خانه / بررسی / نگاهی موشکافانه بر فیلم «مورد عجیب بنجامین باتن»

نگاهی موشکافانه بر فیلم «مورد عجیب بنجامین باتن»

ژان لوک گدار در جایی میگوید؛ “سینما با بازگشت آغاز میشود. در سینما آدم کار را از طریق زمانِ بازیافته شروع میکند، و بعد، با زمانِ از دست رفته، کار پایان پیدا میکند. ادبیات با زمان از دست رفته شروع میشود و با زمان بازیافته تمام میشود” گفته‌ی گدار در اینجا، خواسته یا ناخواسته، یادآور بازِن است؛ “سینما دستگاهی‌ست برای بازیافتِ زمان، تا بعد بشود آن را از دست داد” از دست دادن بدون شک بزرگترین رنج بشر است. فیلم «مورد خاص (عجیب) بنجامین باتن» فیلمی است که از ابتدا تا انتهای آن شاهد این هستیم که چیزی یا کسی از دست میرود. فیلمی که به داستان کوتاه فیتز جرالد وابسته نیست و تنها موضوع از آن گرفته شده و بطورکلی در جهت دیگری حرکت میکند. البته احساس میشود که فیلم در بیان معنا و هدف نهفته خود کمی ناموفق عمل کرده و ایراداتی به آن وارد است اما از جذابیت و ارزشمندی فیلم چیزی کم نشده و اگر پذیرش این زندگی به عنوان واقعیت برای مخاطب سخت است اما درک سرگذشت افسانه‌ای بنجامین و ارتباط برقرار کردن با تمام احساسات اتفاقی است که برای مخاطب میفتد.

زندگی بنجامین همانند شخصی است که وقتی همه از در خارج میشوند او وارد میشود و وقتی همه رو به جلو می‌آیند او به عقب میدود و درست زمانی که دیسی و بنجامین در کنار هم قرار میگیرند از همان زمان کوتاه نهایت استفاده را میکنند

فینچر در این اثر خود همچون نوشته‌های گابریل گارسیا مارکز با سبک رئالیسم جادویی فیلمی به مخاطب میدهد که با وجود عجیب بودن زندگی بنجامین بسیار قابل درک وحقیقی می‌نماید، که البته همراه کردن وقایعی چون جنگ جهانی دوم وطوفان کاترینا و … در این امر بی‌تاثیر نبوده است. در هفتمین فیلم فینچر به زیبایی از تضاد و پارادوکس در صحنه‌های مختلف و کل داستان بهره گرفته شده است. در همان آغاز روایت زندگی بنجامین شاهد بدنیا آمدن کودک در مقابل مرگ مادر هستیم. نوزادی که باید چون شکوفه‌های بهاری زیبا باشد اما چون علف خشکیده‌ای پیر و پژمرده و زشت است. پدری غمگین و روزی سخت برای او در میان مردم شهری خوشحال از اتمام جنگ جهانی اول و روزی خوش یمن برای آن‌ها اما این بار پدر کودک خود را به خانه سالمندان میسپارد. کودکی که جلوی درب خانه سالمندان رها میشود تا نشان دهد زنی سیاه جرده با دلِ صاف و مهرِ سپیدش میتواند نقش ناجی را داشته باشد. راث از شباهت فصل آغاز و پایان زندگی انسان استفاده کرده تا داستانی خلق کند انسان را به فکر فرو ببرد. چطور میشود کودکی که بدنیا می‌آید و در غذا خوردن و کارهای روزمره خود ناتوان و محتاج است آنقدر دوست داشتنی و مورد توجه قرار میگیرد اما پیرسال خورده‌ای که پس از رنج بسیار و گذراندن فصل‌های زندگی در کارهای روزمره خود ناتوان میشود، اعمالش دوست نداشتنی و زشت بنظر می‌آید، چرا همه منتظر مرگ او هستند تا از او راحت شوند؟ آیا تنها تفاوت آن‌ها امیدی است که به آینده آن‌هاست که یکی به اوج هستی و دیگری به سمت نیستی میرود؟ اگر این چنین است چرا در بنجامین نیز این اتفاق رخ میدهد، مگر او کودکی نیست با ظاهری پیر چرا او همچون پروانه‌ای که قرار است از پیله‌ی خود بیرون بیاید بنظر نمیرسد؟ بنابراین میتوانیم بگوییم که این حالت ناخواسته آدمی بخاطر علاقه درونی انسان به زیبایی است و انسان ظاهربین تمام توجهش را به پوسته انسان‌های اطرافش میدهد نه درون آن‌ها.

تا اینکه دختری هم سنِ روح و ذهن او پیدا میشود که هر دو درکی از درون یکدیگر دارند و دخترک او را فردی متفاوت نسبت به دیگر انسان‌های خانه سالمندان میداند و او میشود تنها دوست و هم بازی بنجامین. در سن‌های یکسان اما فصل‌های متفاوت زندگیشان این علاقه و دوستی ادامه پیدا میکند تا درست زمانی که هر دو در یک سن برابر و فصل برابر میرسند و عشقی فراموش نشدنی میان خود میبینند. زندگی بنجامین همانند شخصی است که وقتی همه از در خارج میشوند او وارد میشود و وقتی همه رو به جلو می‌آیند او به عقب میدود و درست زمانی که دیسی و بنجامین در کنار هم قرار میگیرند از همان زمان کوتاه نهایت استفاده را میکنند اما این بار بنجامین از خودگذشتگی میکند و قبل از اینکه چیزی از دست بدهد، خود برای همسر و دخترش فداکاری میکند تا زندگی نرمال و راحتی داشته باشند. با گذر زمان ظاهر او جوان میشود ولی درون او پیرتر و خسته‌تر و اینجا شاید به همان داستان فیتز جرالد میرسد که جوانی را می‌یابیم اما باتجربیات و پختگی میانسالی و پیری اما هدف فیتز جرالد در فیلم به تصویر کشیده نشده و داستان با هدف دیگری روایت میشود، تا اینکه بنجامین به کودکی تبدیل میشود که هیچ چیز را بیاد ندارد اما خاطراتی دارد که حتی تا لحظه آخر ناخودآگاهش باقی مانده است و چشم‌هایی که بسته میشوند و کودکی که در آغوش مادرانه همسر خود جان میدهد.

در اینجا برعکس فارستِ کم رو داستان نه از جعبه‌های شکلات خبر است نه از پَرهای معلق، زندگی بنجامین درد و رنجی به مخاطب میدهد که در فارست القا نمیشود، اینجا بنجامین ساعت‌ها نمی‌دود، بلکه بر افراد اطرافش طوری تاثیر میگذارد

فیلم بارها سعی دارد نشان دهد که حتی کوچکترین حرکت ما در زندگی بر دیگران اثرگذار است همانند؛ تصادف دیسی و فرصتی که از این اتفاق نصیب آن‌ها میشود برای زندگی کنار یکدیگر یا تاثیری که بنجامین بر الیزابت میگذارد و …، در طول فیلم در کنار داستان اصلی داستانک‌های پراکنده‌ای روایت میشود که به روند اصلی فیلم کمک نمیکند اما ذهن بیننده را به خود مشغول میکند و در مدت زمان ۱۶۶ دقیقه‌ای فیلم اصلا خسته کننده بنظر نمیرسد و مخاطب را تا آخر همراهی میکند و احساساتش را به بازی میگیرد. اما در مورد عجیب بنجامین باتن به چه موضوعات و موارد خاصی اشاره میشود؟ در فیلم ساعتی‌ست که بر عکس کار میکند و بجای اینکه حرکتی رو به جلو داشته باشد به عقب حرکت میکند، مردی که ساعت را ساخته، شخصی‌ست که رنج از دست دادن را کشیده و هدف از ساختنش آن است که؛ “شاید ساعت عقب برود، زمان به عقب بازگردد، فرزندان ملت به خانه بازگردند و زندگی کنند، ازدواج کنند، بچه‌دار شوند و به مرگ طبیعی بمیرند، شاید پسر من نیز برگردد!” و دوست دارد چنین اتفاقی رخ دهد تا زمان از دست رفته را بازیابد اما آیا چنین میشود؟ پس از این داستان کوتاه ابتدایی، کودکی زاده میشود که زندگی او ساعت‌وار به عقب بازمیگردد ودر انتها نیز پس از توقف ساعت بنجامین نیز زندگیش متوقف میشود و پایان می‌یابد، اما آنچه که ساعت‌ساز آرزو داشت رخ نداد، بنابراین میتوان از طرح چنین داستانی این گونه برداشت کرد که حتی اگر از پایان به آغاز برویم، باز هم زمان را از دست میدهیم، بنابراین در لحظه زندگی کن چون مرگ یقین است و باقی، احتمال است. حتی ساعتی که برعکس کار میکند نیز، متوقف میشود وهر آنچه را که با خود همراه کرده را نیز با خود متوقف میکند. یکی از ارزشمندترین دیالوگ‌هایی که در فیلم بیان میشود در جایی‌ست که بنجامین خطاب به فرزند خود اما به همه‌ی ما میگوید؛ “پس برای کاری که انجام دادنش ارزشمند است هیچوقت دیر نیست، یا در مورد من (بنجامین) خیلی زود است، که کسی بشوی که میخواهی باشی و هیچ محدودیت زمانی وجود ندارد، هر وقت خواستی شروع کن و میتوانی تغییر کنی یا میتوانی همانطور بمانی، هیچ قانونی برای این چیزها وجود ندارد. میتوانیم بهترین چیزها یا بدترین چیزها را بسازیم. امیدوارم تو بهترینش را بسازی و با چیزهایی روبرو شوی که بهت تو انگیزه میدهد، امیدوارم چیزهایی را حس کنی که هرگز حس نکرده بودی، و با آدم‌هایی روبرو شوی که زاویه دید متفاوتی دارند، امیدوارم طوری زندگی کنی که به آن افتخار کنی و اگر فهمیدی که این طور نیست، امیدوارم قدرتش رو داشته باشی که همه چیز رو از اول شروع کنی”

بدون شک حالت درام گونه این فیلم، مخاطب را به یاد فیلم «افسانه ۱۹۰۰» می‌اندازد و یا شباهت‌های بسیاری را با فیلم «فارست گامپ» پیدا میکنید. فردی خاص که با جماعت اطرافش فرق دارد، محکوم به تنهایی است و باید در میان آن‌ها به زندگی ادامه دهد، اما در اینجا برعکس فارستِ کم رو داستان نه از جعبه‌های شکلات خبر است نه از پَرهای معلق، زندگی بنجامین درد و رنجی به مخاطب میدهد که در فارست القا نمیشود، اینجا بنجامین ساعت‌ها نمی‌دود، بلکه بر افراد اطرافش طوری تاثیر میگذارد تا برای رسیدن به خواسته‌های خود بدوند و حتی اگر اشتباه مسیر را رفتند قدرت بازگشت به نقطه آغاز را داشته باشند. تنها نگرانی هر دو آن‌ها (بنجامین باتن و فارست گامپ) از تولد فرزندی شبیه به خود آن‌هاست، فرزندی با ظاهری نازیبا، اما شاید آن‌ها نمیدانستند که درون آن‌ها بسیار زیباتر از تمام انسان‌های شهر و دنیای ماست. احتمالا این شباهت‌هایی که احساس میشود به علت فیلمنامه‌نویس مشترکی است که داشته‌اند.

بعضی از مردم برای زندگی کنار رودخانه بدنیا می‌آیند، برخی برای کشته شدن با صاعقه، برخی برای شنیدن موسیقی، برخی برای شنا کردن، برخی برای ساخت دکمه، برخی برای شکسپیر بودن، برخی برای مادر بودن، و برخی برای رقصیدن

جلوه‌های ویژه اریک باربا و گریم فوق‌العاده‌ی کارلا برنهوتز، که به تازگی مشابه‌ش را در «تاریک‌ترین ساعات» نیز دیده‌ایم بسیار در فیلم دیوید فینچر اثرگذار بوده‌اند. اگرچه عده‌ای از اینکه اسکار را حق برد پیت میدانیم تعجب میکنند و گریم سنگین‌ش را تنها نقطه قوت کارش میدانند اما پیت با بازی چهار نقش جوانی، میانسالی، پیری و راوی فیلم حتی با گریم‌های سنگین بسیار، باورپذیر بوده است، او گریه نمیکند و نمیخندد چون باید همانگونه باشد اما به گریه می‌اندازد، میخنداند و حس همذات پنداری مخاطب را به نحو احسن بر می‌انگیزاند. در کنار بازی موفق و دیدنی برد پیت نباید از بازی فوق‌العاده کیت بلانشیت غافل شد و اگر از حق نگذریم این فیلم همراه با بازیگرانش حق بیشتری از اسکار داشته است. این مورد عجیب گویی برای چند بار دیده شدن ساخته شده است، با هر بار تماشای فیلم علاقه شما به آن کم که نمیشود بلکه بیشتر نیز میشود، اگرچه فیلم را مرتبه اولی که تماشا میکنید بسیار کنجکاوی برانگیز و جدید و منحصربفرد است اما برای بارها دیدن، فیلم پرکششی است و برخلاف نظر عده‌ای که عقیده دارند بعد از مشخص شدن داستان، دیدن آن هیچ جذابیتی ندارد دقیقا فیلمی است که از لحاظ بصری بسیار پرقدرت و تاثیرگذار است و شاید بهتر از هر کتابی به اگزیستانسیالیسم و … میپردازد.

«مورد خاص بنجامین باتن» با سکانسی به پایان میرسد که در آن عنوان میشود؛ “بعضی از مردم برای زندگی کنار رودخانه بدنیا می‌آیند، برخی برای کشته شدن با صاعقه، برخی برای شنیدن موسیقی، برخی برای شنا کردن، برخی برای ساخت دکمه، برخی برای شکسپیر بودن، برخی برای مادر بودن، و برخی برای رقصیدن” و همه برای کسی یا چیزی زندگی میکنند، و وای به حال زمانی که دیگر چیزی برای زندگی کردن وجود نداشته باشد، که آن روز، مرگ انسانیت است.

منبع: دنیای سینما

یک نظر

  1. مرسی از نقد خوبتون عالی بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *