نقد فیلم Titanic (تایتانیک)

از زمان خلقت انسان تا به امروز، همان گونه که مقولات غریزی‌ همچون نیاز به خوراک، پوشاک، مسکن و … در اعماق وجود آدمی جای داشته، مفاهیم معنوی مانند محبت، عاطفه، امنیت و عشق نیز، او را در طول زندگی‌اش همراهی کرده است. عشق که از جمله مهم‌ترین ویژگی‌های روحانی انسان است، تاکنون سرنوشت بسیاری را تغییر داده؛ نمیتوان از تاثیر آن حداقل در یکی از مراحل زندگی انسان چشم پوشی کرد. اما این عشق خود انواع گوناگونی دارد: از اولین عشق هر انسان یعنی مادر و پدر گرفته تا به جنس مخالف اعم از زن و مرد و بالاتر از آن، در مفاهیم اومانیستی عشق به انسان (به مثابه یک انسان) و در نهایت عشق‌های متافیزیکی، هر کدام از این گونه‌ها تاکنون درون مایه بسیاری از آثار ادبی و هنری جهان از نقاشی تا نویسندگی و تئاتر و سینما بوده است.

[megadesc]کامرون در بستری واقعی، از یک داستان رمانتیک ساده یک تراژدی میسازد، تراژدی‌ای که پایان غم‌انگیزش تنها به خاطر مرگ عاشق نیست؛ در اصل غمی که وجود ما را در پایان فیلم فرا میگیرد، نمیدانیم برای چیست! آیا برای مرگ جک است یا برای فاجعه تایتانیک و کشته شدن صدها نفر اعم از مرد و زن و بچه، آن هم به شکل ترسناکی شوکه کننده؟[/megadesc]

یکی از اقسام عشق که این طور که تاریخ نشان میدهد، شدیدا پتانسیل داستانی شدن و نمایشی و به طور کلی قابلیت تبدیل به درام را داشته، عشق انسان به انسان و زن به مرد یا بالعکس بوده است. از داستان‌هایی چون «رومئو و ژولیت» در غرب گرفته تا «شیرین و فرهاد» یا «لیلی و مجنون» در ادبیات فارسی، اما این نوع عشق در حقیقت به چه معناست؟ شاید هیچ جواب قطعی نتوان به این سوال داد. برداشت هر شخص از این مفهوم متفاوت است، تنها کاری که ما میتوانیم انجام دهیم، این است که تصورات ذهنی خود را از عشق به صورت هنر بیان کنیم، حال این هنر میتواند نوشته، نقاشی و فیلم باشد. بدون شک اگر ژانر عشقانه به سینما راه نمی‌یافت، سینما کمبودی غیرقابل جایگزین را احساس میکرد. مخاطب عام و یا حتی مخاطب خاص سینما، تا چه زمانی باید هفت تیرکشی چند گاوچران، دزدی و مافیا و جنایت، مفاهیم فلسفی عمیق و پیچیده و … را روی پرده نقره‌ای ببیند؟ تا چه زمانی میتواند تحمل کند؟ قطعا ساخت آثاری با مضامین عاشقانه و تماشای آن توسط مخاطبین حتی صرفا به عنوان یک تماشاگر عادی، روحیه آن‌ها را تلطیف میکند و وجه رویایی زندگی را که شاید عده‌ای در خواب ببینند، به نمایش میگذازد.

فیلم‌های عاشقانه یا به اصطلاح رمانتیک، از زمان سبنمای کلاسیک هالیوود تا به امروز کم نبوده است. در سینمای کلاسیک، فیلم‌هایی چون «تعطیلات رمی» از ویلیام وایلر، «آپارتمان» از بیلی وایلدر،«کازابلانکا» از مایکل کورتیز و بعدها سینمای موج نوی فرانسه، سینمای مدرن ایتالیا (مانند «زندگی زیباست» از روبرتو بنینی) و … همه و همه نشان از توجه عام طرفداران سینما و مخاطبان به این نوع سینماست. گویی مخاطبان خود را جای قهرمانان این فیلم‌ها میگذارند و با آن‌ها همزاد پنداری میکنند، در حقیقت فیلم‌های عاشقانه بازتاب مضامین رمانتیک جامعه در آینه‌ای به نام سینماست. در این بین، نام برخی از این فیلم‌ها به شدت برجسته میشود و تا ابد در ذهن‌ها میماند. بی‌شک «تایتانیک» به کارگردانی جیمز کامرون یکی از آن‌هاست.

جیمز کامرون، کارگردان پرآوازه هالیوود که پیش از ساخت تایتانیک با ساخت آثاری همچون «نابودگر» شناخته میشد و جلوه‌های ویژه خاص و بی‌نظیر فیلم‌هایش از امضاهای همیشگی‌اش به شمار می‌آمد، این بار به سراغ ساخت فیلمی به غایت متفاوت رفت. فیلمی که همچنان، دومین فیلم پرفروش تاریخ سینماست. فیلمی که باعث معرفی دو ستاره بزرگ به دنیای بازیگری شد؛ کیت وینسلت و لیوناردو دی کاپریو. اما چرا این فیلم تا این سطح موفق و هیجان‌انگیز بوده است؟ چرا از پرفروش‌های تاریخ سینما بوده است؟ آن هم در حالی که سوژه اصلی فیلم، مورد خاص و چنان تازه‌ای ندارد، و همه چیز به مثلث عشقی داستان بیرون آمده است و پیش‌تر در بسیاری از فیلم‌ها تکرار شده بود، بنابراین علت موفقیت همه جانبیه‌ی تایتانیک در چیست؟ کامرون برای نوشتن فیلمنامه، به سراغ حادثه‌ای واقعی رفت. حادثه‌ای که هشتاد و اندی سال قبل رخ داده بود. بدون شک موردی مانند غرق شدن یک کشتی حامل صدها مسافر در اقیانوس، بستر خوبی برای روایت یک درام نیست، آن هم هر نوع درامی، حتی میشد درامی جنایی از میان این داستان واقعی بیرون کشید، اما قطعا در بین صدها زن و مردی که در کشتی حضور داشتند، زوجی عاشق پیشه یافت میشود که برمحور روابطشان بتوان داستانی را خلق کرد. در حقیقت این موضوع اختلاف طبقاتی عاشق و معشوق، پیش‌تر در فیلم‌هایی همچون «تعطیلات رمی» نشان داده شده بود که اتفاقا زوج جک و رز، بسیار یادآور گریگوری پک و آدری هپبورن در آن فیلم میباشد، به طور معمول در این سبک از فیلم‌ها، معشوقه (زن) فردی ثروتمند و از طبقه مرفه جامعه و فرد عاشق، آس و پاس یا دارای یک زندگی معمولی‌ست، اما چیزی که باعث تمایز تایتانیک از سایر فیلم‌های هم ژانر خودش میشود، همین بستر واقعی حماسی-فاجعه‌آمیز داستان است. غرق شدن کشتی تایتانیک در تاریخ، کم اتفاقی نیست، کامرون نیز در این بستر واقعی، از یک داستان رمانتیک ساده یک تراژدی میسازد. تراژدی‌ای که پایان غم‌انگیزش تنها به خاطر مرگ عاشق نیست؛ در اصل غمی که وجود ما را در پایان فیلم فرا میگیرد، نمیدانیم برای چیست! آیا برای مرگ جک است یا برای فاجعه تایتانیک و کشته شدن صدها نفر اعم از مرد و زن و بچه، آن هم به شکل ترسناکی شوکه کننده؟ یا بخاطر زمان از دست رفته هشتاد و چند ساله و عمر بر باد رفته رز و این که این عشق قدیمی اکنون تنها به صورت یک رویا در قلب او مانده است و خاک میخورد؟ جواب به این سوال بیشتر با زمینه‌های شخصی از سوی هر ببینده به نتیجه خواهد رسید و چنین برداشت‌های شخصی و منحصر بفردی سبب شده تا تایتانیک در تاریخ سینمای ژانر عاشقانه ویژه باشد.

[megadesc]یکی دیگر از نکات فیلم که نباید به سادگی از آن گذشت، نشان دادن واکنش انسان‌های مختلف از اقشار گوناگون جامعه به یک موقعیت خطرناک و بحرانی یکسان است، همه این افراد سوار بر یک کشتی‌اند و به یک مقصد میروند، اما در بحران است که هر یک نقاب از ظاهر موجه خود کنار زده و ذات و سرشت حقیقی خود را نشان میدهند[/megadesc]

وجه تمایز دیگر فیلم، نکات روان و جامعه‌شناسانه آن است که با رمانس فیلم آمیخته شده است. برخلاف ایرادی که بسیاری از منتقدین به فیلم وارد میکنند و آن را صرفا یک ابتذال عاشقانه میدانند و نه بیشتر، تایتانیک سراسر حاوی لایه‌های جامعه‌محوری‌ست که در بستر یک سفر دریایی و نقطه عطف سفر یعنی برخورد کشتی با کوه یخ و غرق شدن کشتی، به تصویر کشیده میشود، به طوری که شما با دیدن این فیلم، اطلاعات جامع و مختصری را از جامعه غرب (مخصوصا اروپا) اوایل قرن بیستم به دست می‌آورید، از نوع لباس و پوشش تا نوع تفکر و دغدغه‌های طبقات مختلف جامعه و مهم‌ترین وجه روانکاوانه و جامعه‌شناسانه تایتانیک نیز موضوع اختلاف طبقاتی‌ست که از قضا پلات داستان نیز براساس آن شکل میگیرد. به رفتار دو طبقه اشراف و فقرا در کشتی دقت کنید؛ به بی‌روحی و سردی‌ای که بر جمع اشراف حاکم است و به گرمی و صمیمیت و رفاقتی که در میان افراد فرودست جامعه دیده میشود، کامرون به تندترین و صریح‌ترین روش ممکن، این کنتراست و تقابلی را که بین دو قطب فقیر و غنی جامعه حکم فرماست را به ما نشان میدهد. میبینیم که دغدغه‌ها و آمال و آرزوهای اشراف چقدر پست و مضحک است. یکی به فکر پول و مقام و موقعیت خود هستند، در سوی دیگر، یکی از ترس ثروت از دست رفته‌اش حاضر است دخترش را به سرنوشتی شوم و تاریک دچار کند، و حتی یکی درگیر سنت و فرهنگ و آداب و رسوم پوچ و بی‌ارزشی‌ست که برایش تبدیل به ارزش شده، اما در بین فقرا که نماینده آن‌ها جک و دوستانش هستند، دوستی، صمیمیت و یک نوع پایداری به ارزش‌های درست انسانی دیده میشود که چنین ویژگی رز را به سوی جک جذب میکند، درواقع رز کاراکتری‌ست که گویی اصالت وجودی‌اش جایی دیگر بوده، اما در میان جماعتی ظاهربین و خشک  اسیر شده است.

به عنوان مثال، به صحنه مهمانی اشراف نگاه کنید؛ همان صحنه‌ای که جک به عنوان مهمان وارد طبقه اشراف میشود. او باید لباس و کت و شلوار رسمی بپوشد، شغل ،فکر و در کل خودش را طور دیگری نشان دهد تا او را بپذیرند، حتی در مهمانی اشراف موسیقی کلاسیک پخش میشود. حال به مهمانی فقرا نگاه کنید، همگی با هم میخندند و مراعات هیچ چیزی را نمیکنند. موسیقی که پخش میشود نیز یک نوع موسیقی تند محلی‌ست، این یعنی همان اختلاف طبقاتی و عقیدتی‌ای که بین فقیر و غنی برقرار است. در حقیقت فیلم نشان میدهد که تنها عشق است که میتواند پیوند دهنده بین انسان‌ها باشد و نه چیز دیگر، حتی اگر این فاصله بین دو شخص در حد جک و رز باشد. در اصل قدرت عشق جک تهی دست به مراتب بیشتر از پول و مقام هاکلی اشراف‌زاده میباشد و همین است که باعث ایجاد این مثلث عشقی میشود.

یکی دیگر از نکات فیلم که نباید به سادگی از آن گذشت، نشان دادن واکنش انسان‌های مختلف از اقشار گوناگون جامعه به یک موقعیت خطرناک و بحرانی یکسان است. همه این افراد سوار بر یک کشتی‌اند و به یک مقصد میروند، اما در بحران است که هر یک نقاب از ظاهر موجه خود کنار زده و ذات و سرشت حقیقی خود را نشان میدهند. گویی تمام کاراکترهای اصلی این فیلم که همگی از مسافران کشتی‌اند، نماد قشری از مردم نه یک جامعه خاص که یک دنیا هستند یا بهتر است به جای نماد بگوییم “نماینده”، مشخصه‌ای که آن‌ها را نماینده آن قشر خاص میکند، همان ذات و سرشت‌شان میباشد. بدین شکل، هنگامی که کشتی در حال غرق شدن است، شخصی که ذاتش با خودخواهی ترکیب شده (هاکلی)، خود را به زمین و زمان میزند تا نجات نجات پیدا کند و برایش دیگران اهمیتی ندارند؛ مهم نیست که نامزدش بمیرد یا زنده بماند، مهم نیست که چه بلایی سر قشر تهی دست کشتی می‌آید، و تنها خودش از اهمیت برخوردار است و او برای نجات خود حاضر است بچه‌ای را نیز به دروغ همسر خود معرفی کند. دیگری ذات اصلی‌اش عشق و فداکاری‌ست، هر چند که فقیر و تهی دست باشد (جک) و اوج این عشق و فداکاری در لحظات حساس و پایانی این تراژدی، نمایان میشود و او خود را فدای معشوق میکند و شخصیت سوم، دختر ثروتمندی‌ست که تمام وجودش را یک جور عشق عجیب و دیوانه‌وار که تنها در عرض چند روز به وجود آمده، فرا گرفته است. اتفاقا او نیز همانند عاشق، فداکار و از خود گذشته است و آبرویش را پای عشقش گذاشته (رز) و برای نجات جان عاشق اقدام میکند، اما در نهایت تقدیر روزگار این است که او زنده بماند و عاشق فدا شود.

[megadesc]جیمز کامرون که پیش‌تر در «نابودگر» مهارتش را در کارگردانی علی بخصوص در دکوپاژ و جلوه‌های ویژه نشان داده بود، در این جا نیز دو مفهوم مونتاژ و میزانسن را با هم ترکیب میکند و نماهایی به یاد ماندنی از خود بر جای میگذارد[/megadesc]

از سویی، واکنش شخصیت‌های فرعی داستان نیز در لحظات بحرانی دیدنی‌ست؛ ناخدایی که نمیتواند نابودی کشتی را باور کند و پشت سکان خشکش زده و غرق میشود، سازنده کشتی که دچار از خود بیگانگی شده و به ساعتی خیره شده و در حیرت است که چطور حاصل زحماتش در عرض چند ساعت بر باد میرود، موزیسین‌هایی که در بین شلوغی مردم و فرارشان بر سر مرگ و زندگی، برای آن‌ها موسیقی مینوازند تا آرامشی را بر عرشه حکم فرما سازند که البته ناکام میمانند. در سوی دیگر، افسری که مامور است تا جلوی فقرا را بگیرد تا وارد قایق نشوند، اما پس از تعرض یکی دو تن از آن‌ها و شلیک، خود دچار عذاب وجدان میشود و طی سکانسی تکان دهنده، خودکشی میکند و این سکانس‌ها همگی تصویری جهت تامل بیشتر مخاطب بر فیلم میباشد، اما هوش کامرون جایی آشکار میشود که او از شیوه فلش‌بک برای روایت داستانی کلاسیک استفاده میکند و ما به عنوان بیننده از ابتدای فیلم که با زمان حال آغاز میشود و ماجرای جستجوی یک جوینده گنج را شرح میدهد، با جستجوگران همراه میشویم و هنگامی که رز سال خورده را میبینیم، همچون آن‌ها مشتاقانه به انتظار شنیدن روایت او هستیم و به عبارتی، “رز داستان را برای ما بعنوان بیننده بازگو میکند” و این چنین تاثیرگذاری داستان برای مخاطب توسط کارگردان به مراتب بیشتر و عمیق‌تر میشود.

کاراکترهای اصلی داستان نیز اغلب به شدت عمیق پرداخته شده‌اند که البته باورپذیری‌شان را مدیون اجرا و بازی هنرمندانه دی کاپریو و وینسلت هستیم. دی کاپریو در این فیلم که بدون شک نقطه عطف کارنامه کاری‌اش محسوب میشود، به خوبی از پس ایفای نقش جوانی فقیر، سرزنده و عاشق برآمده و در سوی دیگر، وینسلت نیز بازی به یادماندنی را ارائه داده و با چشمان سبز و نافذ خود صفاتی را همچون غمی پنهانی و عمیق، عشقی آتشین، تنهایی و در عین حال نفرت از زندگی اشرافی‌اش را به خوبی نشان میدهد. در این بین، کاراکتر “هاکلی” و در کل کاراکتر طبقه اشراف کمی اغراق‌آمیز و سیاه و سفید به تصویر کشیده شده‌اند.گویی همگی، خصوصا هاکلی و مادر رز، هیولاهایی هستند که ذره‌ای رحم و انسانیت در دلشان جای ندارد و تنها درگیر ظاهر خود و دنیایشان میباشند و میتوان این نقد را به کمرون وارد کرد که میتوانست اشرافیت را کمی زیرپوستانه‌تر نقد کند، اگرچه به علت محوری بودن دو شخصیت رز و جک و عمق پرداخت به آن‌ها، این مشکل لطمه‌ای به فیلم نمیزند.

بدون شک، تمامی موراد ضروری یک اثر زمانی خود را نشان میدهد که کارگردانی باهوش همچون کامرون پشت دوربین باشد، جیمز کامرون که پیش‌تر در «نابودگر» مهارتش را در کارگردانی علی بخصوص در دکوپاژ و جلوه‌های ویژه نشان داده بود، در این جا نیز دو مفهوم مونتاژ و میزانسن را با هم ترکیب میکند و نماهایی به یاد ماندنی از خود بر جای میگذارد و جلوه‌های ویژه‌ای که در صحنه‌های نابودی کشتی به کار می‌بندد، بسیار طبیعی و واقع‌گرایانه ساخته شده است، گویی که نابودی تایتانیک واقعی را تماشا میکنیم. جهت درک بیشتر ظرافت کارگردانی کامرون، کافیست به چند سکانس فیلم به عنوان نمونه توجه کنید. به یاد بیاورید نماهایی را که آب وارد کشتی شده و رز سراسیمه در کشتی به دنبال جک میگردد، کامرون در این سکانس از نماهای کوتاه و سریع و پی.او.وی (زاویه دید) رز استفاده میکند تا حس تنش را القا کند، همچنین از کادربندی کج و اکسپرسیونیستی که عدم ثبات صحنه را به ما یادآوری کند و یا اگر بیشتر دقت کنیم، در صحنه‌های مربوط به طبقه اشراف، نماها طولانی‌تری نسبت به طبقه فقرا دیده میشود و بدین شکل حس رکود و کسل بودن ثروتمندان را میتوان از هنر کامرون لمس کرد. نکته دیگری که قابل توجه است، استفاده زیاد کامرون از دو تکنیک سینمایی در این فیلم است؛ کلوزآپ و دوربین روی دست. کلوزآپ از آن جهت که اساسا فیلم تایتانیک بر مبنای احساسات است و نمای درشت (کلوزآپ) به خوبی احساسات را نشان میدهد، انتخابی بسیار هوشمندانه‌ای بوده و دوربین روی دستی که از ابتدای فیلم تا انتها، در اغلب نماها به چشم میخورد، به ما میگوید که گویی شرایط موجود پایداری و ثبات ندارد و قرار است همه چیز به یکباره بهم بخورد، حتی عشقانه‌ی داستان و این همان دکوپاژ و تدوین خوبی است که در فیلم دیده میشود. عامل دیگری که شدیدا به پیشبرد داستان کمک میکند و نباید از کنار آن به سادگی گذشت، موسیقی جادویی جیمز هورنر است. موسیقی تایتانیک که به یکی از ماندگارترین موسیقی متن‌های سینما بدل شد، افکار انسان را به سرزمینی رویایی میبرد و که همان مدینه فاضله‌، جک و رز است، کامرون به این شکل یک کارگردانی هوشمندانه انجام داده و برای القای محتوای فیلم به شکلی از فرم هنری در قالب ژانر عاشقانه رسیده است.

پویا جنانی

پویا جنانی

دانشجوی رشته کارگردانی دانشگاه صدا و سیما

4 دیدگاه‌

  1. محمد گفت:

    نقدی نسبتا جامع و کامل بود که نوستالژی ۲۰ سال پیش را برایم زنده کرد و بصرافت افتادم تا یکبار دیگر فیلم را ببینم….

  2. محمد گفت:

    بسیار عالی

  3. hassan گفت:

    من همین دیشب فیلمو دیدم.تو۱۰دقیقه۱۵دقیقه آخر که همینجور اشک از چشمام داشت میمود دقیقا به همین جمله الان شما رسیدم[تراژدی‌ای که پایان غم‌انگیزش تنها به خاطر مرگ عاشق نیست؛ در اصل غمی که وجود ما را در پایان فیلم فرا میگیرد، نمیدانیم برای چیست!]
    بار عاطفی و احساسی فیلم رو واقعا نمیشه با این کامنتا انتقال داد.باید دید.ببینید.از توضیحات عالی شما هم خیلی ممنون.عالی بود

  4. محمد گفت:

    هم فیلم فوق العاده بود هم نقد شما
    ممنون

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *