خانه / مقالات / چگونه «جان ویک» به یک کلاسیک همه‌گیر تبدیل شد؟

چگونه «جان ویک» به یک کلاسیک همه‌گیر تبدیل شد؟

با «بلوند اتمی» ساخته‌ی دیوید لیچ گیشه‌ها منفجر شدند و این زمانی بود که ناتان رابین قدرت همکاری لیتچ و چاد استاهلسکی به همراه هنرنمایی کیانو ریوز را کشف کرد. به عنوان یک فیلمساز شما می‌توانید یک شهر را به‌طور کامل نابود کنید ولی بخشیده شوید، همچنین می‌توانید با خوشحالی یک تمدن را فقط بخاطر علاقه‌تان از روی زمین محو کنید آن هم بدون اعتراض تماشاگران! ولی اکثر فیلم‌ها وقتی پای حیوانات در میان است قدم‌های خود را آهسته‌تر بر می‌دارند چون مرگ حیوانات مخصوصا سگ‌ها می‌تواند تماشاگران را عصبانی کند. سگ‌ها خط قرمز جامعه آمریکا هستند و به همین خاطر در فیلم‌ها با محدودیت مواجه می‌شوند.

کیانو ریوز در پشت صحنه‌ی یکی از خشن‌ترین سکانس‌های فیلم «جان ویک: بخش دوم»

«جان ویک» در نوع خودش نمونه‌ای از فیلم‌های اکشن مرسوم است: مردی خشن بالاخره راهی برای فراموش کردن گذشته‌اش را پیدا کرده و سعی می‌کند تا از لذت‌های دنیای کنونی‌اش استفاده کند

خوشبختانه قسمت اول فیلم «جان ویک» با کارگردانی چاد استاهلسکی و دیوید لیتچ که در سال ۲۰۱۴ اکران شد، یکی از بهترین و ضروری‌ترین مرگ‌های حیوانات بعد از «دادزن پیر» را داشت‌. این سگ کلید جادوی جان ویک بود. بدون آن سگ فیلم به یک اکشن تقریبا خوش‌ساخت با کارگردانی خوب و بازی عالی کیانو ریوز تبدیل میشد. این ویژگی‌ها جایگاه خوبی را برای فیلم می‌ساختند ولی مرگ سگ فیلم را به درجه بهتری از یک فیلم سیاه و خشن و تراژیک ارتقا داد.

من معمولا فیلم‌های ژانر انتقامجویانه را از لحاظ روحی، منزجر کننده و خالی از احساسات واقعی می‌بینم ولی وقتی که انتقام بر پایه تصمیمات یک‌ نفره نیست، همه‌چیز تغییر می‌کند. در این هنگام همه‌چیز دست به دست هم می‌دهند تا عدالت برقرار شود و این جان ویک است که در راس قرار گرفته است. فیلم با مرگ همسر جان، با بازی بریت مویناهان شروع می‌شود، شروعی که برای تحت تاثیر قرار گرفتن جان ویک برای کنار گذاشتن دنیای جرم و جنایت کافی‌ است حتی اگر او به کشتن علاقه زیادی داشته باشد. با جلوتر رفتن فیلم اثر این‌ مرگ هر چند کمتر ولی باز هم در فیلم حس می‌شود. او دیگر فقط یک قاتل ساده نیست او قهرمانی برای مردم است. قبل از‌ شروع شدن اتفاقات بعدی متوجه می‌شویم همسر مرده جان برای او یک سگ به اسم “دیزی” برای کم شدن مشکلاتش و کنار آمدن با آن‌ها را به جا گذاشته است. جان موفق نمی‌شود مدت زیادی را با سگ‌ بگذراند البته نیازی هم به این کار ندارد‌. دیزی خیلی سریع اثر خود را روی ذهن و عقل بیننده‌ها میگذارد. همچنین یک بدمن با بنیه قوی و تاثیرگذار در فیلم حضور دارد.

جان ویک در نوع خودش نمونه‌ای از فیلم‌های اکشن مرسوم است: مردی خشن بالاخره راهی برای فراموش کردن گذشته‌اش را پیدا کرده و سعی می‌کند تا از لذت‌های دنیای کنونی‌اش استفاده کند. در همین هنگام روزی لوسف تاراسوف (با بازی الفی آلن) پسر فاسد یک روس با نفوذ یعنی ویگو تاراسوف (با بازی مایکل نیویست)، تلاش می‌کند تا در پمپ بنزین ماشین فورد موستانگ مدل ۱۹۶۹ جان ویک را بخرد. جان مودبانه تقاضای او را رد می‌کند ولی این بار لوسف از راه خودش وارد می‌شود، او و مردانش وارد خانه جان می‌شوند و سگ او را می‌کشند و همچنین ماشین‌اش را می‌دزدند. این اتفاق جان ویک را عصبانی می‌کند و مطمئنا شما دوست ندارید عصبانیت او را ببینید چون او اول عصبانی می‌شود و سپس شروع به کشتن مردم می‌کند. و وقتی شروع به کار می‌کند تا وقتی که عطش کشتن‌اش سیراب نشده به قتل ادامه می‌دهد.

ایان مک‌شین در نقش وینستون و از کارکترهای اصلی جهان قاتلان مرموز جان ویک

نبوغ جان ویک به او اجازه محافظه کاری را می‌دهد به همین خاطر او سیر انتقام را آرام و حساب شده جلو می‌برد

ویک حالا هدفی برای زندگی دارد یا بهتر بگویم هدفی برای کشتن دارد. از لحظه تصادف جان و ویگو متوجه می‌شویم که فقط یکی از آن‌ها باید زنده بماند البته اگر می‌تواند. در یکی از معدود لحظاتی که فیلم شروع به توضیح دادن می‌کند ویگو می‌گوید: “اسم مستعار جان ویک “لولو خورخوره” است. ولی حتی این توضیح برای بد بودن جان کافی نیست چون در ادامه ویگو می‌گوید جان ویک لولو خورخوره نیست او کسی است که برای کشتن لولو خورخوره استخدام شده بود!” او دیگر فقط یک قاتل ساده نیست او قهرمانی برای مردم است. با حضور ویگو در فیلم آن‌ها شروری بسیار بهتر از فقط یک ضدقهرمان خشک و خالی ارائه می‌دهند. نیویست در نقش یک شخصیت مرموز روس طوری بازی می‌کند که انگار شخصیت‌اش یک فیلسوف سرسخت است که به مرگ و زندگی‌اش توجه خاصی دارد در حالی که حسی عجیب برای ترک زندگی‌ در وجوش موج می‌زند! احترام او نسبت به جان ویک به خاطر این است که از او می‌ترسد و به نظر می‌آید که بداند تقدیر او کشته شدن‌ توسط جان ویک است. ولی چیزی عمیق‌تر در کار است، حسی وجود دارد که ویگو دوست دارد به‌ جای پسر او باشد ولی مرگ همیشه معادلات را به هم می‌ریزد آن‌ هم مرگ پسر ویگو بخاطر اشتباهی نابخشودنی، به‌خاطر کشتن سگ و دزدیدن ماشین جان. وقتی که لوسف کله‌شق و گروهش سگ جان را می‌کشند به نوعی در کار طبیعت دخالت کرده‌اند و ویک از کنار‌ این اتفافات به راحتی نخواهد گذشت.

فیلم با اضافه کردن شخصیت‌های گوناگون به جان ویک این اجازه را می‌دهد تا همچنان مرموز باقی بماند. شخصیت‌هایی که به اندازه خود او ناشناس هستند. ما تقریبا هیچ‌چیز درباره جهان مرموز و عجیب خلافکاران نمی‌دانیم. کسانی مانند ویلیام دفو و یان مک‌شین در فیلم وجود دارند ولی گاهی فقط با دیالوگ‌هایی کوتاه آن‌ها را می‌شناسیم و دلیل موجهی برای حضور در بیشتر اوقات فیلم را ندارند و البته چون جان ویک اکثرا ساکت است ما نمی‌توانیم حتی ارتباط بین شخصیت‌ها را حدس بزنیم. ما متوجه می‌شویم که دنیای تبهکاران به شکلی متناوب با جهان وجود دارد که با قراردهایی بر اساس اصول اخلاقی بنا شده که مانند بیشتر قسمت‌های فیلم «درباره آن‌ها چیزی نمیفهمیم». این دنیای تاریک خدایان و شیاطین و افسانه‌های مخصوص خود را دارد‌ و جان ویک تقریبا جزو هر سه دسته میباشد، در یک‌ کلام او فرشته نیک انتقام است.

تم ارغوانی فیلم «جان ویک» به کارگردانی چاد استاهلسکی و دیوید لیتچ

تم سیاه و خاکستری «جان ویک» و استفاده از رنگ‌های نئونی ما را به یاد «فقط خدا می‌بخشد» اثر نیکولاس وندینگ رفن می‌اندازد

نبوغ جان ویک به او اجازه محافظه کاری را می‌دهد به همین خاطر او سیر انتقام را آرام و حساب شده جلو می‌برد. محافظه‌کاری با دیالوگ‌های جان پیش می‌رود. هر چقدر که جان‌ ویک به دنبال بدمن‌های فیلم است، آن‌ها از او دورتر می‌شوند. خوشبختانه او تقریبا حرف نمیزند ولی وقتی که شروع به صحبت می‌کند نیروی خود را بیشتر به رخ می‌کشد. همچنین ما نیاز نداریم بشنویم که جان‌ ویک نیروی طبیعت است چون با هر لگد یا مشتی که می‌زند یا هر کسی که می‌کشد این موضوع را به ما ثابت می‌کند. فیلم به شکل تحسین‌آمیزی نشان دادن‌ را بیشتر از گفتن به کار‌ می‌گیرد. تنها زمانی که جان بیشتر سخن می‌گوید وقتی است که توسط ویگو دستگیر شده است وقتی که او درباره ضرورت و اهمیت ادامه دادن مسیرش صحبت می‌کند. او شرح می‌دهد که دیزی چقدر برای او اهمیت داشت که چگونه اولین روزنه های امید برای زندگی‌ دوباره را به او هدیه داده بود. در فیلم دنیای‌ تبهکاران جایی برای توریست‌ها نیست یا در ماجرا نیستید یا با تمام وجود آن را حس می‌کنید. جان یک جامعه کوچک روسی را به راحتی آب خوردن می‌کشد ولی هنوز با برگشت کامل فاصله دارد‌. ولی وقتی که ویگو او را دستگیر می‌کند و به صندلی می‌بندد جان به او می‌گوید “مردم از من می‌پرسن که برگشتم یا نه ولی من واقعا جوابی برای اون‌ها ندارم ولی حالا اره فک میکنم که حالا واقعا برگشتم!” این یک بازگشت خونین واقعی است!

می‌توانیم احساسات واقعی را در چهره جان ویک ببینیم و همه اینها به خاطر هنر بازیگری و البته تمرین‌های فراوان کیانو ریوز است. ریوز متن‌ها را تحویل می‌گیرد و آن‌ها را به بهترین شکل اجرا می‌کند. او از پس این نقش خشن و گاها عصبی به بهترین شکل بر می‌آید درست مثل سیمور هافمن در «ماموریت غیرممکن۳». او همیشه خطرناک و مرگبار است حتی وقتی که به صندلی بسته شده و چند نفر او را تحت نظر دارند. ریوز شیرینی و حالت آسیب‌پذیری خود را از گذشته حفظ کرده است. او با استفاده از هنر خود چهره فردی را به تصویر می‌کشد که برایش فرق نمی‌کند چند نفر را بکشد، چرا که او همیشه با یاد گذشته خود عذاب می‌کشد. این نقش برای ریوز قدمی عالی و رو به جلو به حساب می‌آید و درست مثل یک سمفونی از موتزارت بی‌نقص است. تم سیاه و خاکستری فیلم و استفاده از رنگ‌های نئونی ما را به یاد «فقط خدا می‌بخشد» اثر نیکولاس وندینگ رفن می‌اندازد.

دنیای فیلم پر است از رمز و راز و فضاهای خالی پس‌ همانطور که انتظار داریم قسمت‌های بعدی فیلم ساخته شود این را هم انتظار داریم که رمان یا کمیک‌هایی برای بحث بیشتر درباره این دنیای تاریک ساخته شوند. ولی این حجم از تعریف توسط منتقدان و بینندگان می‌تواند باعث شکست خوردن نقشه‌های بعدی مثل سریال جان‌ ویک بشود. ولی چرا اینجا متوقف شویم؟ وقتی فیلم‌های خون آلود با درون‌مایه‌های درام پشت سر هم تولید می‌شوند و «بیلی جک» چهار فیلم دنباله‌دار تولید می‌کند چرا تا «جان‌ویک ۸ » را نبینیم؟! جان ویک، کیانو ریوز را بعد از سری فیلم‌های «ماتریکس» دوباره با نقشی واقع گرایانه‌تر به اکشن باز می‌گرداند. جان ویک قهرمانی است که به او نیاز داریم، قهرمانی برای زمان ما!

منبع: برگرفته از نوشته ناتان رابین بر «بوگیمن و جان ویک»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *