که هوش مصنوعی خودمختار و ویژه‌ای میباشد، به روح و فقدانی که جهان سایبرپانکی اسکات را با مشکل مواجه کرده است، دست یافته است؟ جهت پاسخ به این سوالات، بهتر از در ابتدا نگاهی به مونولوگ روی بتی در زیر باران و پس از تقابل با مامور دکارد داشته باشیم:

من چیزهایی را دیده‌ام که شما انسان‌ها باورتان نخواهد شد، من جنگ بین جهان‌ها را دیده‌ام و پرنده‌هایی را که در آسمان‌های تاریک می‌درخشیدند، اما تمام آن لحظات به مروز زمان همانند قطره اشکی در باران، از بین خواهد رفت و اکنون زمان مرگ فرا رسیده است

جملات روی بتی در حالی بیان میشود که او در زیر باران، با بدنی خون‌آلود و زخمی که در دستانش پرنده‌ای قرار گرفته، بیان میشود. جهت درک بیشتر این سکانس باید اشاره کرد، روی بتی در ابتدا جهت مرگ رپلیکانتی دیگر، «پریس» با مامور دکارد وارد مبارزه و نبرد میشود، نبردی که خشم تمام وجود روی بتی را فرا گرفته است، سپس در حالی که مامور دکارد در مسیر فرار از این رپیکانت شورشی در حال سقوط از ساختمان میباشد، روی بتی دست او را میگیرد و مامور دکار را نجات میدهد و سپس در برابر او مینشیند و مونولوگ اشاره شده را بیان میکند و سپس میمیرد. یکی از سوالات مهم این سکانس مربوط به درگیری و سپس نجات مامور دکارد توسط روی بتی میباشد، اینکه چرا او دکارد را نجات میدهد؟ میتوان گفت، بتی در آن لحظات که میداند زمان مرگش فرا رسیده و خالقش نیز به او جهت عمر بیشتر، کمکی نکرده بود، تصمیم میگیرد تا مامور دکارد را نجات دهد تا او پای حرف‌ها و سخنانش بنشیند و از چیزهایی که دیده و تجربه کرده، در چند جمله ساده بگوید. میتوان گفت، حتی روی بتی در آن لحظه احساس بخشش قلبش را فرا گرفته است، در هر شکلی از این استنادها، میتوان دریافت که روی بتی در آن لحظه، به مامور دکارد احساس نیاز کرده است و این عامل و عنصر همان چیزیست که کلیت فیلم را در برخوردهای مختلف این رپلیکانت نشان میدهد. اینکه او حس میکند و در حالی که در تصور خالق او و بلید رانر داستان، او و دوستانش تنها هوش‌های مصنوعی فراتر از حد خود و “شورشی” میباشند، آن‌ها از عنصری برخوردارند که نسل بشر در آینده‌های تیره و تار به مرور زمان آن را از دست داده است.

سکانس پرواز پرنده در میان آسمان تیره شهر، بدون شک زیبایی منحصر بفرد و خاصی دارد که در بیان روی بتی و مونولوگ او، در لحظه و به مرور زمان همانند اشکی در باران از بین خواهد رفت

جملات روی بتی زمانی بیان میشود که مخاطب شاهد برخورد و کینه‌ای انتقام‌جویانه بوده است و منتظر است تا روی بتی در قالب عملکردی کلیشه‌ای و قابل انتظار، انتقام خود را از دکارد بگیرد اما او متفاوت عمل میکند و تصمیم میگیرد تا با نجات دادن دکارد، متفاوت و سودمندانه به زندگی خود پایان دهد. جملات روی بتی که توسط روتخر هاور بیان و بازی شده است، به شدت آرامش‌بخش و صلح‌آمیز میباشد، جملاتی که مخاطب را به جریان دیگری میبرد و از آن سکانس‌های پربرخورد اکشن دور میکند. روی بتی از درخشش پرنده‌ای در آسمان‌های تاریک میگوید، آسما‌هایی که توسط خود انسان به تیرگی درآمده و پرنده در نمادی از تنها امیدهای باقی مانده در تلاش در مسیر نجات خود از این تیرگی، درخشش منحصر بفردی در برابر چشمان بتی دارد، سکانسی که پس از مرگ این رپلیکانت نشان داده میشود و با مرگ روی بتی، پرنده‌ای که در دستانش قرار داشت، آزاد میشود و در آسمان تیره و بارانی شهر لس آنجلس و در برابر ابرهای تیره، مسیری برای فرار خود پیدا میکند و مخاطب برای اولین بار، درخشش پرتویی باریک از نور خورشید را در میان لایه‌های پرتراکم و ابری آسمان شهر، شاهد است. تیرگی و بارندگی همیشگی شهر ناشی از فعالیت و عملکرد انسان میباشد که با تخریب محیط زیست، اتمسفر آن را تغییر داده است (تغییرات اقلیمی که اکنون یکی از دغدغه‌های مهم فعالیت‌های ضد زیست محیطی سازمان‌های جهانی میباشد) و اکنون زمین، مکانی افسرده و همیشه تاریکی میباشد که پرنده در نمادی از رپلیکانت‌های داستان، در تلاش جهت فرار از این مصبیتی هستند که انسان و خالقشان، خلق کرده‌اند. سکانس پرواز پرنده در میان آسمان تیره شهر، بدون شک زیبایی منحصر بفرد و خاصی دارد که در بیان روی بتی و مونولوگ او، در لحظه و به مرور زمان همانند اشکی در باران از بین خواهد رفت. بیش از هر زمانی، بخش دوم گفته‌های بتی، شاعرانه به نظر میرسد و کلماتی که او به زبان می‌آورد، سرشار از تجربه، احساسات و درک است و این نیز ارجاعی دیگر از شکل‌گیری معنای روح در هوش مصنوعی داستان میباشد.

روی بتی لحظات زیبا و دیدنی تجربه‌ی خود را در بیان اشکی در باران میداند که شسته خواهد شد، دیده نخواهد شد و از بین خواهد رفت. اینکه تجربیات او، فراموش شدنی میباشد، چرا که در نهایت لحظه مرگ فرا میرسد و تمام این تجربیات دیگر ارزش چندانی نخواهد داشت. تجربیاتی که با مرگ معین و برنامه‌ریزی شده، ارزش روحانی خود را از دست میدهد. قطره‌ای در باران معنای حقیقی فراموشی میباشد، اینکه پس از مرگ روی بتی، دیده‌ها و تجربیاتش دیگر ارزشی ندارند و هر آن چیزی که او دیده یا شنیده، برای خود او بوده و تمام آن لحظات احساسی بوده که در آن زمان او لمس کرده و در تمام مدت با چنین احساسی او مسیر خود را پیش گرفته است. مونولوگ “اشکی در باران”، سکانسی پراحساس و گاها دردناکی‌ست که کارکتر رپلیکانت داستان در طی چند ثانیه تمام آن چیزی را که لمس کرده را با تمام شور و اشتیاق به زبان می‌آورد و مخاطب را با هویت و روح خود آشنا میکند. آن چیزی که شاید مامورد دکارد را از خود بیگانه میکند و به عبارتی او را از جرگه‌ی بلید رانرها خارج میکند، مشاهده چنین ساختار روانی و روحی توسط روی بتی در مقام یک هوش مصنوعی بوده است، اینکه آیا مامور دکارد نیز همانند او رپلیکانتی پیشرفته بوده یا همانطور که در ظاهر داستان بعنوان انسان معرفی میشود، میتواند گره‌ دیگری از کلیت داستان فیلم باشد اما، مساله اصلی لمس و احساس میباشد که واژه‌ی دغدغه‌مند روح و چگونگی و چیستی آن را بیان میکند. انسان میتواند ماشین و ابزار بسازد و گاها هوش مصنوعی نیز ساخته است، سوال بلید رانر، بیان تفاوت بین رپلیکانت‌ها با انسان‌ها و سپس پاسخ به این سوال است که چگونه روی بتی و دوستان شورشی‌اش که در سکانس‌های متعدد فیلم از خود شور، عشق و وابستگی که از عناصر تشکل دهنده استقلال روانی و روحی میباشد، را دست یافته‌اند. چنین ساختار سینمائی که شامل اتمسفریک منحصر بفرد ریدلی اسکات در کنار بازی مثال‌زدنی روتخر هاور میباشد، مونولوگ عمیقا پراحساس و پیچیده روی بتی را در نمادی از دست ساخته روح‌مند شده‌ی داستان، متفاوت و در تاریخ سینما، ماندگار میکند.

منبع: دنیای سینما

یک نظر

  1. عالی بود
    برای من هم این سکانس همیشه در ذهنم حک شده و معنا و حس خاصی داره
    یاداوری و تحلیل شما هم لذتش رو دوباره بهم چشاند
    برای من یکی از علتهای ماندگارشدن این سکانس علاوه بر تمام جزئیات درست و بجایی که گفتین، موسیقی جادویی ونجلیس هم هست، کما اینکه موسیقی متن کل فیلم هم عالیه و پیشرو در زمان خودش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *