خانه / بررسی / بررسی یک تئوری: آیا سینما مرده است؟

بررسی یک تئوری: آیا سینما مرده است؟

اگر به تاریخ و سیر تکاملی انسان نگاهی بیندازیم، متوجه خواهیم شد که مقوله هنر، از دسته مقوله‌هایی‌ست که همواره سیری رو به جلو داشته و دارد. از همان هنر اول که موسیقی‌ست تا هنر ششم یعنی نمایش، این هنرها هیچگاه متوقف نشده‌اند و هر روز در سراسر جهان باب تازه‌ای از آن‌ها گشوده میشود، به طور مثال چه کسی در هزار سال پیش متصور بود که موسیقی، که خود نوعی دستگاه هنری جداست، روزی به دنیایی به نام سینما پیوند بخورد و موسیقی فیلم تولید شود و این در خصوص سایر هنرها نیز صادق است. در توضیح بیشتر، اگر در ادبیان نگاه وسیع‌تری داشته باشیم، متوجه خواهیم شد، اکنون مدت‌هاست که در ساختار داستان و شعر نویسی تغییراتی اساسی ایجاد شده و ادبیات مدرن را شکل داده است، طی یک فرآیند چند صد ساله، هیچگاه در جا نزده و همیشه گروهی بوده‌اند که به دنبال ساختارشکنی و نوآوری ظهور و حضور پیدا کرده‌اند.

در حقیقت، منشا این مهم را باید در ذات انسان جستجو کرد؛ انسان از سویی همواره نوگراست و سیری ناپذیر است و در حقیقت نمیخواهد چیزی را که دارد از دست دهد و از سویی دیگر، ذات انسان هنرجو بوده، هست و خواهد بود. بزرگی میگفت؛ “هنر برای آن است که تحمل زندگی را آسان کند” شاید این جمله درست باشد و بنابر دلایل ذکر شده، جوشش هنر در انسان هیچگاه پایان نمیپذیرد. اما واقعیت این است که برخلاف دیگر هنرها که به طور معمول (نه همیشه) بر سر بقا و ادامه‌شان بحث و جدلی نیست، این قاعده در خصوص هنر هفتم صدق نمیکند. اکنون که حدود صد و بیست و سه سال از آغاز سینما و اختراع این پدیده شگفت‌انگیز توسط برادران لومیر گذشته، بحثی شدیدا داغ در بین سینماگران، منتقدان و سینما دوستان رواج پیدا کرده، جدیدا در بسیاری از محافل هنری تفکری رواج داده میشود مبنی بر پایان سینما و تئوری مرگ سینما، اما این نظریه جنجالی و به ظاهر جذاب چه میگوید؟

این گروه (علاقمندان به تئوری مرگ سینما) عنوان میکنند، سینما با ورود به عصر دیجیتال به پایان رسیده است و تمام پتانسیل‌های هنری خود را برای همیشه به خاک سپرده است (تقریبا از سال ۲۰۰۰ به بعد)، حتی عده‌ای از آن‌ها بسیار رادیکال‌تر فکر میکنند و سینما را در دهه پنجاه و شصت پایان یافته میبینند و بسیاری‌شان بعضا از منتقدان مشهور ایران و جهانند و نکته تلخ آن جایی‌ست که برای همه سینما دوستان بسیار دردناک است که این نظریه را قبول کنند و عنوان کردن عبارت “مرگ سبنما” خود عین یک تراژدیست، اما استدلال این گروه (تئوری پردازان مرگ سینما) چیست؟

پیش از هر چیز باید این نکته را متذکر شد که بسیاری از ما طرفداران سینما، اغلب اوقات با دیدی نوستالژیک به سینما نگاه میکنیم، طبیعتا مخاطبی که به سینما گرایش پیدا میکند، با گذرد زمان، به تاریخ آن و علی الخصوص سینمای کلاسیک علاقمندتر میشود و مشاهده فیلم‌های خاطره‌انگیز تاریخ سینما، شاهکارهای ماندگار و آثار فیلمسازان بزرگ (خصوصا سینمای کلاسیک هالیوود که مملو از فیلم‌های رمانتیک، نوآر و کمدی است) هر سینما دوستی را به خود وابسته میکند و بدین شکل دیگر نمیتواند خود را با سینمای مدرن و امروز جهان وفق و تطبیق دهد، مخاطب میبیند که دیگر خبری از فیلمسازان بزرگی چون هیچکاک و فورد و کاپرا نیست که برایشان ملودرام‌های دلهره آور، وسترن و کمدی رمانتیک سیاه و سفید بسازند و نه خبری از ستارگان خوش تیپی چون هامفری بوگارت، گریگوری پک، کری گرانت و جیمز استوارت است، دیگر نه اینگرید برگمنی در کار است و نه آدری هپبورنی و خبری از آن موزیک‌های آغازین و رمانتیک هالیوودی نیست. مخاطب میبیند که اساسا ساختار سینما در جهان به هم خورده و همه چیز تغییر کرده، در واقع با رویکردی نوستالژیک و احساسی به ماجرا می‌نگرد. نوستالژیک بودن به خودی خود اشکالی ندارد؛ اما نباید ما را در قضاوت به اشتباه بیندازد.

این از وجه احساسی که غالب عوام سینمادوست و فیلمباز حرفه‌ای به آن برخورد میکند، اما منتقدان سینمائی معمولا دلایل دیگری می‌آورند و با رویکردی هنری سینمای مدرن را به چالش میکشند. استدلال گروه دوم مبنی بر ورود تکنولوژی به سینما آن هم در این مقیاس و در واقع ورود به عصر دیجیتال، به شدت مانع از خلاقیت شده و مانع از بروز کامل ظرفیت‌های هنری فیلمسازان میشود، بوده است. آن‌ها معتقدند امروزه در سینما کارگردان حرف آخر را نمیزند، بلکه تکنولوژیست و ابزار و ادوات مدرن و جلوه‌های ویژه نقش اول یک اثر سینمائی میباشد. بنابر این باور، دیگر جای هیچ نوع ذوق هنری و خلاقانه برای فیلمساز باقی نمی‌ماند، این گروه معمولا با کارگردانانی چون جیمز کامرون و کریستوفر نولان که سمبل سینمای دیجیتال و آمیخته با جلوه‌های ویژه هستند، مشکل دارند و در این میان شاید تا حدی مجبوریم در برخی موارد حق را به آنان بدهیم و در این که تکنولوژی بیش از حد وارد سینما شده ایراد و اشتباه وارد کنیم، حال آنکه اخیرا هوش مصنوعی نیز به این جریان فکری و هنری وارد شده است، هوشی که میتواند فیلمنامه خوب از بد را تشخیص دهد و خود آن را کارگردانی کند، اما باید دید آیا این امر به خودی خود بد است؟ آیا باید از این که سینما تا این حد با تکنولوژی در آمیخته خوشحال باشیم یا آن را مرگ سینما قلمداد کنیم و بر این سبک از فیلمسازی مدرن را همانند یک تراژدی نگاه کنیم؟

سالیانن پیش ،ژان لوک گدار ادعایی جنجالی کرده بود که مخالفان زیادی را برانگیخت؛ “سینما با گریفیث آغاز میشود و با کیارستمی خاتمه می‌یابد” و آیا اکنون با این ادعا، “مرگ سینما” حقیقتی بازگشت ناپذیر است؟ نمیتوان پاسخی قطعی به این پرسش داد، بله؛ با ادله‌ای که پیش‌تر ذکر شد، سینما سالیان سال است که مرده و کلیت جشنواره‌های برگذار شده، در حقیقت حکم مجلس ختم آن را دارد، اما می توان از منظری دیگری نیز به این رخداد نگاه کرد. اینکه چرا تا این سطح شرایط را سیاه نگاه کنیم؟ مگر سینما همانند دیگر هنرهای هفتگانه، هنر محسوب نمیشود؟ همانطور که آن‌هادر طی زمان، فرم سنتی خود را شکستند و ساختار جدیدی را شکل دادند، چرا سینما نباید چنین تغییر ساختاری و عنصری را در خود نبیند؟ مگر همین سینما همانند ادبیات به سه دوره کلاسیک و مدرن و پست مدرن تقسیم نمیشود؟ و از حدود بیست و اندی سال پیش که پست مدرنیسم وارد سینما شد، جریان و شاخه‌ای بود جز دنیای عظیم سینما و تا امروز نیز بسیاری از فیلمسازان جهان مطابق سینمای کلاسیک فیلم میسازند. اگر با تئوری مخالفت با این سینما و شالوده‌ی کشنده‌ی آن پیشروی کنیم، اما نمیتوان انکار کرد که نولان دستاوردی جدید و آرنوفسکی نیز تفکری جدید است و حتی کارگردانانی همچون؛ کامرون و اسپیلبرگ که از حدود چهل سال پیش تا کنون در حال فعالیت هستند، از این تفکر سینمائی جدا شده‌اند.

در حقیقت از آغاز سینما تا کنون، درست‌آوردهای بزرگ و مهمی وارد این هنر شده و آیا اگر تلاش برای نوآوری صورت نگرفته بود، اصولا صدا وارد سینما میشد؟ و یا رنگ و سایر عنصرهای پیشروی سینمای جدید هرگز به سینما ورود پیدا میکردند؟ اگر سینما فرضی از تلاش بیهوده و گیج کننده بود، آیا مقوله سورئالیسم اساسا وارد سینما میشد؟ آیا اگر منتقدان کایه دو سینما همچون گدار و تروفو در دهه پنجاه آن تئوری‌های انقلابی خود را عنوان نمیکردند و موج نوی فرانسه شکل نمی‌گرفت، امروزه چیزی به نام تئوری مولف داشتیم؟! گداری که بسیاری از طرفداران نظریه “مرگ سینما” شیفته‌ی او هستند، فرم سینمائی را از اساس دگرگون کرد و اگر همه‌ی این‌ها تا جای ممکن پایبند قوانین خشک و منعطف سینما می‌بودند، آیا سینما پیشرفتی میکرد؟ سینما بسیار منعطف‌تر از تئوری مرگ سینماست که با ورود تکنولوژی به خطر بیفتد و در حقیقت آیا میتوان عنوان کرد، دیجیتال بسیار کار فیلمسازی را راحت‌تر نکرده است و دیگر از هزینه‌های عجیب تهیه نگاتیو خبری نیست؟ و امروزه نیز، جلوه‌های ویژه نیز نقشی بسیار اساسی را در پیشبرد داستان‌ فیلم‌ها ایفا میکند و در مراتب بالای خود، سینمائی خاص با طرفداران پروپا قرص خود تشکیل داده که هیجکدام از این عناصر عیب محسوب نمیشود.

امروزه در سراسر جهان فیلمسازان آوانگارد و تجربی بسیاری هستند که بعضا به کمک این تکنولوژی، هر روزه فرمی جدید را به سینما معرفی میکنند، حتی بدون آنکه لطمه‌ای به بدنه‌ی اصلی سینما وارد شود. در بیانی دیگر، میتوان عنوان کرد که کل روایت‌ها و داستان‌های سینمائی، به نزدیکی بیست سال پیش تمام شده، اما فرم همواره تغییر میکند و به اشکال گوناگون محتویات ثابت و قدیمی را به تصویر میکشد. برای جمع‌بندی، بهتر است اینگونه بگوییم که اگر از زاویه‌ای دیگر بنگریم، نه تنها سینما، بلکه هنر هیچگاه به پایان نمیرسد، چراکه با احساسات انسان سر و کار دارد و این منبع جوشان نیز هیچگاه دست از جوشش بر  نخواهد داشت و همواره مطلب تازه ای برای گفتن دارد. فارغ از این که ما خوشمان بیاید یا مخالف آن باشیم، هنر به رشد خود ادامه میدهد، اما قطعا اگر از همان دید سیاه و بدبینانه به کلیت هنر و سینما بنگریم، هنر صدها سال است که در خاک خفته و ما هستیم و این جهان بی‌انتهای بی‌هنر.

منبع: دنیای سینما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *